محمد مصدق

محمد مصدق

محمد مصدق (۲۹ اردیبهشت ۱۲۶۱ - ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) دولت‌مرد ایرانی و نخست‌وزیر ایران از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲.

آغاز زندگی وجوانی

محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در تهران، در یک خانواده اشرافی بدنیا آمد. پدرش میرزا هدایت‌الله معروف به «وزیر دفتر» از بزرگمردان دوره‌ ناصری و مادرش ملک تاج خانم (نجم السلطنه) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوه عباس میرزا ولیعهد قاجار و نایب‌السلطنه ایران بود.

هنگام مرگ میرزا هدایت‌الله در سال ۱۲۷۱ شمسی محمد ده ساله بود، و ناصرالدین شاه علاوه بر اعطای شغل و لقب میرزا هدایت‌الله به پسر ارشد او میرزا حسین خان، محمد را «مصدق‌السلطنه» نامید.

محمد خان مصدق‌السلطنه پس از تحصیلات مقدماتی در تبریز به تهران آمد، به مستوفی‌گری خراسان گمارده شد و با وجود سن کم در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را جلب نمود.

مصدق‌السلطنه در اولین انتخابات دوره مجلس مشروطیت به نمایندگی از طبقه اعیان و اشراف اصفهان انتخاب شد ولی اعتبارنامه او به‌دلیل سن او که به سی سال تمام نرسیده بود رد شد.

مصدق‌السلطنه در سال ۱۲۸۷ شمسی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و به اخذ درجه دکترای حقوق نائل آمد.

والی‌گری و وزارت

مراجعت مصدق به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. مصدق‌السلطنه با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی‌گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد. قریب چهارده ماه در کابینه‌های مختلف این سمت را حفظ کرد. در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه (مشار الملک) از معاونت وزارت مالیه استعفا داد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله عازم اروپا شد. در این دوران قرارداد ۱۹۱۹ به امضای وثوق‌الدوله رسید و مخالفت گسترده آزادی‌خواهان ایرانی با آن شروع شد. دکتر مصدق نیز در اروپا به انتشار نامه‌هاو مقاله‌هائی در مخالفت با این قرارداد اقدام کرد.

اندکی بعد مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله به نخست وزیری انتخاب شد، او را برای تصدی وزارت عدلیه به ایران دعوت کرد.

در مراجعت به ایران از طریق بندر بوشهر، پس از ورود به شیراز بر حسب تقاضای محترمین فارس به والیگری (استانداری) فارس منصوب شد و تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ در این مقام ماند.

پس از کودتای سید ضیاء و رضاخان، دکتر مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود مستعفی گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد ولی به دعوت سران بختیاری به آن دیار رفت.

با سقوط کابینه سید ضیاء، قوام السلطنه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق را به وزارت مالیه (دارائی) انتخاب کرد.

با سقوط دولت قوام السلطنه و روی کار آمدن مجدد مشیرالدوله از مصدق خواسته شد که والی آذربایجان شود. بخاطر سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از اوامرش بدستور رضاخان سردار سپه، وزیر جنگ وقت، از این سمت مستعفی گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه ۱۳۰۲ دکتر مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب شد و با خواسته انگلیسیها برای دو ملیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب خرج کرده‌اند بشدت مخالفت نمود.

پس از استعفای مشیرالدوله، سردار سپه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق از همکاری با او خودداری کرد.

دوره رضاشاه

دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. در همین زمان که با صحنه سازی سلطنت خاندان قاجار منقرض شد و رضا خان سردار سپه نخست وزیر وقت به شاهی رسید، او با این انتخاب به مخالفت برخاست.

با پایان مجلس ششم و آغاز دیکتاتوری رضاشاه دکتر مصدق خانه نشین شد و در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی به زندان افتاد ولی پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران بوسیله نیروهای شوروی و بریتانیا، رضا شاه از سلطنت برکنار و به افریقای جنوبی تبعید شد و دکتر مصدق به تهران برگشت.

نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران

دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد.

در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست قدم بمجلس بگذارد. در این دوره هدف عوامل وابسته به بریتانیا این بود که قرارداد سال ۱۹۳۳ دوره رضاشاه را به دست دولت ساعد مراغه‌ای و با تصویب مجلس تنفیذ کنند. بر اثر فشار افکار عمومی مقصود انگلیسی‌ها تأمین نشد و عمر مجلس پانزدهم به‌سر رسید. در ۱۳۲۸ دکتر مصدق و همراهان وی اقدام به پایه گذاری جبهه ملی ایران کردند. گسترش فعالیت‌های سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قرارداد نفت شده بود. دکتر مصدق در مجلس و بیرون از آن این جنبش را که به «نهضت ملی شدن نفت» معروف شد، هدایت می‌کرد.

ملی شدن نفت و نخست وزیری

در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدالحسین هژیر وزیر دربار بقتل رسید و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از کشته شدن نخست‌وزیر وقت سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاء که بعد از رزم‌آرا نخست وزیر شده بود، در شور و اشتیاق عمومی دکتر مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.

پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. در راه بازگشت به ایران به مصر رفت و مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

کشمکش با دربار و مخالفان

انتخابات دوره هفدهم مجلس بخاطر دخالتهای ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار بجایی رسید که پس از انتخاب ۸۰ نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه‌های باقی مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برا ی جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود.

مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در حمایت از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به ساقط کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.

در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده‌ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش توطئه‌ای علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه این بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. مصدق از نقشه اطلاع یافت و توانست جان بدر برد و توطئه شکست خورد.

چند روز بعد عمال دربار و چند تن از افسران اخراجی سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی دکتر مصدق را ربودند و پس از شکنجه کشتند.

بدنبال استعفای بسیاری از نمایندگان طرفدار مصدق، دولت اقدام به همه‌پرسی (رفراندم) در کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه‌پرسی (که به خاطر همزمان نبودن رای‌گیری در تهران و شهرستان‌ها و جدا بودن صندوق‌های مخالفان و موافقان مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت) در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ منحل شد.

کودتا علیه دولت مصدق

در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طبق نقشه‌ سازمان‌های جاسوسی امریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق، شاه فرمان عزل دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی ابلاغ کند. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده‌ای از وزرای دکتر مصدق گشتند. ولی نیروهای محافظ نخست‌وزیری رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند.

در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولت‌های امریکا و بریتانیا دست به کودتای دیگری زدند که این‌بار باعث سقوط دولت مصدق گشت. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خیابان‌ها کشانید. کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد محافظ نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. در روز 29 مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سرلشکر زاهدی تسلیم کردند. بدین ترتیب در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹ اوت ۱۹۵۳) سازمانهای جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده امریکا با کودتا دکتر مصدق را برکنار کرده و محمدرضا شاه پهلوی را که پس از شکست کودتای 25 مرداد به رم رفته بود بازگرداندند و به قدرت رساندند.

محاکمه و زندان و خانه نشینی

مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و نظرات خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.

در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق دو پسر و سه دختر بود.

در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار شهدای ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنبن نشد و او در یکی از اتاقهای خانه‌اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

رباعيهاي اصيل خيام

رباعيهاي اصيل خيام

محسن فرزانه

 

خلاصه:

اطلاع ما بر احوال عمر خيام شاعر و فيلسوف و رياضي دان بدان حد و پايه رسيده است كه هرگونه توهم دربارة شخصيت دوگانه يا ترديد نسبت به شعر و شاعري او را منتفي بدانيم . ولي آنچه تا كنون به تحقق نپيوسته است شمارش صحيح رباعيهاي منتسب باو است . كه قدر متيقن كمتر از 54 نيست . با توجه به اوضاع و احوال و محيط عصر خيام بايد پذيرفت كه رباعيهاي جاودانة وي از طريق نسخه برداري كاتبان معمولي تكثير و توزيع نيافته است بلكه ياران موافق و مصاحبان يكدل تعدادي رباعي را كه با مذاق و مشرب خود موافق يافته اند يادداشت و نقل كرده اند ، دليل آن وجود تركيب هاي مختلف يك رباعي است .

نيشابوريان قرن هاي پنجم و ششم چيزي از عقايد فلسفي عمر خيام مي‌دانستند و همگي او را به عنوان حكيم و فيلسوف مي‌شناختند ولي مطلع نبودند كه او اين عقايد را با رباعي معرفي و عرضه ميدارد تا دبيراني چون نظامي عروضي و ابوالحسن زيد بيهقي از طبع روان و ذوق سرشار وي آگاهي نداشتند .

براي تحقيق و كشف رباعيهاي اصيل بايد نهصد سال به عقب بازگشت و اين مدت نسبته” دراز را به سه دوره تقسيم نمود :

1 – از سال 467 هجري قمري تا 617 سال مرگبار حملة مغول كه صحيحا” يكصد و پنجاه سال است . عمر خيام در 467 كه تاريخ اجتماع منجمان و رياضي دانان در اصفهان است با احتساب سال ولادت 439 مردي 28 ساله بوده است كه دو تن از همكارانش يعني ابو حاتم مظفر اسفرازي و عبدالرحمن خازني كهتر و كم سال تر از وي بوده اند . بديهي است كه خيام در اين مدت در صدد كسب معلومات رياضي و نجومي و پزشكي بوده مجال ترانه سرائي بدان وصف كه موجود است نداشته چه در اين مدت چند رساله رياضي برشتة تحرير درآورده . در حقيقت در صدد تحكيم موقع اجتماعي مناسبي بوده چنانكه از اين طريق بود به دستگاه خاقان شمس الملوك حاكم بخارا دست يافت و سپس مورد توجه و عنايت خواجه نظام الملك و ملكشاه قرار گرفت .

مسلما” از اين تاريخ ببعد است كه مطالعات فلسفي را دنبال كرده با عرضة رباعيات بدانها شكل داده است . ظاهرا” اوج اين گرايش فلسفي تا 485 سال شهادت خواجه نظام الملك بيش نبوده ، چه خواجه نيز صاحب ذوق و متمايل به رباعي گوئي بوده است . دوران اين مدت بين 15 تا 18 سال است كه رباعيهاي اين دوره مشحون از سرزندگي و نشاط است و تحرك فلسفي خاصي دارد ، سپس از 485 تا 517 سال درگذشت او است رباعيهائي كه بيان كنندة نگراني و ناآرامي است سروده . بنابراين در دوران 150 ساله تا حملة مغول نحوة اشاعة رباعيها پنهاني و نقلش بين اصحاب فلسفه و پيروان او نجوي مانند و دور از انظار بوده است . بدين جهت اگر در دو سه اثر پيش از حملة مغول نقل قولي شده بي ذكر نام گوينده است . نخستين نقل در سند بادنامة ظهيري سمرقندي ( 556 ) به تقريب 40 سال پس از مرگ حكيم نيشابور است . كه پنج رباعي كه يكي را دستخوش تحريف ساخته آورده است . دومين در راحه الصدور راوندي كه در 599 آغاز به تحرير شده آمده و يك رباعي بيش نيست ، اما سومين به سبب بعد زمان با ذكر نام گوينده يعني خيام آمده نخستين ذكر نامي است توأم با رباعي معروف دارنده چو تركيب چنين خوب آراست و آن از امام فخر رازي ( 544 – 606) در رسالة التنبيه است . يك رباعي هم در نسخه اي از رسالة سوانح شيخ احمد غزالي متوفي 527 برادر كهتر امام محمد غزالي ( آرند يكي و ديگري بربايند ) مشاهده شد گرچه مصحح در مقدمه متذكر است كه اين رباعي در طبع 1942 استانبول به اهتمام ريتر آلماني نيامده و از نسخة كتابخانة ملك مورخ 1016 كه در احمدآباد گجرات تحرير شده افزوده است ، نويسنده سطور هم موافق عقيده ريتر است زيرا فصل مختصر 36 دربارة عشق عرفاني است و با مفهوم رباعي خيام ارتباطي ندارد بايد كه ملحق باشد . بنابراين تا كنون 7 رباعي از حكيم نيشابور تا پيش از حملة مغول نقل شده است . و نيز رباعي در پشت من از زمانه تو مي‌آيد در مرزبان نامه بي‌ذكر نام آمده است ولي چون اين كتاب بين سالهاي 607 تا 622 تهذيب و تنظيم شده نمي‌توان به يقين در رديف رباعيهاي پيش از يورش مغول به حساب آورد .

كهن ترين تصوير خيام ، از نسخه اي به خط علي هروي ، مورخ 915 ه . ق (1509 م )

2 – از 617 تا پايان قرن هشتم است . اين دوران به گفتة ابوالقاسم طاهري نويسندة سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا شاه عباس دوران تساهل در مذهب است زيرا مغولان و زردپوستان بدان اندازه كه در اخذ تمدنها و فرهنگها مقلداند در مذهب سهل انگارند و معتقد به آزادي عقيده . از اين تاريخ مشهودا” آثار تعصب قشريان فرو نشسته در نتيجه دبيران ، نويسندگان و موخان بي پروا به نقل رباعيهاي حكيم نيشابور با ذكر نام مبادرت ورزيده اند . از اين قبيل اند :

شيخ نجم الدين رازي ( 620) دو رباعي در مرصاد العباد – علاءالدين عطا ملك جويني يك رباعي در تاريخ جهانگشا ( 658) – سهم بيشتر را در نقل رباعيها جمال الدين خليل شرواني مؤلف نزهه المجالس ( ظاهرا” 630) بر عهده دارد كه 33 رباعي با حذف دو رباعي مكرر 31 رباعي عمر خيام را در اثر ذي قيمت خود آورده است – سيفي هروي در تاريخ نامة هرات (720) يك رباعي و دبير و مورخ نامدار حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده (730) يك رباعي نقل كرده اند .

گرچه عبيد زاكاني در كليات و اخلاق الاشراف نامي از عمر خيام نبرده ولي دو رباعي اصيل ويرا با شرحي مبسوط به نام مذهب مختار (740) نقل كرده است . در 741 محمد پسر بدر جاجرمي مجموعة گرانبهائي به نام مؤنس الاحرار في دقائق الاشعار ترتيب داده كه 13 رباعي اصيل خيام را با ذكر نام آورده است .

در همين عصر دو شاعر نامدار خواجه شمس الدين محمد حافظ و ابن يمين فريومدي به پيروي و اقتفاي خيام شعرها اعم از قصيده و غزل و رباعي سروده اند .

از نيمة قرن هشتم دو نسخه خطي در كتابخانة مجلس موجود است كه شامل 15 رباعي منتسب به خيام است ولي نويسنده 6 رباعي آنرا بيشتر اصيل ندانسته .

3 – ظاهرا” از همان اوائل قرن هفتم توجه خاص به رباعيهاي فلسفي خيام افزون شده است ولي بر حسب ترتيب زماني كه پيش ميرويم اقبال عمومي را بيشتر و سطح عنايت و توجه را از خواص به عوام گسترده تر مي‌يابيم ، تا آنجا كه در قرن نهم (867) اثري به نام طربخانه تنظيم و تأليف ميشود . چنان مي نمايد كه تعدادي از رباعيهاي ديگر گويندگان پيش از حملة مغول كه در تلو رباعيهاي حكيم نيشابور آورده اند عامه را مسلم شده همه از خيام است از اين قبيل است رباعيهاي شيخ ابو سعيد ابي الخير – خواجه عبد الله انصاري – ابوالحسن خرقاني – امام محمد غزالي – حكيم سنائي – شيخ عطار و بعض عرفا . اين انتقال و انتحال رباعي از ديواني به ديوان ديگر پس از حمله مغول هم مداومت يافت و تعداد ديگري از رباعيهاي افضل الدين كاشاني و خواجه نصيرالدين طوسي و عبيد زاكاني و حافظ و ابن يمين و حتي رباعيهائي از درجة ابتذال در رباعيهاي اصيل خيام تداخل نمود . كلا” در مجموعة طربخانه از يار احمد رشيدي تبريزي بجا ماند حال مبين اين حقيقت است كه شهرة رباعيهاي خيام در اين عصر تا حدي بوده است كه مردي كم مايه چون رشيدي تبريزي را به سر ذوق و حال آورده مبادرت به تنظيم طربخانه نموده است . معذالك همين اثر براي محققان راه گشاي مطلوبي است .

دوران سوم را بايد به دو دورة از قرن نهم تا دهم و از دهم ببعد تقسيم نمود از قرن دهم ( 905 ) كه قرن ظهور صفويه است ديگر آن عنايت به فلسفه و آثار حكيماني چون رازي و خيام مشهود نيست . گر چه يك رباعي از قرن 11 در دبستان المذاهب كه در هند تحرير شده آمده ولي اين شاذ و نادر است . اما از اين سده ببعد در هندوستان نسخه برداري رباعيات خيام به كثرت مشاهده ميشود و از قرن گذشته هم چاپ سنگي رباعيات به وفور در ايران و هند صورت گرفته است .

مرحومان قزويني و فروغي معتقد بودند تا نسخة جديدي متقارب با عصر خيام كشف نشود نمي توان به قطعيت بر تعداد رباعيهاي اصيل حكم كرد ولي نويسنده را عقيده بر آنست كه محال است اثري و نسخه اي به تاريخ پيش از حملة مغول يافته شود زيرا متعصبان مجال بقاي چنين آثار را نداده اند . بايد اميد را به آثار بعد از حمله مغول چون نزهه المجالس و مؤنس الاحرار معطوف داشت . اين قطع اميد موجب نا اميدي نويسنده نشد و از پاي ننشست و در استكشاف رباعيهاي اصيل كوشش بسيار نمود و بزعم خود توفيقي حاصل كرد . بدين طريق كه به روابط خيام با بزرگان معاصرش پرداخت و از اقتضا و پيروي شعرائي چون شيخ عطار و ابن يمين سود جست يعني از طريق استقراء و قياس و مطابقه معني و مفهوم و لفظ . كلام به اصالت 16 رباعي پي برد كه مجال بحث كليه آنها در اينجا نيست ولي براي نمونه به چند مورد اختصارا” اشاره مي كند :

رباعي چون نيست حقيقت و يقين اندر دست مصراع چهارمش در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست به شهادت لباب الالباب عوفي مورد تضمين خواجه نظام الملك قرار گرفته بنابراين بر اصالت آن مجال ترديد نيست . يا رباعي چون چرخ به كام يك خردمند نگشت در حقيقت پاسخي است كه خيام به لطيفة ( مردكي را به دشت گرگ دريد ) ناصر خسرو و داده – آنچه سنائي در قصايدش در وصف حال نيشابور سروده اشاره به خيام است . شيخ عطار بيش از ديگران به تقليد و تحريف رباعيها پرداخته . رباعي پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است را چنين تقليد كرده پيش از من و تو پير و جواني بودست . يا ابن يمين با سرودن اين بيت از رباعي چون ميگذرد عمر بهر حال كه هست ، از رباعي معروف چون ميگذرد عمر چه شيرين و چه تلخ پيروي كرده است .

يا حافظ كه در اين بيت از غزالي چنين سروده :

ساقيا جام ميم ده كه نگارندة غيب

نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد

ناظر به اين رباعي خيام بوده :

نتوان دل شاد را به غم فرسودن

وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

كس غيب چه داند كه چه خواهد بودن

مي بايد و معشوق و به كام آسودن

بدين طريق نويسنده معتقد است كه 70 رباعي خيام اصيل مي نمايد و چنانچه تحقيق بيشتر در متون كهن صورت گيرد شايد چند رباعي ديگر بتوان باين عدد اضافه نمود ولي هيچگاه به صد نخواهد رسيد .

بديهي است در اين وضع و حال بهتر و آسان تر مي توان به عنايت فلسفه خيام دست يافت و اذعان نمود او يگانه دانشمندي بوده كه رباعي را وسيلة بيان عقايد فلسفي قرار داده است .

خیام نیشابوری

 

خیام نیشابوری

در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش

دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش

ناگاه یکـــی کوزه بـــر آورد خـــــــروش

کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش



امام غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری یکی از حکما و ریاضی دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است. سال ولادت او دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام می گفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.



او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب می آمد و دارای هوشی فوق العاده بوده و حافظه ای نیرومند و قوی داشت. در دوران جوانی خود به فراگیری علم و دانش پرداخته به طوری که در فلسفه، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشته به طوری که گفته شده او سلطان سنجر را که در زمان کودکی به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه کرد.



او به دو زبان فارسی و عربی نیز شعر می سرود و در علوم مختلف کتابهای با ارزشی نوشته است. خیام در زمان خود دارای مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وی را به لقبهای بزرگی مانند امام، فیلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقیان زندگی می کرد که قلمرو حکومت آنان از خراسان گرفته تا کرمان، ری، آذربایجان و کشورهای روم، عراق و یمن و فارس را شامل می شد.



خیام معاصر با حکومت آلپ ارسلان و ملکشاه سلجوقی بود. در زمان حیات خیام حوادث مهمی به وقوع پیوست از جمله جنگهای صلیبی، سقوط دولت آل بویه، قیام دولت آل سلجوقی و... . خیام بیشتر عمر خود را در شهر نیشابور گذراند ودر طی دوران حیات خود فقط دو بار از نیشابور خارج شد سفر اول برای انجام دادن مراسم حج و سفر دوم به شهر ری و بخارا بوده است. خیام در علم نجوم مهارتی تمام داشت به طوری که گروهی از منجمین که با او معاصر بودند در بنای ساختن رصد خانه سلطان ملکشاه سلجوقی همکاری کردند و همچنین به درخواست سلطان ملکشاه سلجوقی تصمیم به اصلاح تقویم گرفت که به تقویم جلالی معروف است. خیام در دوران زندگی خود از جهت علمی و فلسفی به معروفیت رسید و مورد احترام علما و فیلسوفان زمان خود بود.


شهرت او گرچه بیشتر به شاعری است اما در واقع خیام فیلسوف و ریاضی دانی بود که به آثار ابوعلی سیناپرداخت و یکی از خطبه های معروف او را در باب یکتایی خداوند به فارسی ترجمه کرد. اولین اشاره ای که به شعر خیام شده، صدسال پس از مرگ اوست.
نوشته اند:که خیام را به تدریس و نوشتن کتاب رغبت چندانی نبود. شاید به دلیل آنکه شاگردان هوشمند برگزیده ای پیرامون خود نمی یافت و چه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقیان و مخالفت شدید با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقیهان و ظاهربینان بود، شایسته ابراز اندیشه های آزاد و بلند نمی دید. با این همه، از او نوشته های بسیار برجای مانده که در قرون وسطی به لاتین ترجمه شد و مورد توجه اروپائیان قرار گرفت.


رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای دیگر، که در آن به طرح و پاسخگویی به مشکلات هندسه اقلیدس پرداخته، از جمله مشهورترین آثار ریاضی اوست.

خیام منجم بود و تقویم امروز ایرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده ای از دانشمندانی دیگر، در زمان جلال الدین ملک شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقویم جلالی خوانده می شود. خیام در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله ای نیز نوشته است. وی علاوه بر ریاضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاریخ جهان،زبانشناسی و فقه نیز بود. علوم و فلسفه یونان را تدریس می کرد و دانشجویان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشویق می کرد. از همین رو، بسیاری از صوفیان و عارفان زمان، او را به خود نزدیک می یافته اند.



بنا به روایتی خیام سفرهایی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان کرد و همه جا با روشنی تمام در باب حیرت و سرگشتگی فلسفی خویش سخن می گفت و معتقدات دینی را مورد تردید قرار می داد. رساله ای در کیفیت معراج، رساله دیگر درباره علوم طبیعی و کتاب های بسیار به زبان های فارسی و عربی حاصل زندگی نسبتا طولانی اوست.

 



از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خیام، رساله نوروز نامه است که با نثری ساده و شیوا، پیدایی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانیان بازگو نموده. او در این رساله با شیفتگی تمام درباره آیین جهانداری شاهنشاهان کهن ایرانی و پیشه ها و دانش هایی که مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاریخی ایران را شناسانده است.



ويژگي شعر خيام

شعر خیام، در قالب رباعی، شعری کوتاه، ساده و بدون هنرنمایی های فضل فروشانه و در عین حال حاوی معانی عمیق فلسفی و حاصل اندیشه آگاهانه متفکری بزرگ در مقابل اسرار عظیم آفرینش است. تعداد واقعی رباعیات خیام را حدود هفتاد دانسته اند، حال آن که بیش از چند هزار رباعی به او نسبت داده می شود. در دنیای ادب و هنر بیرون از مرزها، خاصه در جهان انگلیسی زبان، خیام معروف ترین شاعر ایرانی است که شهرتش از محافل علمی و ادبی بسیار فراتر رفته است. این شهرت مرهون ترجمه رباعیات او به وسیله ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی است. اوست، که در قرن نوزدهم میلادی، افکار بزرگ فیلسوف و شاعر را به جهانیان شناساند و موجب توجه همگان به این اعجوبه علم و هنر گردید.

در حدود دوازده اثر از خیام در علم و فلسفه به جای مانده است، اما همین آثار اندک، وی را در سراسر جهان به شهرت رسانده است. از مهمترین آنها" کتاب جبر" اوست که بهترین اثر در نوع خود در ریاضیات است. از دیگر آثار او می توان به رساله فی شرح ما اشکال من مصادرات اقلیدس، رساله فی ابراهین علی المسائل الجبر و المقابله (جبر خیام)، میزان الحکم، رساله الکون و التکلیف، الجواب عم ثلاث مسائل اضیاء العقلی، رساله فی الوجود، رساله فی کلیه الوجود، نوروزنامه و کتاب الزیج الملکشاهی که به رومی نیز ترجمه شده ، اشاره کرد.

اشعار خیام بیشتر به زبان پارسی و تازی هستند مضمون عمده رباعیات خیام شک و حیرت، توجه به مرگ و فنا و تذکر در مورد مغتنم شمردن عمر آدمی است.

سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نیشابور دارفانی را وداع گفت.

او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بینی کرده بود که نظامی عروضی در ملاقاتی که با وی داشته این پیش بینی را اینطور بیان کرده : "گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می کند ." نظامی عروضی بعد از چهار سال که از وفات خیام می گذشت به شهر نیشابور رفته و به زیارت مرقد این شاعر بزرگ رفته و با کمال تعجب دید که قبر او درست در همان جایی است که او گفته بود.

ويژگي سخن


خیام در زمینه ادبیات و شعر، بیشترین معروفیت را در رباعیات به دست آورده چون رباعیات او بسیار ساده و بی آلایش و دور از تکلف و تصنع نوع زبان شعری است در عین اینکه شامل فصاحت و بلاغت است دارای معانی عالی و استوار است. خیام در این رباعیها افکار فلسفی خود را به زیباترین شکل بیان می کند و این رباعیها را غالباً در دنبال تفکرات فلسفی خود سروده و به همین علت است که خیام در زمان خود شهرتی در شاعری نداشته و بیشتر به عنوان حکیم و فیلسوف معروف بوده اما بعدها که رباعیهای لطیف و فیلسوفانه او مشهود شد نام او در شمار شاعرانی قرار گرفت که شهرت جهانی پیدا کردند. خصوصیات دیگری که در اشعار خیام نمودار است این است که سخنش در کمال متانت و سنگینی است.

اهل شوخی و مزاح نیست، با کسی کار ندارد چون او حکیمی است متفکر، دنبال سخنوری نیست و هنگامی که در اشعارش دقت می کنیم متوجه می شویم که افکار شعری او بر دو یا سه موضوع بیشتر نیست: یادآوری مرگ، تأسف بر ناپایدار بودن زندگی و بی اعتباری روزگار. از میان شعرای بزرگ ایران کمتر کسی به اندازه خیام است که شهرت جهانی داشته باشد چون اشعار او به زبانهای مختلف ترجمه شده است.

 

 

آثار خيام

آنچه که از آثار خیام وجود دارد یا تاریخ نویسان وجود آنها را ذکر کرده اند رساله ها و مقالاتی است که او در علوم مختلف نوشته است که عبارتند از:


1- رساله ای در جبر و مقابله
2- رساله ای در شرح اصول اقلیدس
3- زیج ملکشاهی یا زیج جلالی
4- رساله ای در طبیعیات
5- رساله در وجود
6- رساله فلسفی که در آن از حکمت الهی در آفرینش عالم و تکالیف مردم و عبادات بحث می کند.
7- رساله ای در اختلاف فصول و اقالیم
8- نوروز نامه که درباره رسوم و اعیاد ایرانیان به ویژه تاریخ و آداب ایرانیان در روز عید نوروز است.
9- دیوان رباعیات
10_ رساله فی براهین الجبر و المقابله
11_ رساله تکلیف
12-رساله ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس
13_رساله روضه القلوب
14_رساله ضیاء العلی
15_رساله میزان الحکمه
16_رساله ای در صورت و تضاد
17_ترجمه خطبه ابن سینا
18_رساله مشکلات ایجاب
11_رساله ای در بیان زیگ ملک شاهی
12_رساله نضام الملک در بیان حکومت
13_رساله لوازم الا کمنه
14_اشعار عربی خیام
15_عیون الحکمه
16_رساله معراجیه
17_رساله در علم کلیات
20_رساله در تحقیق معنی وجود
21_رساله ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب

28اردیبهشت روز جهانی گنجینه ( موزه ) و هفته میراث فرهنگی

28اردیبهشت روز جهانی گنجینه ( موزه ) و هفته میراث فرهنگی است ، 29 اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگ مرد ایرانی دکتر محمدمصدق می باشد ، نویسنده وبلاگ این سه مناسبت را به بازدید کنندگان و کاربران وبلاگم شاد باش گفته و آرزومندم که این مناسبت ها تلنگری باشد برای آشنایی با آنها  ، لذا نگارنده گفتار رو نوشتاری هایی به شرح زیر پیرامون گنجینه ، میراث فرهنگی و دکتر مصدق و تاریخ صنعت نفت و... در وبلاگم قرار می دهم .

موزه یا گنجینه

ریشه واژه  موزه  از لغت نامه یونانی « موزین » ( mosusem ) به معنای مقر زندگی موز(Mouse) الهه هنر و صنایع در اساطیر یونان باستان اقتباس شد.

در انگلیسی ß میوزیم Mousem

در فرانسه ß موزه Muzee    

 کلمه موزه در سال 1290 وارد زبان فارسی شد – تاریخچه آن بر می گردد به سفرهای ناصرالدین شاه به خارج  و تصمیم او به ایجاد مشابه آن در ارگ سلطنتی (کاخ گلستان) قرار دارد.

شورای بین المللی موزه ß icom    ß   ایکوم  وابسته به سازمان فرهنگی ، علمی و تربیتی سازمان ملل یونسکو می باشد.

موزه مؤسسه ای است دائمی و بدون هدف مادی که در های آن به روی همگان گشوده است و در خدمت جامعه و پیشرفت آن قررد دارد.

هدف موزه تحقیق در آثار و شواهد برجای مانده انسان و محیط زیست او و گرد آوری و حفظ و بهره وری معنوی و ایجاد ارتباط بین آنها و نمایش گزاردن و به منظور بررسی و بهره وری معنوی می باشد.

 

تاریخچه موزه :

1. دوران نو سنگی : انسان مجموعه ای از صدف ، گوش ماهی ، سنگ ریزه ، واستخوان جانوران را گرد آوری می کرده به عنوان تزیینات مورد استفاده قرار می داد.

2. عهد باستان : اشیاء گرانبها و نفیس که جنبه نظری داشتند و بر برآوردن نیازها در درون زیارتگاهها یا معابد گردآوری می کردند. در جوامع امروزی هم این گرایش همگانی به گردآوری نمایانگر نهادینه شدن موزه آن عهد است.

3. پایان سده چهارم و آغاز سده سوم  پیش از میلاد : مصر پایگاه فرهنگ یونان بود بطلمیوس در کنار کاخ مسکونی خود در شهر اسکندریه جایی را به نام موزه که مشتمل بر یک دانشگاه،کتابخانه، آزمایشگاه، رصدخانه و باغ گیاهان و جانوران بود تأسیس کرد .

4. یونان : مردم یونان اشیاء گران قیمت را جمع آوری نمی کردند ولی موقعیت دیدن آنها را در پرستشگاهها داشتند .

5. رم : سرداران رمی غنایمی که از جنگ به دست می آوردند را در پارکها و حمامها به نمایش می گذاشتند.

6. قرون وسطی : (500 تا 1450 م) در غرب به علت نبودن فقدان نظام بانکی صحیحی ثروتمند بودن با مالکیت اشیاء گرانقیمت همراه بود.

7. رنسانس : (14 تا 16 م) صاحبان اشیاء دیگر به مجموعه خود به چشم سرمایه نگاه نمی کردند بلکه به جنبه فرهنگی و هنری آن نیز پی بردند و واژه موزه  از همین دوران متداول شد.

نخستسن موزه ها :

1- برمبنای یک مجموعه خصوصی بود که در سال 1683 در شهر آکسفورد انگلستان گشایش یافت .

2- در سال 1750 م در کاخ لوکزامبورگ پاریس بخشی از مجموعه سلطنتی در معرض دید عموم قررا گرفت و در نخستین سال انقلاب کبیر فرانسه موزه هنری لوور تأسیس شد.

 

می توانیم سده های  19 و 20 م را سده های استقبال مردم از موزه ها بدانیم و کاربردی نمودن موزه ها پس از جنگ جهانی دوم بین سالهای 1339 و  تا 1945 اتفاق افتاد.

 

تاریخچه موزه در ایران :

1- موزه همایونی : نهادینه شدن موزه در ایران با آغار کار و تأسیس کاخ موزه ناصرالدین شاه در سال 1291 تا 1293 در کاخ گلستان (ارگ سلطنتی ) بود.  امروزه نمی توانیم موزه همایونی را در طبقه بندی موزه ها قراردهیم تنها می توان گفت که اشیاء به عنوان هنر های تزئینی گردآوری و تنظیم شده بودند ودر زمان ناصرالدین شاه بعلت سرقتی که از آن شده بود جواهرات سلطنتی به مخزنهای زیر زمین و سپس موزه جواهرات در بانک مرکزی منتقل گردید.

2- موزه ملی : وزارت صنایع و معارف در سال 1295 موزه ملی را تأسیس کرد. این موزه ابتدا در اتاقهای مدرسه دارالفنون بود بانی این موزه آقای مرتضی قلی خان ممتازالملک بود بعد از مدتی این مجموعه از دارالفنون به عمارت مسعودیه و بعد از تأسیس موزه ایران باستان به این موزه که شامل 280 شیء بود منتقل شد.

 

3- موزه دانشکده افسریه : در سال 1302 به منظور اسلحه شناسی و تاریخچه سلاح به دانشجویان دانشکده افسری در تهران تأسیس شد هسته مرکزی موزه را مجموعه سلاحهای ناصرالدین شاه قاجار در موزه همایونی را تشکیل می داد و تعدادی از سلاحهای اهدائی سران کشورها به شاهان قاجار نیز در این موزه قرار داشت.  پس از انقلاب این موزه به مجموعه سعد آباد منتقل شد و یادبودهایی از دفاع مقدس در آن منظور شد و به موزه نظامی تغییر نام یافت .

4- موزه هنر و صنایع : در سال 1309 شادروان حسین طاهرزاده بهزاد هنرستان صنایع قدیم را تأسیس کرد آثار هنرمندان زمان استادان و دانشجویان هنرستا بخشی از این موزه بود در حال حاضردر عمارت نگارستان و به نام موزه هنرهای ملی زیر نظر موزه ملی ایران قرارد دارد و آثار هنرمندان در زمینه هنرهای سنتی در معرض نمایش قرار می گیرد.

5- موزه مردم شناسی تهران  : در سال 1312  تأسیس شد و در آغاز دایره انسان شناسی نامیده شد و سپس به بنگاه انسان شناسی و سرانجام به موزه مردم شناسی تغییرنام  یافت.  این موزه با مجموعه ای از اشیاء که از مساجد و تکایا و هدایای مردم بود کار خود را آغاز کرد و در سال 1347 به کاخ ابیض در کاخ گلستان منتقل و زیر نظر اداره ی کل موزه ها قرار گرفت.

 

                               أ‌-       موزه های که باعث نهادینه شدن در ایران شدند :

(موزه همایونی – موزه ملی – موزه دانکشده افسری – موزه هنر و صنایع موزه مردم شناسی تهران)

                               ب‌-       موزه بقاء متبرکه (موزه امام رضا ، موزه شاهچراغ)

                               ت‌-       موزه ایران باستان

                               ث‌-       موزه های باستان شناسی و هنر

                               ج‌-       موزه تاریخ طبیعی و تاریخ علوم

 

نخستین موزه بقای متبرکه موزه آستان قدس رضوی در 1314 بود و بعد از آن موزه حضرت معصومه در قم است مجموعه هر دو موزه بر مبنای موقوفات و نذورات می باشد که مهمترین آنها نسخه های دست نویس قرآن مجید است.

موزه آستان قدس رضوی شامل قسمتهای زیر می باشد :

1- موزه قرآن    2- کتابخانه    3- موزه اصلی

قدیمی ترین وقفنامه به آستان قدس رضوی وقفنامه ابن سیمجور امیر خراسان به سال 363 ه ق می باشد موزه هایی که زیر نظر آستان قدس رضوی اداره می شوند :

1- کاخ موزه ملک آباد در مشهد

2- موزه موقوفه ی حاج حسین آقا ملک در تهران

موزه هایی که در محوطه ی آستان قدی رضوی قرارد ارند :

1- موزه آستان قدس رضوی

2- موزه ی قرآن

3- موزه تمبر

4- موزه فرش

5- موزه تاریخ مشهد

6- موزه هدایای رهبری

 

موزة ایران باستان :

بعد از اینکه  نظر مظفرالدین شاه در سال 1278 اجازه حفاری در ایران را به مدت شصت سال به دولت فرانسه   واگذار کرد در سال 1309 مجلس ملی وقت بعد از 30 سال این قانون را لغو کرد و تصمیم گرفته شد که آثار بین دو کشور تقسیم شود بر اساس این قانون ده شیئ نخبه با آثار سیمین و زرین و معماری برای ایران و بقیه آثار طی تشریفات باستان شناسی بین دو کشور تقسیم شود. براساس این قانون مکانی برای نگهداری آثار احساس شد که پایه ریزی نخستین موزه علمی ایران ریخته شد مهندس و طراح آن موزه اندره گدار فرانسوی بود کار ساختمانی موزه در سال 1312 با معماری حاج عباسقلی خان معمار باشی آغاز و در سال 1315 پایان یافت ورودی این ساختمان با الهام از ایوان بلند ساسانی در تیسفون می باشد این موزه شامل بخشهای نمایشگاهی و پژوهشی می باشد. نحوه ی چیدن آثار در بخش نمایشگاهی موزه به صورت تقدم تاریخی( کرنولوژی ) است.

 

طبقه همکف موزه متعلق به دوران نوسنگی تا پایان ساسانی می باشد و طبقه ی فوقانی آن اسلامی با قدیمی ترین نسخ قرآن که به خط کوفی روی پوست آهو در سده های 3 و 4 هجری قمری آغاز می شود.

با شروع جنگ تحمیلی ایران موزه ایران باستان تعطیل و در سال 1366 با نام موزه ملی بازگشایی شد.

 

موزه های تحت پوشش موزه ی ملی (ایران باستان) :

1- موزه ی هنرهای ملی (هنر و صنایع)

2- رضا عباسی

3- موزه فرش  

4- موزه سفالینه وآبگینه

 

موزه های محوطه های باستانی به دنبال تأسیس موزه ایران باستان آغاز به کار کردند که شامل :

1- موزه تخت جمشید(1309) 

2- موزه محوطه ی شوش(1345)  

3- موزه محوطه هفت تپه(1349 – 1352)

 

تأسیس اداره کل موزه ها توسط اداره کل هنرهای زیبا وابسته به وزارت فرهنگ در سال 1352 تأسیس شد و سرپرستی موارد زیررا برعهده داشت :

1- موزه مردم شناسی تهران در کاخ ابیض

2- موزه هنرهای ملی

3- موزه های قزوین

4- موزه های آبادان

 

مهمترین اقدام اداره کل موزه ها تأسیس موزه هنرهای تزئینی در سال 1340 بود .

 

موزه هایی که تحت بنیاد فرح قرار داشتند :

1- موزه هنر های معاصر  2- موزه فرش  3- موزه رضا عباسی  4- موزه آبگینه و سفالینه  5- موزه نگارستان

دانشگاه تهران در آغاز کار دانشکده های  خود اقدام به تأسیس چندین موزه نمود:

 1- موزه تاریخ طبیعی دکتر فاطمی 1338   2- موزه جانور شناسی دانشکده کشاورزی کرج 1307  3- موزه گیاهان دارویی و سنتی دانشکده دارو سازی 1370   4- موزه شادروان حسین مقدم استاد دانشکده هنرهای زیبا

 

در دانشگاههای دیگر نیز موزه هایی تأسیس شد  که شامل :

1- موزه تاریخ طبیعی دانشگاه شیراز 1353 

2- موزه علوم و تکنولوژی دانشگاه شیراز 1366  

3- موزه تاریخ طبیعی دانشگاه اصفهان 1367  4

4- موزه تاریخ طبیعی دانشگاه بوعلی سینا در همدان

 

موزه های استانی که بیشتر آنها بصورت عمومی می باشد بدنبال تأسیس موزه ایران باستان آغاز به کار کردند که ترتیب تأسیس موزه های استانی به شرح زیر می باشد :

1. موزه پارس در ساختمان کریم خانی شیراز 1315    

2. موزه چهل ستون اصفهان 1316

3. موزه چهل ستون قزوین 1338

4. موزه تبریز 1339

5. موزه گرگان 1343

6. موزه ارومیه 1346

 

موزه گرگان :

تنها گنجینه ( موزه)گرگان در حال حاضر با 400 قطعه شیء باستانی میراث کهن و گرانبهای فرهنگی و تاریخی پیشینیان این مرزبوم(گلستان) را در معرض دید عموم قرار داده است. موزه گرگان در اردیبهشت ماه 1343 با 152 قلم شیء باستانی د رکاخ سلطنتی واقع در پارک شهر فعلی گرگان گشایش یافت و تا سال  1361 نیزدر این مکان دایر بود .

ساختمان فعلی موزه گرگان در حیاطی به وسعت 1200 متر مربع جنب امامزاده عبدالله شهر گرگان قرار دارد. این مکان در سال 1355 به عنوان گنجینه سنگ مزار گشایش یافت و در بهمن 1367 با افزودن اشیاء باستان شناسی و مردم شناسی بصورت گنجینه منطقه ای در آمد گنجینه فعلی گرگان در سه طبقه شامل: بخش سنگ نوشته ها، اشیاء اهدایی، بخش مردم شناسی است . در خزانه گنجینه گرگان بالغ بر 7000 قلم شیء و آثار قدیمی نگهداری می شود که این اشیاء از حفاری های علمی بدست آمده یا اهدایی های افراد یا هنرهای دستی مناطق مختلف استان می باشد.

در بخش سنگ نوشته ها که در دورتا دور حیاط آن قرار دارد سنگ مزارهایی از قرن هشتم تا دوازدهم هجری قمری موجود است.

حیاط این موزه دارای سه رواق است که برای نصب سنگ مزارها طراحی شده است عمده ترین سنگ مزارها از نوع گهواره ای ایستا یا محرابی که بر روی بسیاری از آنها آیاتی از قرآن، صلوات ، احادیث ، اشعار، و نام متوفی و تاریخ فوت حک شده است . برخی از این نوع سنگ مزارها هنوز در برخی از روستاهای استان گلستان مانند زیارت گرگان و آق امام بندر ترکمن وجود دارد و نمونه ای از آنها  به این موزه منتقل شده است .

بخش دیگر بخش باستان شناسی است که در این بخش نیز اشیائی نگهداری می شود که از پیشینیان به جا مانده و جلوه ای از زندگی آنان را در غالب ظرفی زیبا با دیگر آثار نمایان کرده است د راین بخش آثاری وجود دارد که برای رفع نیازهای روزمره توسط گذشتگان بوجود آمده است این آثار در غالب های پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی عرضه شده  و هر یک بخشی از تاریخ 7000 ساله این استان را حکایت می کند. ظروف سفالی،  جنگ افزارهای مفرغی، زیور آلات مفرغی و طلایی، ظروف کتیبه دار، آبگینه های زیبای دوران ایلامی و سکه های اشکانی تا قاجاری نمونه های ارائه شده  دربخش باستان شناسی این موزه می باشد. در این بخش قدیمی ترین اثر بدست آمده از این منطقه که تکه سفالی از هزاره ششم ق. م  که از آق تپه کشف شده نگهداری می شود. سفالها، جامها، ظرفهای قرمز و خاکستری ، خنجر ، سرنیزه، دستبندهای مفرغی و سفالینه های جرجان شهر تاریخی جرجان در این بخش به نمایش گذاشته می شوند.

 

در بخش مردم شناسی نیز غرفه های گوناگون از جمله در مورد کشاورزی، دامداری، سوارکاری، بافندگی، فلزکاری، روشنایی، طب سنتی،  پوشاک و زیورآلات وجود دارد.

 

با سیری و تأملی کوتاه در این بخش می توان زندگی ساده انسانهایی را نظاره کرد که در عین سادگی نشان از خلاقیت و هنر دارد.

 

همچنین درگنجینه ی گرگان اشیاء اهدائی از افراد مختلف در معرض دید علاقه مندان قراردارد این اشیاء که نشانگر باورها و اعتقادات بوده و در معرض خطر نابودی قرار داشته اند به این موزه اهداء شده و یا افرادی از خارج آنها را تهیه کرده اند و در موزه گرگان با نام افراد حفظ شده و بصورت دوره ای در معرض دید قرار می گیرد.

 

 

 

25اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگمرد ایرانی فردوسی،گزارش چهارم

زندگی نامه حکیم فردوسی:

حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.
فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
او خود می گوبد:
                                                 بسی رنج بردم بدین سال سی
                                                 عجم زنده کردم بدین پارسی
                                                 پی افکندم از نظم کاخی بلند
                                                 که از باد و باران نیابد گزند
                                                 بناهای آباد گردد خراب
                                                ز باران و از تابش آفتاب


فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

                                                  اَلا ای برآورده چرخ بلند
                                                  چه داری به پیری مرا مستمند
                                                   چو بودم جوان برترم داشتی
                                                   به پیری مرا خوار بگذاشتی
                                                   به جای عنانم عصا داد سال
                                                   پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.
اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.
بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.
اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.
شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.
فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

ویژگیهای هنری شاهنامه:
"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
فردوسی شاعری معتقد و مومن به ولایت معصومین علیهم ‌السلام بود و خود را بنده اهل بیت نبی و ستاینده خاک پای وصی می دانست و تاکید می کرد که:
                                                  گرت زین بد آید، گناه من است
                                                  چنین است و آیین و راه من است
                                                   بر این زادم و هم بر این بگذرم
                                                    چنان دان که خاک پی حیدرم
فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ ایران و اسلام را به بهترین روش ممکن عینیت بخشید، با تأمل در شاهنامه و فهم پیش زمینه فکری ایرانیان و نوع اندیشه و آداب و رسومشان متوجه می شویم که ایرانیان همچون زمینی مستعد و حاصل خیز آمادگی دریافت دانه و بذر آیین الهی جدید را داشته و خود به استقبال این دین توحیدی رفته اند. چنان که در سالهای آغازین ظهور اسلام، در نشر و گسترش و دفاع از احکام و قوانینش به دل و جان کوشیدند.
اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد.ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است. شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد. در برخورد با
قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.
زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
                                                تو این را دوغ و فسانه مدان
                                                به یکسان روش در زمانه مدان
                                                از او هر چه اندر خورد با خرد
                                                دگر بر ره رمز معنی برد
شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند. جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.
تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.
زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.
برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است. پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند. شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است. آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.
اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.
نگاهی به پنج گنج
نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

 

25اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگمرد ایرانی فردوسی،گزارش سوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاهنامه اثر فردوسی، یکی از بزرگترین حماسه‌های جهان، شاهکار حماسی فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگترین سند هویت ایشان است.آن را قرآن عجم نیز نام نهاده‌اند.

شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) (فعولن فعولن فعولن فعل (فعول)). سرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید. فردوسی خود در این باره ‌می‌گوید:

بسی رنج بردم درین سال سی                        عجم زنده کردم بدین پارسی
آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد.

موضوع داستانهای شاهنامه

شاهنامه شرح احوال، پیروزیها، شکستها و دلاوریهای ایرانیان از کهنترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است (در سده هفتم میلادی).

کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است.

علاوه بر سیر خطی تاریخی ماجرا، در شاهنامه داستانهای مستقل پراکنده‌ای نیز وجود دارند که مستقیما به سیر تاریخی مربوط نمی‌شوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و جز اینها بعضی از این داستانها به طور خاص چون رستم و سهراب از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان به شمار ‌می‌آیند.

دودمان‌های پادشاهی در شاهنامه

·                     پیشدادیان

·                     کیانیان

·                     اشکانیان

·                     ساسانیان

پیشینه داستانهای شاهنامه

·                     باید دانست که بن‌مایه‌های داستانهای شاهنامه ساختهٔ فردوسی نیست و این داستانها از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشته‌اند. مثلا در کتب پهلوی مانند بندهشن، ایاتکار زریران (که مشابهتهای بسیار با گشتاسب‌نامهٔ دقیقی دارد) و دینکرت تلمیحات و اشارات بسیاری به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. همچنین در اوستا خصوصا در نسک یشتها اشارات فراوانی به بسیاری از شخصیتهای شاهنامه (پیشدادیان و کیانیان) شده است.

·                     این قضیه در تمام آثار حماسی بزرگ به چشم می‌خورد به این معنا که در آغاز (و شاید برای مدتی مدید) داستانهای حماسی در میان مردم دهان به دهان و از نسلی به نسلی سینه به سینه می‌گردد تا آنکه شاعر توانا و با ذوق و قریحه‌ای پدیدار شده و اثری بزرگ از روی آنها می‌آفریند.

·                     مأخذ اصلی فردوسی در به‌نظم کشیدن داستانها، شاهنامهٔ منثور ابومنصوری بود که چندی پیش از آن توسط یکی از سپهداران ایران‌دوست خراسان از روی آثار و روایات موجود گردآوری شده بود.

·                     نیز شایان ذکر است که کتاب بسیار عظیمی در اواخر عهد ساسانی به نام خوتای ‌نامگ(خدای‌نامه) تالیف شده بود که به یک معنا کتاب تاریخ رسمی شاهنشاهی به شمار می‌آمد. روزبه پسر دادوویه با کنیهٔ عربی عبدالله بن مقفع مترجم کلیله و دمنه آن را به عربی ترجمه کرد. این کتاب یکی از مآخذ تقریبا همهٔ تاریخنگاران سده‌های آغازین اسلامی به شمار می‌آمد. از خوتای نامگ در شاهنامه با نام نامهٔ خسروان یاد شده‌است. «خوتای» برابر پهلوی «خدای» است که به معنی پادشاه به کار می‌رفته است. معنی مشابهی برای خدا هنوز هم در نامهایی چون «کدخدا» دیده می‌شود.

·                     این نکته دارای اهمیت است که داستانهای شاهنامه در آن دوران نه به عنوان اسطوره بلکه به عنوان واقعیتی تاریخی تلقی می‌شدند. یعنی فردوسی تاریخ ایرانیان و حماسه‌های ملی آنان را به نظم کشید نه اسطوره‌های آنان را.

شاهنامه‌های دیگر

فردوسی نخستین کسی نبود که به نظم حماسه‌های ملی اقدام کرد پیش از او دیگرانی نیز دست بدین کار یازیده‌ بودند. از آن میان دقیقی طوسی (همشهری فردوسی) شایستهٔ نامبردن است. وی شاعری خوش قریحه بود که نخست به نظم شاهنامهٔ ابومنصوری اقدام کرد ولی هنوز چندی از آغاز کارش نگذشته بود که به دست یکی از بندگانش کشته شد و کار او ناتمام ماند. فردوسی در شاهنامهٔ خود از دقیقی به نیکی نام می‌برد و هزار بیت از سروده‌های او را در کار خود می‌گنجاند (احتمالا برای قدردانی). هزار بیت دقیقی مربوط به پادشاهی گشتاسب و برآمدن زرتشت است. شادروان ذبیح‌الله صفا به این هزار بیت لقب گشتاسپ‌نامه داد که خوشبختانه امروز جاافتاده و مقبول است.

شخص دیگری که پیش از آن دو به نظم حماسه‌های ملی پرداخته بود شاعری‌ بود با نام مسعودی مروزی. متاسفانه امروز بیش از چند بیت از شاهنامهٔ او در دست نیست. اما ظاهرا در زمان فردوسی شهرتی بسزا داشته‌است. جالب توجه است که شاهنامهٔ او در بحر تقارب نیست بلکه در بحر هزج است (مفاعیلن مفاعیلن فعولن).

 

 

25اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگمرد ایرانی فردوسی،گزارش دویم

فردوسي و خرد-خدايي

 مقدمه

 

صاحب مرزبان نامه، در باب سوم از كتاب خود، حكايتي از احمد غزالي نقل مي كند كه شنيدني است.

روزي احمد غزالي در اثناي وعظ بر سر منبر، خطاب به حاضرين گفت كه:

«اي مسلمانان! از چهل سال پيش به شما پند و نصيحت مي دهم. در اين زمان دراز هر چه وعظ و نصيحت به شما كردم، فردوسي خلاصه آن را در يك بيت بيان داشته است و آن بيت چنين است:

 

ز روز گذر كردن انديشه كن               پرستيدن دادگر، پيشه كن

 

اگر شما نيز بر اين عمل كنيد، هيچ وعظ و نصيحت ديگر براي شما لازم نيست!

 

 

اين حكايت كوتاه، گذشته از آنكه روحي سرشار از درس آموزي و خداجويي دارد، چندين نكته باريك تر را نيز پيش چشم ما مي آورد:

نخست آنكه عارفان بزرگي همچون احمد غزالي، شاهنامه فردوسي را به چشم عنايت مي نگريستند و حتي چهل سال وعظ خود را گاه در بيتي از آن، خلاصه مي كردند.

 ديگر آنكه از اين دست حكايات برمي آيد كه شاهكار فردوسي در كمتر از يك قرن ـ يا يك نسل ـ به بالاي منابر تبليغ و وعظ نيز راه يافته بود. چنانچه، همگي شاهنامه، قصه پهلوانان بود و نبرد ايرانيان با تورانيان، اين همه اقبال به آن در ميان اهل معرفت، چه معنايي داشت؟

 

فردوسي، سروده نامور خود را با حمد خدا آغازيده و اين سنت حسنه را در مطلع همه باب ها و فصول ديگر نيز تكرار كرده است. جز اين، هر جا كه فرصت يافته و موقعيت را مناسب ديده، همچنان ستايش خردمندانه خدا را از ياد نمي برد.

 بدين رو شايد بتوان از ميان همين ابيات ستايشگرانه، و خردورزانه، به نظرگاه او درباره خداوند جان و خرد، راه يافت و بر برگ و بار «خداشناسي» اين مرز و بوم افزود.

 

خرد - خدايي

 

خود ـ خدايي يا خرد ـ خدايي پرسماني است كه فردوسي، به آن پاسخ هاي روشني داده است.

 خود ـ خدايي يعني خداي را به درون خود كشاندن و قلمرو او را تا ذهن و زبان بشري، كوتاه كردن؛ يعني بيرون را از خدا گرفتن و فقط جايي در درون بدو دادن.

 

اين نگره، از آن رو مرسوم و شايسته عنوان «خود ـ خدايي» است كه بدين ترتيب، خدا سازنده هستي، كه ساخته ذهن بشري است. انسان، او را مي سازد و با او زندگي مي كند و همچون همه اشيايي كه بدان نياز دارد، در نگهداري آن مي كوشد.

 اما اين شيء هر چند گرانبها و ارزنده باشد، بيرون از خانه روح و ذهن صاحب آن، كر و فري ندارد. چنين خدايي، از وهم و گمان برتر نيست بلكه مصنوع وهم و گمان است و اگر خرد به او راهي ندارد، بدان رو است كه محبوس وهم است و مقهور گمان. خدايي اين چنين، فراوان به كار اباحي گران و مذهب ستيزان مي آيد.

 

مذهب و انديشه هاي ديني، حتي اگر از وظيفه بازي در نقش «ايدئولوژي» نيز معاف و معذور باشد، هرگز چنين الوهيتي را بر نمي تابد و توصيه نمي كند.

 

فردوسي مبلغ «خرد ـ خدايي» است؛ به چندين معنا. همه اين معاني را در اين گفتار كوتاه نمي توان بازگفت و يا حتي اشارت كرد؛ اما براي آغاز و سر به راه آوردن، نكاتي چند يادآوري مي شود:

  اين دست مباحث را نبايد موقوف به دانستن مذهب شاعر كرد. هر چند دانستن اين حقيقت كه فردوسي، شيعه بود يا سني، معتزلي مي انديشيد يا اشعري، به عرفان گرايشي داشت يا نه، در علم به نظرگاه هاي ديني او بي تاثير نيست، اما مشكلات بسيار و حتي شايد حل نشدني، توقف چنان مسائلي را بر چنين اطلاعاتي، بر نمي تابد.

 

موضوعاتي مانند «خداشناسي»، توقف چنداني بر مذهب شاعر ندارد؛ هر چند بي ربط و ضبط هم

نيست. وقتي شاعري همچون فردوسي، از ايران و ايراني مي گويد و كتاب سروده خود را مشحون از ايران باستان و مذهب آن دوران مي كند، شايد نبايد توقع داشت كه نكته توحيد گويد و سنگ وحدانيت خدا را به سينه زند.

 

اما فردوسي، چنانچه بر مي آيد، به خداوند جان و خرد، نگاه توحيدي دارد و حتي از ادبيات كاملا سنتي و اسلامي در ستايش خدا سود مي جويد.

 

از آنجا روشن تر در مقدمه داستان «اكوان ديو» است كه به يكتايي و توحيد، خستو مي شود:

 

تو بر كردگار روان و خرد

ستايش گزين تا چه اندر خورد

 

ببين اي خردمند روشن روان

 كه چون بايد او را ستودن توان

 

همه دانش ما بيچارگي است

به بيچارگان بر ببايد گريست

 

تو خستو شو آن را كه هست و يكي است

روان و خرد را جز اين راه نيست

 

ايا فلسفه دان بسيار گو

 بپويم به راهي كه گويي مپوي

 

سخن هر چه بايست توحيد نيست

به ناگفتن و گفتن ايزد يكي است

 

 اگر فردوسي كه بزرگترين شاعر و سخنگوي ملي ماست، در خداشناسي نيز مي خواست ملي گرايي كند نبايد چندان گرد توحيد آن هم به همين لفظ بگردد. بنابراين، همچنان كه انديشه هاي حكمي فردوسي را نبايد در ظرف هاي مليت و قوميت ريخت، دانستن مذهب خاص (تشيع يا تسنن) او نيز كمك چنداني به چنين پرسمان هايي نمي كند.

 

فردوسي و خرد ـ خدايي

 

 

كليد واژه «خرد» در شاهنامه به همسان «رندي» در ديوان حافظ است؛ با هزار و يك تفاوت در اجزاء و عناصر سازنده آنها. اما همان گرانيگاهي كه رندي در ديوان حافظ، اشغال كرده، خرد و خردمندي شاهنامه را آشيانه خود كرده است.

 

 اين همه تكيه و تاكيد برخرد و خردگرايي، به قطع او را ازجزم انديشان اشعري مسلك، دور مي كند: اگر چه مذهب رسمي و شناسنامه اي او، همين باشد. اما عقل و خردي كه شاهنامه را پر كرده است. از نوع اعتزالي آن نيز نيست.

 

در شاهنامه، ابياتي است كه نزديكي فردوسي را به كساني همچون واصل بن عطا و يا زمخشري و ابن ابي الحديد، شبيه و مانند مي كند؛

 

همچون:

 

به بينندگان، آفريننده را

نبيني مرنجان دو بيننده را

 

 

شكايت ها و درشت گويي هاي او درباره دنيا و جبر و بي اختياري انسان در شاهنامه بسيار است؛ ملي هيچ يك از اين گونه سخنان، پيوندي ميان او و عقايد اشاعره برقرار نمي كند؛ زيرا چنين شكايت ها و جبرانگاهري هايي از شاعران، رسم شاعرانه أي است كه هيچ گونه بار معنايي، بر آن حمل نمي توان كرد.

 

فردوسي گاه پهلوانان خود را اسير قضا و قدر مي كند و هيچ اختيار و انتخابي براي آنان نمي گذارد؛ ولي همه اين گونه ابيات ايراني است كه نام و نشاني از مذهب شاعران با خود ندارد؛ به ويژه آنكه در شاهنامه فردوسي، ابيات بسياري را مي توان يافت كه هيچ نسبتي با جبرانگاري ندارد:

 

فريدون فرخ، فرشته نبود

به مشك و به عنبر سرشته نبود

 

به داد و دهش يافت آن نيكويي

تو داد و دهش كن فريدون تويي

 

خردي كه فردوسي، شاهنامه خود را با ستايش از آن آغاز مي كند و تا پايان راه، اين خرقه ارادت را از تن نمي اندازد. از نوع اعتزالي آن نيز نيست. اساسا معتزلي انگاشتن فردوسي، راه دشواري است كه البته بسياري آن را پيمودني مي دانند. فردوسي در ديباچه شاهنامه، بيتي دارد كه به مذاق معتزليان، بسيار خوش مي آيد و آن عدم امكان رؤيت خدا با چشمان سر است.

 

به بينندگان، آفريننده را

نببيني، مرنجان دو بيننده را

ولي خيلي زود، در بيت بعد، سخني مي آورد كه رشته پيوند او را با معتزله نيز پاره مي كند:

 

خرد گر سخن برگزيند همي

همان را گزيند كه بيند همي

 

به بينندگان، آفريننده را

نبيني، مرنجان دو بيننده را

 

نيابد بدو نيز انديشه راه

كه او برتر از نام و از جايگاه

 

خرد را و جان را همي سنجد او

در انديشه سخت كي گنجد او

 

 

 

اينكه خرد در سنجيدن و راه يافتن به خدا، مشكلات فراوان دارد و اساسا اين راه به روي او بسته

است، چندان با حسن و قبح عقلي كه معتزله طرفدار آن است، سازگار نيست.

 

وي همين باور را در نقل ماجراي «جنگ رستم با اكوان ديو» تكرار مي كند و در آنجا نيز خرد را در فهم هستي خدا، ظاهربين و سطحي نگر مي خواند؛ ضمن آنكه مخالفت خود را با فلسفه نيز به رساترين بيان اظهار مي كند.

ايا فلسفه دان بسيار گوي

بپويم به راهي كه گويي مپوي

 

تو را هر چه بر چشم بر بگذرد

بگنجد همي در دلت با خرد

 

چنان دان كه يزدان نيكي دهش

جز آن است وز اين برمگردان منش

 

سخن هيچ بهتر ز توحيد نيست

به ناگفتن و گفتن ايزد يكي است

 

بنابر ابيات فوق، اين سخن فلاسفه كه هر چه در معرفت ادراك حواس بگنجد، قابل قبول است، پذيرفتني نيست؛ زيرا خداوند از مرتبه ادارك بالاتر و از دايره فهم عقلي، بيرون است.

 

با اين همه، براي درك بهتر و فهم روشن تر الوهيت، راهي نيز جز خرد نمي شناسد و چنان پر و بالي به او مي دهد كه تا قلعه معرفت بالا رو و در آنجا با ناشناخته ترين مرحله هستي، ملاقات كند.

 

خرد چشم جان است چون بنگري

تو بي چشم جان، آن جهان نسپري

 

سپس خطاب به خرد مي گويد:

 

تويي كرده كردگار جهان

شناسي هم آشكار و نهان

 

 

فردوسي به تاسي از فرهنگ شيعي، خرد را نخستين آفريده خدا نيز مي خواند:

 

نخست آفرينش، خرد را شناس

نگهبان جان است و آن را سه پاس

 

چنان كه در اين باره، روايات بسياري در كتب روايي شيعي موجود است و اگر جان را در نخستين مصراع شاهنامه بتوانيم به معناي «نفس» بگيريم، آنگاه مي توان گفت كه آن مصراع گزارشي كوتاه از خلقت است: به نام خداوند جان و خرد.

 

 

در بيان فردوسي، گاه تعابير و نكاتي پيدا مي شود كه از غور او در احاديث شيعي خبر مي دهد. اين مشابهت ها هم در مضمون و مفاهيم است و هم در نوع بيان و شكل و زاويه سخن. مثلا فردوسي تاكيد دارد كه خداوند، از «ناچيز» «چيز» آفريد. ستودن خدا به اين صفت كه از ستايشهاي علوي در نهج البلاغه دارد.

 

كه يزدان ز ناچيز، چيز آفريد

بدان تا توانايي أمد پديد

 

 

چنين بيان هايي، خواننده را مطمئن مي كند كه فردوسي در ستايش خداوند به انديشه ها و ادبيات ديني، سخت توجه داشته است. برخي نيز اين گونه توجهات فردوسي را دليل بر ايمان درست و عقيده راسخ او به تعاليم دين اسلام دانسته اند:

 

اينكه خداوند، هر چيز را از كتم عدم به وجود آورده، يك عقيده اسلامي است و درست مخالف عقايد زردشت.

چه، در بند هشت مي خوانيم كه :

«هر فرد از آن خود خويش از روشني مادي، تن آتش روشن، سپيد، گرد، آشكار از دور و از آن مينو كه پتيار (دشمن) را كه در هر دو آفرينش است (مادي و معنوي) ببرد.

 

فردوسي با همه درشت گويي كه درباره فلسفه دارد، هر چه درباره توحيد گفته است، به زبان فلسفه است. «با بررسي و مطالعه افكار و نظريات او مي توانيم تا حدودي به كيفيات دل و دماغ و استعداد وسيع و وسعت نگاه و بلندي افكار وي پي ببريم.

 

 اولين و آخرين درس وي درباره وحدانيت خداي پاك است. خداي او آن است كه روح و خرد را خلق كرده و زمان و مكان و خورشيد و قمر و زحل و زهره و مشتري را به وجود آورده و مالك و مدبر آنهاست.

 

او خداوند آسمان در جهان است. خاك و آب و هوا و آتش، همه بر وجود او گواهي مي دهند. او از دستور (وزير‌) و كنجور و تاج و تخت و كمي و بيشي و ناكامي و خوشبختي و بدبختي بي نياز است.

 او براي ما غذا و خواب و محبت و عداوت را خلق كرده است. ما از ستايش وي قاصريم زيرا او از نام و نشان بتر است.

عقل انساني فقط همان چيز را مي پذيرد كه مي بيند؛ اما خداي مطلق و پاك را نمي توان با چشم هاي مادي نگريست. حواس پنجگانه كه جاي خود را دارند، فكر و گمان و وهم و تخيل آدمي نيز از گشودن معماي حقيقت او عاجزند. ما نمي توانيم با حواس، عقل، نفس، روح و غير آنها، هستي پاك او را ستايش كنيم. عقل و روح مخلوق اوست و انديشه محدود ما نمي تواند به او برسد.»

ستودن خدا به اوصاف بالا، در شاهنامه بسامد بالايي دارد و گويي فردوسي، هرگز از يادكرد خداوند، به چنان صفاتي خسته نمي شده است.

تاكيد بر وحدانيت خدا در شاهنامه، گويي دفع دخل مقدري است كه فردوسي، آآن را براي خود لازم مي شمرد؛ زيرا در مقدمه همه داستانهاي شاهنامه، چنين وضعي را شاهديم.

«به دليل پرداختن بيش از اندازه فردوسي به موضوع توحيد، اگر شاهنامه او را «قرآن العجم» بخوانيم، گزاف نگفته ايم.»

وقتي مي توان در شناخت هستي خداوند، عقل را به كار گرفت و از او مايه دار شد، چگونه است كه فرندان سرزمين فردوسي و بوعلي و فارابي، در بي اهميت ترين مسائل هستي شناختي و يا حتي اجتماعي، به هر چه جز خرد خود چشم مي دوزند و انتظار معجزه را دارند؟

 

آيا فردوسي درسي بزرگ تر از اين براي هم وطنان خود دارد؟ او حماسه ملي ايران را با ستايش خدوند جان و خرد مي آغازد و هم بر اين منوال پيش مي رود تا آنجا كه درفش كاوياني را بالا مي برد و اين مرز و بوم را از چنگ ضحاك بيرون مي كشد.

 

25اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگمرد ایرانی فردوسی،گزارش اول

۲۵اردیبهشت روز بزرگداشت بزرگمرد ایرانی فردوسی حکیم است ، ضمن پوزش از دیر کرد شادباش گفتن چنین روزی ،امیدوارم تمام ایرانیان خلف شایسته ایی برای این ابرمرد باشند.چند گزارش برای ادای دین به فردوسی آماده کرده ام که در زیر می آورم.روان فردوسی از ما شاد باشد.

زندگی در مورد زندگی فردوسی افسانه‌های فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرن‌های اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شده است، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامه‌خوان‌ها مجبور شده‌اند برای زندگی او که مورد پرسش‌های کنجکاوانهٔ مردم قرار داشته است، داستان‌هایی سرِهم کنند. [ویرایش] تولد بنا به نظر پژوهشگران امروزی، فردوسی در حدود سال ۳۲۹ هجری قمری در روستای پاژ در نزدیکی طوس در خراسان متولد شد. استدلالی که منجر به استنباط سال ۳۲۹ شده است شعر زیر است که محققان بیت آخر را اشاره به به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی در سال ۳۸۷ قمری می‌دانند: بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت [...] فریدون بیداردل زنده شد زمین و زمان پیش او بنده شد و از این که فردوسی در سال ۳۸۷ پنجاه و هشت ساله بوده است نتیجه می‌گیرند او در حدود سال ۳۲۹ متولد شده است. تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که دربارهٔ فردوسی نوشته است، در ده «باز» نوشته است که معرب «پاژ» است. منابع جدیدتر به روستاهای «شاداب» و «رزان» نیز اشاره کرده‌اند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمی‌دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد. نام او را منابع قدیمی‌تر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) «حسن» نوشته‌اند و منابع جدیدتر از جمله مقدمهٔ بایسنغری (که اکثر محققان آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار مطالبش را «لاطایلات بی‌بنیاد» خوانده است) و منابعی که از آن مقدمه نقل شده است، «منصور». نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر «علی» ذکر شده است. محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان معاصر، نام «حسن بن علی» را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کرده است. منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کرده‌اند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در رد نام «فخرالدین» نوشته است که اعطای لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شده است و مخصوص به «امیران مقتدر» بوده است، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن می‌داند. [ویرایش] کودکی و تحصیل پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی صاحب ده بوده است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که می‌توان از آن نتیجه گرفت زندگی نسبتاً مرفهی داشته است. در نتیجه خانوادهٔ فردوسی احتمالاً در کودکی مشکل مالی نداشته است و نیز تحصیلات مناسبی کرده است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه می‌توان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبان‌های عربی و پهلوی نیز آشنا بوده است. به نظر می‌رسد که فردوسی با فلسفهٔ یونانی نیز آشنایی داشته است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴). [ویرایش] جوانی و شاعری کودکی و جوانی فردوسی در دوران سامانیان بوده است. ایشان از حامیان مهم ادبیات فارسی بودند. با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی می‌دانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفته‌اند که در دوران جوانی نیز شعر می‌گفته است و احتمالاً سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستان‌های اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشته است، شروع کرده است. این حدس می‌تواند یکی از دلایل تفاوت‌های زیاد نسخه‌های خطی شاهنامه باشد، به این شکل که نسخه‌هایی قدیمی‌تری از این داستان‌های مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستان‌هایی که حدس می‌زنند در دوران جوانی وی گفته شده باشد داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش است. فردوسی پس از اطلاع از مرگ دقیقی و ناتمام ماندن گشتاسب‌نامهاش (که به ظهور زرتشت می‌پردازد) به وجود شاهنامهٔ ابومنصوری که به نثر بوده است و منبع دقیقی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده است پی برد. و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا کتاب را پیدا کرده و بقیهٔ آن را به نظم در آورد. (سید حسن تقی‌زاده حدس زده است که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد که با توجه به تاریخ به قدرت رسیدن غزنویان، که بعد از شروع کار اصلی شاهنامه بوده است، رد شده است.) فردوسی در این سفر شاهنامهٔ ابومنصوری را نیافت ولی در بازگشت به طوس، امیرک منصور (که از دوستان فردوسی بوده است و شاهنامهٔ ابومنصوری به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمع‌آوری و نوشته شده بود) کتاب را در اختیار فردوسی قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمایت کند. [ویرایش] سرودن شاهنامه مقاله اصلی: شاهنامهٔ فردوسی شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد. فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۸۴ قمری پایان داد. فردوسی از آنجا که به قول خودش هیچ پادشاهی را سزاوار هدیه کردن کتابش ندید («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)، مدتی آن را مخفی نگه داشت و در این مدت بخش‌های دیگری نیز به مرور به شاهنامه افزود. پس از حدود ده سال (در حدود سال ۳۹۴ هجری قمری در سن شصت و پنج سالگی) فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقدیم کند از این رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشاره‌هایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جای‌گزین کرد. تدوین دوم در سال ۴۰۰ هجری قمری پایان یافت (به حدس تقی‌زاده در سال ۴۰۱) که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد. به گفتهٔ خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد. آخرین اشارهٔ فردوسی به سن خود یکی به حدود هشتاد سال است («کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد») و یکی به هفتاد و شش سال («کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش»). [ویرایش] مرگ و آرامگاه اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کرده است مقدمهٔ بایسنغری است که آن را در سال ۴۱۶ هجری قمری آورده است. این مقدمه که امروز نامعتبر شناخته می‌شود به منبع دیگری اشاره نکرده است. اکثر منابع همین تاریخ را از مقدمهٔ بایسنغری نقل کرده‌اند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار نامعتبر است) که مرگ او را در ۴۱۱ قمری آورده است. محمدامین ریاحی، با توجه به اشاره‌هایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کرده است، نتیجه گرفته است فردوسی حتماً قبل از سال ۴۱۱ مرده است. پس از مرگ، جنازهٔ فردوسی اجازهٔ دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را به شکل نماز نخواندن «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی آورده است و حمدالله مستوفی در مقدمهٔ ظفرنامه این شخص را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته است که مریدان زیادی داشته است. در بعضی منابع دیگر نام این فرد «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آمده است که احتمالاً مسخ نام کُرّکانی است. ریاحی انتصاب این مسئله به کُرّکانی صوفی را تهمت دانسته است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی حدود سی سال داشته است از نظر تاریخی نیز این مسئله را ناممکن گرفته است. صحنه‌ای از داستان‌های شاهنامه (در آرامگاه فردوسی، توس) از زمان دفن فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب‌رئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینهٔ این کار از مردم (بدون استفاده از بودجهٔ دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در ۱۳۴۳ مجدداً تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت. [ویرایش] افسانه‌های دربارهٔ فردوسی افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه وجود دارد که عمدتاً به علت اشتیاق مردم علاقه‌مند به فردوسی و خیال‌پردازی نقالان به وجود آمده‌اند. بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با استفاده از شواهد تاریخی یا با استفاده از اشعار شاهنامه رد می‌شوند. از این جمله است قصهٔ رفتن منبع پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند بالاخره به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، قصهٔ راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، مسابقهٔ بدیهه‌سرایی فردوسی با سه شاعر دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، قصه‌های سفر فردوسی به غزنه یا اقامتش در غزنه، قصهٔ فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، قصهٔ اهدا کردن شاهنامه به سلطان محمود به خاطر نیاز مالی برای تهیهٔ جهیزیه برای دختر فردوسی، قصهٔ فرستادن صله‌ای که سلطان محمود به فردوسی قول داده بوده است به شکل پول نقره به جای طلا به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن صله به فقاع‌فروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن صلهٔ طلا با با مرگ فردوسی. [ویرایش] آثار فردوسی تنها اثری که ثابت شده است متعلق به فردوسی است متن خود شاهنامه است (منهای بیت‌هایی که خود او به دقیقی نسبت داده است). آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شده است از جمله چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که محققان امروزی در این که شاعر آنها فردوسی باشد بسیار شک دارند و از جمله قصیده‌ها را سرودهٔ دوران صفویان می‌دانند (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۴۵). آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شده است که اکثراً مردود دانسته شده‌اند. معروف‌ترین آنها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمهٔ بایسنغری به فردوسی نسبت داده شده است. اما این فرض توسط بسیاری از معاصران رد شده است و از جمله مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایه‌ای به نام شمسی» یافته است. محمدامین ریاحی این نسبت را از شرف‌الدین یزدی (که ریاحی او را «دروغ‌پرداز» نامیده است) دانسته است و حدس زده است که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین شخص نوشته باشد (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۵۱). یکی از آثار دیگر منسوب به فردوسی گرشاسب‌نامه است که مشخص شده است اثر اسدی طوسی است و چند دهه بعد از مرگ فردوسی سروده شده است. نوشتهٔ دیگری که به فردوسی نسبت داده شده است «هجونامه»ای علیه سلطان محمود است که به روایت نظامی عروضی صد بیت بوده است و شش بیت از آن باقی مانده است. نسخه‌های مختلفی از این هجونامه وجود دارد که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت دارند. وجود چنین هجونامه‌ای را بعضی از محققین رد و بعضی تأیید کرده‌اند. از جمله محمود شیرانی با توجه به این که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگرش نیز ضعیف‌اند نتیجه گرفته است که این هجونامه ساختگی است ولی محمدامین ریاحی با توجه به این که اشاره‌ای به این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (مدّاح مسعود سوم غزنوی)، که قبل از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شده است، آمده است، وجود آن را مسلم دانسته است. جالب این است که معروف‌ترین بیت فردوسی که زیر آمده است و بعضی آن را از خود شاهنامه و بعضی از هجونامه دانسته‌اند نیز ممکن است از خود وی نباشد (خطیبی ۱۳۸۴، صص ۱۹ و ۲۰): بسی رنج بردم در این سال سی عَجَم زنده کردم بدین پارسی [ویرایش] دوست‌داران و مخالفان فردوسی در همان سال‌های آغازین پس از مرگ فردوسی مخالفت با شاهنامه آغاز شد و عمدتاً به خاطر سیاست‌های ضد ایرانی دربار بنی عباس و مدارس نظامیه ادامه یافت. از جمله سلطان محمود پس از فتح ری در سال ۴۲۰ قمری، مجدالدولهٔ دیلمی را به خاطر خواندن شاهنامه سرزنش کرده است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۶۰). نویسندگانی نیز، از جمله عبدالجلیل رازی قزوینی که مانند فردوسی شیعه بوده است، شاهنامه را «مدح گبرکان» دانسته‌اند (همین طور عطار نیشابوری) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». شاعران دیگری نیز، از فرخی سیستانی («گفتا که شاهنامه دروغ است سربه‌سر») و معزی نیشابوری («من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر») گرفته تا انوری («در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش»)، احتمالاً به دلیل علاقهٔ ممدوحانشان به ردّ فردوسی، شاهنامه را دروغ، ناقص، یا بی‌ارزش دانسته‌اند. با وجود بایکوتی که دربارهٔ فردوسی وجود داشته است و در نتیجهٔ آن بسیاری از منابع نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاورده‌اند، در مناطقی که حکومت عباسیان در آنها نفوذ کمتری داشته است، از شبه‌قارهٔ هند گرفته تا سیستان، آذربایجان، اران، و آسیای صغیر، کسانی از فردوسی یاد کرده‌اند یا او را ستوده‌اند. از جمله مسعود سعد سلمان گزیده‌ای از شاهنامه تهیه کرد و نظامی عروضی در اواسط قرن ششم هجری اولین شرح حال موجود از فردوسی را در چهار مقاله نوشت. در حدود سال ۶۲۰ قمری نیز خلاصه‌ای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی ترجمه شد. پس از حملهٔ مغول و انقراض عباسیان توجه به شاهنامه در محافل رسمی نیز افزایش یافت و از جمله حمدالله مستوفی در اوایل قرن هشتم هجری در دوران ایلخانان تصحیحی از شاهنامه بر اساس نسخه‌های مختلفی که یافته بود ارائه کرد. در دوران تیموریان نیز، در سال ۸۲۹ قمری در هرات، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا نسخهٔ مصوری از شاهنامه تهیه شد و احتمالاً تعداد زیادی از روی آن نوشته شد. صفویان با توجه به این که خودشان مانند فردوسی شیعه و ایرانی بودند، توجه خاصی به فردوسی کردند که تا امروز ادامه یافته است. پس از انقلاب ایران در ۱۳۵۷ علیه حکومت پادشاهی، بعضی انقلابیان به این فرض که فردوسی شاه‌دوست بوده است یا شاهان را ستوده است از او بد گفته‌اند یا از شاهنامه انتقاد کرده‌اند. از محققان معاصر احمد شاملو نیز از شاهنامه انتقاد کرده است که در پاسخ او عطاءالله مهاجرانی کتابی در دفاع از فردوسی و شاهنامه نوشت. [ویرایش] فردوسی‌پژوهی پس از تلاش حمدالله مستوفی در تصحیح شاهنامه در قرن هشتم و شاهنامهٔ بایسنغری در قرن نهم هجری، اولین تصحیح شاهنامه در کلکته صورت گرفت و بار اول به شکل ناقص در ۱۸۱۱ میلادی (توسط ماثیو لمسدن) و بار دوم به طور کامل در ۱۸۲۹ (به تصحیح ترنر ماکان انگلیسی) منتشر شد. از مصححین بعدی شاهنامه می‌توان از ژول مول فرانسوی، وولرس و لاندوئر هلندی، ی. ا. برتلس روس، نام برد. از مصححین ایرانی شاهنامه باید به عبدالحسین نوشین، مجتبی مینوی، محمد مختاری، و جلال خالقی مطلق اشاره کرد. به علت محبوبیت فردوسی، تحقیقات فراوانی دربارهٔ وی و شاهنامه منتشر شده است. ژول مول، تئودور نولدکه، سید حسن تقی‌زاده، هانری ماسه، فریتز ولف، عبدالحسین نوشین، محمد قزوینی، و ایرج افشار از جملهٔ معروف‌ترین محققین دربارهٔ فردوسی هستند. [ویرایش] منابع خطیبی، ابوالفضل، «بیتهای عرب‌ستیزانه در شاهنامه»، نشر دانش، سال بیست و یکم، شمارهٔ سوم، پاییز ۱۳۸۴. روایی، محمد. «بر چکاد شاهنامه»، صص نه تا نوزده، مندرج در بر چکاد شاهنامه (برگزیدهٔ شاهنامهٔ فردوسی). چاپ اول، تهران: انتشارات ناهید، ۱۳۷۱. ریاحی، محمدامین، فردوسی. چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰. شابک ‎۹۶۴‐۵۶۲۵‐۳۸‐۶. مول، ژول، دیباچهٔ شاهنامه. ترجمهٔ جهانگیر افکاری، چاپ چهارم، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۹

 

 

آتشكده زرتشتيان (آتش ورهام يزد) :

 

آتشكده زرتشتيان (آتش ورهام يزد) :

 

بناي آتشكده زرتشتيان كه به آتش ورهرام يزد مشهور است در آبانماه 1313خورشيدي با سرمايه اصلي اهدائي انجمن پارسيان هند در زمين اهدائي از چند نفر از زرتشتيان يزد تحت نظارت آقاي ارباب جمشيد امانت ساخته شد .

 

ساختمان اصلي آتشكده بر بلنداي حدود 2 متر از سطح زمين و در وسط حياط بزرگي كه درختان هميشه سبز مانند سرو و كاج آنرا احاطه كرده اند قرار دارد و حوض مدور بزرگي در محور ورود بنا در ضلع جنوبي احداث شده كه نگاره فروهر و سرستون هاي سنگي عمارت در آن منعكس   مي شود و زيبايي خاصي به اين عمارت بخشيده است .

اتاق نگهداري آتش مقدس در وسط ساختمان (دور از تابش خورشيد) قرار گرفته و پيرامون آن اتاقهايي جهت اجراي نماز و نيايش طراحي شده است . معماري آتشكده موجود تا حدودي از معماري آتشكده هاي پارسيان هند تأثير گرفته است .

بنا به روايتي؛ آتش موجود در اين آتشكده كه زرتشتيان آن را آتش ورهرام مي خوانند حدوداً 1515سال پيش از آتشكده ناهيد پارس (پس از نقل مكان به چندين جاي ديگر در استان يزد) به اين مكان آورده شده است و تاكنون اين آتش خاموش نگرديده است . زرتشتيان يزد به هنگام اعياد و مراسم مذهبي ، جلسات گردهمائي و سخنراني از اين مكان استفاده مي كنند .

 

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

به نام و نیروی و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند و امشه سپندگان و تندرستی و دیر زیوشی بهدینان مزدیسنان و همگی نیکان و با درود بر شما سروران گرامی.

شاید برای شما شگفت آور باشد که شالوده ی اندیشگاه کومنیسم نخستین بار در ایران و به دست یک ایرانی ریخته شد. مزدک نیشاپوری پسر بامدادان در هفده سده پیش اندیشه ای را آورد که امروز غربیان آن را کومنیست می نامند. چه بسا اگر سایر اندیشگاه ها را نیز ریشه یابی کنیم آنها نیز به ایران برسند. نوشتار زیر گزارش کوتاهی از اندیشه های مزدک و ریشه های ژرف این اندیشه هاست که برگرفته از آموزه های اشو زرتشت بوده است.

 

مزدک یک موبد خواهان دگرگونی ( اصلاح طلب ) بود که سخن از خدا و اشو زرتشت می گفت و هرچه بیان می کرد در اندیشه های رایج دینی جای داشت. او آموزه های زرتشت را برای توده ها واکاوی و تفسیر می کرد و راه رستگاری گیتوی و مینوی را فرا روی مردم می نهاد. منتها این واکــاوی او با واکاوی ایـستـــاری ( سنــتــی ) دیـن رسمی ناهـمـسان ( متفاوت ) بود و به گونه ای بود که بخـشی از بار ستـم ها را ازدوش تـوده هـای ناتوان بر می داشـت و نوعی داد هـمبـودین ( عدالت اجتماعی ) در همبود گاه ( جامعه ) برقرار می کرد. مزدک بر روی دو نگرش انگشت نهاد و جنبش خود را بر آن استوار کرد: نخست آنکه جهان از آن خداست و مردم بندگان خدایند و خدا نعمت هایش را به جهان می فرستد تا همه بندگانش بدون امتیازی از آن برخوردار گردند. خدا همانگونه که بدون توجــه به اندیشه ( عقیده ) مردم نعمت هایش را بر آنها می فرستد و چنین می خواهد که همه به گونه برابر ازین نعمت ها بهره مند شوند. اگر کسانی با زور و مردم فریبی برخی ازین نعمت ها را به داشتاری ( انحصار ) خودشان در آورده اند و دیگران از آن بـــازدارنــد کــارشــان همیستــار ( مخالف ) خواست خداست و باید از آن جلوگیری شود. بر بندگان نیک اندیش است که جلوی زیاده روی ها و زورگویی ها را بگیرند و نگذارند که زورمندان با ستمگیر هایشان همه مردم را در ناتوانی نگاه دارند و هم خدا را از خودشان ناخشنود بدارند. این اندیشه ستم ناپذیری و مبارزه با ستم ریشه در آموزه های اشو زرتشت داشت.

دومین مهاد (اصل ) آموزه های مزدک آن بود که می گفت خدا بندگان را هم مرد آفریده است و هم زن و این دو در پیشگاه خدا برابرند. در اینجا بود که مزدک اندیشه ای را بنیاد نهاد که برای تمام دنیای آن روز بسیار پیــشرفتــه بـــود و آن جــستــار ( موضوع ) دادیــک ( حقوق ) زن بود. فقه اوستای ساسانی افزونی شمارگان همسر ( تعدد زوجات ) را  پذیرفته می دانست و هر مردی می توانست با توجه به نیروی مالیش چند زن بگیرد اما چون شمار زنان در جامعه کم بود و بیش از مردان نبود سرشتین ( طبیعی ) بود که در این چگونگی ( وضعیت ) آنانکه درآمد های ناچیزی داشتند از داشتن هتا یک زن و در پی آن از نیاز سرشتین شان یعنی نیاز جنسی باز می ماندند. از سوی دیگر زنانی که در حرمسرا های مردان چند زنی می زیسته اند چونکه شوهرانشان نمی توانستند به همه شان برسند پیرتر ها و نازیبارویان از گردونه ی زناشوئی خارج می شدند و در برآورده کردن نیاز جنسی شان باز می ماندند. مزدک که پیام آور زدودن  بیدادگری ها بود با ایستار چند همسر گزینی به ستیز برخاست و پیام همه ی زنان برای مردان که چم دیگرش هر مردی یک زن بود را سر داد و خروشید کرد که حرمسرا داران باید درب آنجا را بگشایند و زنان  اسیر شده را آزاد کنند تا همگان بتوانند به زن دسترسی داشته باشند. پایه های آموزه های مزدک بر روی دو اندیشه مال برای همه و زن برای همه استوار بود و جنبش او برای راستی بخشیدن به دادگری ( عدالتی ) بود که برخورداری همگان از زن و خواسته را برآورده کــــنــد و نــاتوانی ( محرومیت ) را از همبودگاه بر اندازد.

مزدک کشتن جانداران را ناگوار می دانست و گفت که برای خوراک بشر آنچه از زمین می روید و آنچه از جسم جانداران بیرون می آید به مانند تخم و شیر و ... بسنده است. این همان سخنی بود که اشو زرتشت نیز به مردمان میفرمودند. برخلاف آنچه همیستاران ایستاری ( سنتی ) و برخی تاریخ نگاران داوی کردند مزدک کیش چند گونه ( اشتراکی ) نداشت. جنبش او جنبش ضد دینی نبوده است.او پیام آور دادگری همبودین  بر پایه آموزه های اشو زرتشت بود. او دینداری خدا شناس و درد شناس بود که می کوشید خواست خدا را در جهان برپا کرده و راه رستگاری بندگان خدا را بگشاید کامیابی ( موفقیت ) که آموزه های مزدک در وا کشیدن ( جلب ) لایه هایی از موبدان و هیربدان و روشنفکران خاندان های اشرافی به دست آورده بود بر آمده از همین اندیشه او بود.

او گفتار و رفتارش را با اراده خدا میسنجید و بر آن بود که بندگان خدا را به همان راهی هدایت کند که خواست خدا در آن نهفته می دید. هدف نهایی هدایت بشر در اندیشه مزدک هم رستگاری این جهانی و هم رستگاری جاویدان آنجهانی بود که ابزار های آن را انسان می توانست در این جهان فراهم آورد. بر خلاف مانی که می پنداشت با زهد و دنیا ستیزی و دوری از خوشی های گیتایی ( لذت های مادی ) و مهار زدن بر نیازهای جنسی و سختی کشیدن می توان به خدا رسید در اندیشه مزدک بر آوردن خواسته های درونی البته از روش انسانی و دینی و شاد زیستن و از نعمت های خدا بهره مند شدن وسیله پیمودن راه مهتری ( کمال) پنداشته می شد. مزدک با جنگ و ستیز و کینه کشی همیستار بود و می پنداشت که انسان سرشتین نیک گرا و نیک اندیش است و چون سرشت او میل به مهتری دارد ولی اندیشه آزمندی انسان را از سرشتش بیگانه می سازد و او را به راه اهریمن می کشاند. دروغ و رشوه خواری و گستاخی جنسی و گواهی ناحق و داوری بیدادگرانه و دیگر ستم ها را انسان برای دست یابی به زن و مال انجام می دهد و کسانی که آز بیشتری داردند دچار به دیو آز هستند و به خودشان و دیگران ستم می کنند چون که هم از خودشان و هم از دیگران شادی را دریغ می کنند.

شاه دراندیشه مزدک همان خشتره در گاتای اشو زرتشت است. همانگونه که خدا جهان را با خرد خود اداره می کند و به همه بندگانش با دیده تساوی می نگرد و به همه مهر می ورزد شاه باید به همه مردم به دیده تساوی بنگرد و همه را دوست داشته باشد و ابزار برخورداری همگان از نعمت های موجود در کشور را فراهم سازد.

مزدک آفریدگان خدا و کشور و بدن انسان را به هم مانند می کرد و می گفت که هر کدام از این ها بدست چهار نگهبان و هفت برپا کننده ( مجری ) و دوازده کناک ( عمل ) اداره می شوند. چهار نگهبان اینها بودند:

 

 

 

« اندیشه و خرد ( نیروی شناخت ) - تمییز ( نیروی شناخت نیک و بد ) - حافظه ( نیروی بازشناسی ) - شادی ( نیروی خوش جویی ) »

هفت نیروی اجرایی که در اختیار این چهار نیرو هستند اینها بودند :

« سالار - پیشکار - بارور - وکیل - کاردان - مشاور - خدمتکار. »

دوازده کناک اینها بودند:

« ستاننده - برنده - خورنده - دونده - خیزنده - کشنده - زننده - آینده - رودنده - پاینده. »

اینها در آسمان برپا کننده خواست خدا و در کشور برپا کننده خواست شاه و در بدن انسان برپا کننده خواست انسان هستند. این نیرو ها در آموزه های مزدک چنان جایگاه و ارزشی داشتند که او می گفت هر کس که این قوای در او باشد خداگونه می شود. از این دیدگاه هر فرد و بشری یک جهان آرسته ( کامل ) اســـت کـــه می توانــد از هــمــه ی زاب هـای ( صفات ) که در خدا وجود دارد بهره مند شود به مهتری می رسد. این سخنی بود که اشو زرتشت بیست و پنج سده پیش از مزدک گفته بود که هر کس از نیکی های امشاسپندان برخوردار گردد به مهتری رسیده و خداگونه شده است.

آموزه های مزدک بر نیرومندترین ارزشهای فراخویی ( اخلاقی ) استوار بـود. او بــه فرنــام ( عنوان ) یک منش آمیغین ( شخصیت واقع بین ) بین شاه را به خدا مانند می کرد و با این همانندی به شاه وانمود می کرد که باید مانند خدا به همه مردمانش با دیده تساوی بنگرد و همه را دوست داشته باشد و ابزارهای رستگاری همگان را فراهم کند. همین سبب شد که مزدک در نزد شاهنشاه قباد جایگاهی نیکو پیدا کند و به گسترش جنبش خود بپردازد.

آموزه های مزدک می توانست استوار ترین و بادوام ترین رایه ( دولت ) دینی و برترین گونه انجمن فراخویی ( جامعه اخلاقی ) را در تاریخ بشر پایه گذاری کند. مزدک همچون اشو زرتشت رستگاری گیتوی انسان را مطرح می نمود و از انسان نمی خواست که به زهد خشک روی آورد و ار نعمت ها و شادی های دینا چشم بپوشد بلکه به همه آموزش می داد که برای رسیدن به رستگاری و شادی باید تلاش و کوشش نمود.

آموزه های مزدک بر خلاف آموزه های مانی همگون سرشت بشر بود و چنان پیاده می شد که هم نیازهای مادی بشر را برآورده کند و هم نیازهای سرشتین و مینوی او را. آموزه های مزدک در هنگامه عادی می توانست بخشهای بزرگی از همبودگاه های بشری را به خود ربایش ( جذب ) کند و به یک دین جهانی تبدیل شود. مزدک به پیروانش دستور داده بود که همه باید نیکوکار و نیک اندیش باشند و خون هیچ انسانی را بر زمین نریزند. به هیچ کس آسیب نرسانند و درد و رنج به کسی وارد نیاورند. مزدکی ها در مهمان نوازی سرآمد همگان اند و هیچ مردمی به اندازه آنان به مهمان نوازی ارزش نمی نهانند. بدترین گناه در نزد مزدک آن بود که کسی سبب درد و رنج دیگران شود و دیگران را از نیاز های اولیه اش باز دارد.

هر آیینه که مزدک یک موبد بود و اندیشه داشت تا آموزه های اشو زرتشت را از آلودگی های مذهب های کهن ایرانی بپالاید و آموزشهای مزدک از یک دیدگاه بازآموزی پنداشت های اشو زرتشت در گاتا بود. آموزه های مزدک افزون بر این که یک جنبش ضد اشرافی بود از چند سویه ( جنبه ) با دستور های دین رسمی کشور ناهمگون بود. بارزترین این مخالفت در دفن مردگان بود که نشان می داد که مزدک در این مورد به اندیشه های اشو زرتشت پایبند است و با دستور های اوستای نوین که نفوذ اندیشه های مغان آذرآبادگان در آن آشکار است همیستار است. مغان گمارده بودند که پیکر مردگان را به فراز دخمه نهند تا پرندگان لاشخوار گوشتشان را بخورند. این فرمانی بود که مغان آذرآبادگان از زمان کرتیر و پس از آن وارد آیین مزدایسنا کرده بودند و با اندیشه های اشو زرتشت ناهمگون بود. یکی از موارد همیستاری سرپرستان دین رسمی ساسانی همین اندیشه بود و مــزدک را به بدبـینی و نـو آوری ( بدعتگزاری ) متهم کردند.

مورد دیگر همیستاری سرپرستان دین رسمی با مزدک آن بود که در نیایش مزدا آئین های رایج ایستاری ( سنتی ) را کنار نهاد. نیایشگاه های ویژه ای را برای نیایش مزدا پدید آورده بود که نه آتشکده بلکه مزداکده نامیده می شد و پیروان مزدک برای خدا پرستی در آن گرد می آمدند. این نیایشگاه ها برخلاف آتشکده ها نه هیربد داشت و نه موقوفات. حوزه ی ایستاری دین که سود مالی را در خطر می دید از همه تدبیر ها و نیروهایشان برای نابود سازی جنبش مزدک بهره بردند.

همه اینها نشان می دهد که جنبش مزدک یک جنبش دینی آرسته و فرینه برای بازگشت به آموزه های اشو زرتشت بوده و بخش هایی از دین یاران ( روحانیون) و شمار بسیاری از روشنفکران خاندان های اشرافی نیز از آن همیاری ( حمایت ) می کرده اند. جنبش دینی مزدک به یک دیدگاه جنبش ضد مذهب مغان آذرآبادگان و تلاش برای گسترش دین راستین زرتشت بوده که از دیر باز در پــارس رایج بود و با بر آمدن کسانی چون کرتیر و همــفکرانش از همبودگاه ( جامعه ) کنار زده شده بود تا مذهب مغان آذرآبادگان جایش را بگیرد.

خوشا آن هنگام که همبودگاه ما به سوی اندیشه های زرتشت و مزدک پیش رود بی نیاز از هر گونه اندیشه ی بیگانه ای چه از سوی مارکس چه لنین و چه و چها به رستگاری گیتوی و مینوی می رسد.

 

فرجامید به خشنودی اهورا مزدا. پاینده و جاوید باد ایران.

شادی و رامش نیاکان ایران زمین و هوش جاوید مزدک.

ایدون باد. ایدون تر باد.

خط نستعليق

خط نستعليق

خط نستعلیق یکی از خط‌هایی است که در نوشتن متن‌های فارسی و اردو و گاه عربی بکار می‌رود. این خط بیشتر در ایران رواج دارد و خوشنویسان ایرانی بیشتر با این خط به هنرنمائی می‌پردازند

 

در اواخر سده هشتم و اوایل سده نهم هجری یعنی در عهد تیموری از درآمیختن دو خط نسخ و تعلیق خوشنویسی جدیدی برای خط فارسی در ایران بوجود آمد که «نسخ تعلیق» نامیده شد و بعدها به نام «نستعلیق» شهرت یافت.

خط نستعلیق دومین خط خاص ایرانیان می‌‌باشد. خط نستعلیق فاقد علایم زیر و زبر و پیش است و با توجه به ظرافت‌ها و گردش‌های لطیفی که در حرکت‌ها و شکل حروف دارد کم کم جایگاه خود را در خوشنویسی جهان باز کرد. برخی آن را «عروس خطوط اسلامی» می‌گویند.

ابداع خط نستعلیق را به هنرمندی به نام میر علی تبریزی نسبت داده‌اند. وی در اوایل قرن نهم هجری می‌‌زیسته است. نقش میرعلی تبریزی در تدوین نستعلیق آنچنان مهم و اساسی بود که استادان بعدی از وی به عنوان ابداع کننده نام برده‌اند.

از دیگر کسانی که در تکامل خط نستعلیق نقش داشته‌اند می‌توان از «سلطان علی مشهدی» و «میر علی هروی» نام برد. اما هنرمندی که نستعلیق را به اوج تکامل و زیبایی رساند «عماد الحسنی قزوینی» معروف به «میر عماد» بود که در قرن یازدهم و در دوره صفویه زندگی می‌‌کرد. میر عماد با ابتکار و خلاقیت خود و مهارت بالایی که در نستعلیق بدست آورد دارای سبک و مکتبی شد که هنرمندان خوشنویس سالیان بسیار پس از او از سبک وی پیروی کردند.

در قرن سیزدهم سبک و شیوه جدیدی در نستعلیق بوجود آمد. این کار به‌وسیله هنرمندی به نام «محمدرضا کلهر» صورت گرفت. در زمان کلهر صنعت چاپ به روش چاپ سنگی به ایران آورده شد. ظریف بودن حروف مانعی برای چاپ سنگی نستعلیق بود و همین امر سبب گردید که کلهر با تغییراتی در سبک و روش میر عماد شیوه تازه‌ای را برای نستعلیق بوجود آورد که مناسب برای صنعت چاپ باشد.

نوعی از خط نستعلیق معروف به شکسته نیز در ایران رایج شد و خوشنویسان در این عرصه نیز آثاری پدید اورده‌اند.

در دهه‌های اخیر هنرمندانی خط نستعلیق را با روش‌های نقاشی ترکیب کرده‌اند و نوعی زمینه هنری بنامنقاشیخط بوجود آورده‌اند.

 

تاریخ نقاشي ايران در دوره اسلامی

 

تاریخ نقاشي ايران در دوره اسلامی

 

نقاشیهایی از دوران اشکانیان، نقاشی های معدودی بر روی دیوار، که بیشتر آنها از قسمتهای شمالی رودخانه فرات بدست آمده، کشف شده است. یکی از این نقاشیها منظره یک شکار را نشان میدهد. وضعیت سوارها و حیوانات و سبک بکار رفته در این نقاشی ما را بیاد منیاتورهای ایرانی می اندازد.
نقاشیهایی از دوران اشکانیان، نقاشی های معدودی بر روی دیوار، که بیشتر آنها از قسمتهای شمالی رودخانه فرات بدست آمده، کشف شده است. یکی از این نقاشیها منظره یک شکار را نشان میدهد. وضعیت سوارها و حیوانات و سبک بکار رفته در این نقاشی ما را بیاد منیاتورهای ایرانی می اندازد.
در نقاشیهای دوران هخامنشی، نقاشی از روی چهره بر سایر نقاشی های دیگر تقدم داشت. تناسب و زیبایی رنگها از این دوران، بسیار جالب توجه است. نقاشی ها بدون سایه و با همدیگر هماهنگی دارند. در بعضی از موارد، سطوح سیاه پر رنگ را محدود کرده اند.
مانی، (پیامبر و نقاش ایرانی)، که در قرن سوم زندگی میکرد، یک نقاش با تجربه و ماهر بود. نقاشی های او یکی از معجزاتش بود.
نقاشی (Torfan) که در صحرای گال استان ترکستان در چین بدست آمد، مربوط است بسال ۸۴۰ تا ۸۶۰ بعد از میلاد.
این نقاشی های دیوارنما مناظر و تصاویر ایرانی را نمایش میدهند. همچنین تصاویر شاخه های درختی در این نقاشی ها وجود دارند. باستانی ترین نقاشی های دوران اسلامی، که بسیار کمیاب است، در نیمه نخست قرن سیزدهم به وجود آمده بودند. مینیاتورهای ایرانی (طرح های خوب و کوچک) بعد از سقوط بغداد در سال ۱۲۸۵ میلادی بوجود آمدند. از آغاز قرن چهاردهم کتابهای خطی بوسیله نقاشی از صحنه های جنگ و شکار تزئین شدند.
چین از قرن هفتم به بعد به عنوان یک مرکز هنری، مهمترین انگیزه برای هنر نقاشی در ایران بود. از آن به بعد یک رابطه بین نقاشان بودائی چینی و نقاشان ایرانی بوجود آمده است.
از لحاظ تاریخی، مهمترین تکامل در هنر ایرانی، تقبل طرحهای چینی بوده است که با رنگ آمیزی که ادراک ویژه هنرمندان ایرانی است مخلوط شده بود. زیبایی و مهارت خارق العاده نقاشان ایرانی واقعاً خارج از توصیف است. در قرن اول اسلامی، هنرمندان ایرانی زینت دادن به کتابها را شروع کردند.
کتابها با سرآغاز و حاشیه های زیبا رنگ آمیزی و تزئین شده بود. این طرحها و روشها از یک نسل به نسل دیگر با همان روش و اصلوب منتقل می شد، که معروف است به "هنر روشن سازی". هنر روشن سازی و زیبا کردن کتابها در زمان سلجوقیان و مغول و تیموریان پیشرفت زیادی کرد. شهرت نقاشی های دوران اسلامی شهرت خود را از مدرسه بغداد داشت.
مینیاتورهای مدرسه بغداد، کلاً سبک و روشهای نقاشی های معمولی پیش از دوره اسلامی را گم کرده است. این نقاشی های اولیه و بدعت کارانه فشار هنری لازم را ندارند. مینیاتورهای مدرسه بغداد اصلاً متناسب نیستند.
تصاویر نژاد سامی را نشان میدهد؛ و رنگ روشن استفاده شده در آن نقاشی را. هنرمندان مدرسه بغداد پس از سالها رکود مشتاق بودند که آیین تازه ای را بوجود آورده و ابتکار کنند. نگاه های مخصوص این مدرسه، در طرح حیوانات و با تصاویر شرح دادن داستانها است.
اگر چه مدرسه بغداد، هنر پیش از دوره اسلامی را تا حدی در نظر گرفته بود، که بسیار سطحی و بدوی بود، در همان دوره هنر مینیاتور ایرانی در تمام قلمرو اسلامی از آسیای دور تا آفریقا و اروپا پخش شده بود.
از میان کتابهای مصور به سبک بغداد میتوان به کتاب "کلیله و دمنه" اشاره کرد. تصاویر نامتناسب و بزرگتر از حد معمول رنگ شده است؛ و فقط رنگهای معدودی در این نقاشیها بکار رفته است.
بیشتر کتابهای خطی قرن سیزدهم، افسانه ها و داستانها، با تصاویری از حیوانات و سبزیجات تزئین شده است. یکی از قدیمی ترین کتابهای کوچک طراحی شده ایرانی بنام "مناف الحیوان" در سال ۱۲۹۹ میلادی بوجود آمده است. این کتاب مشخصات حیوانات را شرح میدهد. در این کتاب تاریخ طبیعی با افسانه در هم آمیخته شده است.
موضوعات این کتاب که تصاویر بسیاری دارد، برای آشنایی با هنر نقاشی ایرانی بسیار مهم است. رنگها روشن تر و از روش مدرسه بغداد که روشی قدیمی بود جلوتر است.
پس از هجوم مغولان، یک مدرسه جدید در ایران به نظر میرسید. این مدرسه تحت تأثیر از هنر چینی و سبک مغول بود. این نقاشی ها همه خشک و بی حرکت و خالص و یکسان، مانند سبک چینی است.
بعد از حمله مغول به ایران، آنها تحت تأثیر از هنر ایرانی، نقاشان و هنرمندان را تشویق کردند. در میان نقاشی های هنرمندان ایرانی میتوان سبک مغول هم مشاهده کرد، لطافت ها، ترکیبات آرایشی، و خطوط کوتاه خوب که میتوان آنها را بشمار آورد. نقاشی های ایرانی بصورت خطی و نه ابعادی می باشد. هنرمندان در این زمینه از خود یک خلاقیت و اصالت نشان داده اند.
هنرمندان مغول دادگاه سلطنتی نه فقط به تکنیک بلکه به موضوعات ایرانی هم احترام گذاشتند. یک بخش از کارشان شرح دادن به آثار ادبی ایران مانند شاهنامه فردوسی بود. میان موضوعات مختلف بیشترین علاقه آنها به تصویریسم (کتابهای با تصاویر زیاد) بود.
بر خلاف مدارس مغول و بغداد بیشترین کارها از مدرسه هرات بجا مانده است. مؤسس این سبک نقاشی مدرسه هرات بود؛ که از نیاکان تیموریان بودند و این مدرسه را بخاطر محل تأسیس آن مدرسه هراتی نامیدند.
متخصاص هنر نقاشی بر این باورند، که نقاشی در ایران در دوران تیموری به اوج خود رسیده بود. در طول این دوره استادان برجسته ای، همچون کمال الدین بهزاد، یک متد جدید را به نقاشی ایران عرضه کرد. در این دوره (تیموریان) که از سال ۱۳۷۰ تا ۱۴۰۵ میلادی به طول انجامید؛ هنر نقاشی و کوچک سازی به بالاترین درجه کمال رسیده و بسیاری از نقاشان مشهور عمرشان را بر سر اینکار گذاشته اند.
دو کتاب با ارزش از زمان بایسغر باقی مانده است؛ یکی کتاب "کلیله و دمنه" و دیگری کتاب "شاهنامه". هنر کوچک ایرانی در کتاب شاهنامه که در سال ۱۴۴۴ میلادی در شیراز رنگ آمیزی شده است، بخوبی مشخص است.
یکی از این طرح ها نشان دادن یک منظره زیبا از یک دادگاه ایرانی است که به سبک چینی رنگ آمیزی شده است. کاشی های سفید و آبی ایرانی همراه با فرشهای زیبای ایرانی بصورت هندسی نقش شده است. در یکی از کتابهای دستنویس "خمسه نظامی گنجوی"، سیزده مینیاتور زیبا بوسیله "میرک" کشیده شده است.
ساختگی بودن، حساسیت، و هنر نقاشی های بغداد از طرحهای کشیده شده در کتاب "خمسه نظامی" کاملا مشهود است. این قطعه با ارزش و فوق العاده هم اکنون در موزه بریتانیا قرار دارد. در این قسمت از معماران و مهندسان مشغول ساختمان سازی هستند. این نقاشی در سال ۱۴۹۴ میلادی در هرات نقاشی شده است.
بهزاد، بهترین استاد سبک مدرسه هراتی، این هنر را بسیار بسط داد. او سبک را اختراع کرد که قبل از او هرگز استفاده نشده بود.
یکی از برجسته ترین کارها کتاب شاهنامه فردوسی است که در کتابخانه گلستان ایران قرار دارد. این شاهنامه در زمان سلطان بایسغر که یکی از شاهزادگان تیموری بود؛ به سبک مدرسه هراتی نقاشی شده است.
نقاشی های این کتاب از نگاه رنگ آمیزی و تناسب ترکیب دهنده تصاویر، در بالاترین حد زیبایی و استحکام قرار دارد.
در دوران صفویه مرکزیت هنر به شهر تبریز آمد. و برخی از هنرمندان هم در شهر قزوین ماندگار شدند. اما اصل سبک نقاشی صفویه در شهر اصفهان بوجود آمد.
مینیاتورهای ایرانی، در دوره صفویه در شهر اصفهان، از سبک چینی جدا شده و قدم در راهی جدید نهاد. این نقاشان بعدها به سبک طبیعی متمایل شدند. رضا عباسی مؤسس سبک "مدرسه نقاشی صفوی" بود. در نقاشی های دوران صفوی دگرگونی بسیار عالی در نقاشی ایرانی رخ داد.
طرحهای این دوره یکی از بهترین و زیبا ترین و با سلیقه ترین طرحهای نقاشان ایرانی است که نشان دهنده ذوق نقاشان ایرانی است. مینیاتورهای خلق شده در این دوره(مدرسه صفوی)، هیچکدام منحصراً با هدف مزین کردن کتابها کشیده نشده اند. سبک صفوی بسیار بهتر و ملایم تر از سبک مدرسه تیموریان (هراتی) و مخصوصاً سبک مغولی است.
در نقاشی نقاشان دوران صفوی آشکار شدن تخصص آنها در این رشته بوضوح مشخص است. بهترین معرف از این دوره نقاشی های هستند که در عمارت چهل ستون و عالی قاپو کشیده شده است.
در نقاشی های صفوی، موضوع اصلی شکوه و زیبایی این دوره است. موضوعات نقاشی ها بیشتر حول محور بارگاه سلاطین، اشراف زادگان، کاخ های زیبا، مناظر زیبا و صحنه هایی از جنگ ها است.
در این نقاشی ها انسانها با لباسهای پرخرج نخ کشی، صورتهایی زیبا و مجسمه های ظریف رنگین به طور پر هیجان روشن به تصویر کشیده شده است. هنر نقاشی در طول دوران صفوی هم زیاد و هم دارای کیفیت بهتر شد. در این نقاشی ها آزادی بیشتر و مهارت و دقت بیشتر مشهود است.
هنرمندان بیشتر به اصول کلی پرداخته و از جزئیات غیر ضروری اجتناب، که در شیوه هراتی و تبریزی بکار رفته بود، خودداری کردند. صافی خطوط، بیان زود احساسات و متراکم شدن موضوعات از مشخصات سبک نقاشی صفوی است. از آنجاییکه در اواخر دوران صفوی، از لحاظ جنبه فکری اختلافات جزئی در رنگ آمیزی بوجود آورد، میتوان به ظهور سبک اروپایی در این نقاشی ها پی برد.
نقاشی های دوران قاجاریه (قرن شانزدهم میلادی) یک ترکیبی از سبک هنرهای اروپایی کلاسیک و سبک و تکنیک مینیاتورهای دوران صوفی است.
در این دوران "محمد غفاری (کمال الملک)" سبک کلاسیک اروپایی را در ایران رواج داد. در این دوران سبکی از نقاشی بوجود آمد که بنام "قهوه خانه" شناخته شد. این نوع نقاشی یک پدیده جدید در تاریخ هنر ایرانی است. سبک "قهوه خانه" عامه پسند و مذهبی است. موضوعات این سبک بیشتر تصاویر پیامبران و امامان، شعائر مذهبی، جنگها و نام آوران ملی بودند.
"قهوه خانه ها" رفته رفته جای خود را در بین مردم معمولی باز نمودند. در این مکان داستان سرایان و نقالان داستانهای حماسی و مذهبی را برای مردم بازگو میکردند. هنرمندان همان داستانها را بر روی دیوارهای این "قهوه خانه ها" نقاشی کرده بودند. قبلا در گذشته که پادشاهان و اشراف زادگان نقاشان را پشتیبانی میکردند؛ اما اینبار هنرمندان به درخواست مردم عادی آن مناظر را بر روی دیوارها میکشیدند و به این کار علاقمند بودند.
در بیشتر این قهوه خانه ها این مناظر که بیشتر به درخواست عمومی بود رنگ آمیزی شده بود. زیباترین مثالها در موزه اصلی تهران و همینطور در بعضی از موزه های خصوصی داخل و خارج از کشور نگهداری میشود. نقاشی های ایرانی، یک نوع ملاحت را که بی شباهت به هر چیز دیگر است به تماشاگر عرضه میکند.
آنها یک ارتباط بیکران با داستانهای حماسی نگه داشته اند. نقاشی ایرانی، بعنوان یکی از بزرگترین سبکهای نقاشی در آسیا مطرح است. آسمان های روشن (آبی)، زیبایی شگفت انگیز شکوفه ها و در میان آنها انسانهایی که دوست میدارند و انسانهایی که تنفر دارند، خوشگذران و افسرده، به موضوعات مختلف نقاشان ایرانی شکل میدهند.

__________________

چکیده:
یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‏دهنده هنر ایران، ارتباط بسیار نزدیک بین هنر و آداب معنوی برگرفته از مذهب می‏باشد. به عبارت دیگر، یکی از شاخصه‌های مهم هنر ایرانی، نگاه معنوی هنرمند در اثر هنری خویش است. این نگاه معنوی همواره در طول تاریخ هنر ایران با صورت‌های گوناگونی نمایان گردیده است. بسیاری از هنرمندان از مفاهیم عمیق و اندیشه‌های بلند عرفان اسلامی و حکمت الهی ایران باستان بهره گرفته و جلوه‌هایی از آن را در آثار هنری خویش در قالب عناصری نمادین متجلی نموده‌اند. در این مقاله سعی خواهد شد به طور مختصر به بیان جلوه‌هایی از میراث معنوی که در آثار نقاشی ایرانی تجسم یافته و با حضور خویش به آن رنگ ملکوتی بخشیده است، اشاره شود.

 
مقدمه
در طول تاریخ ایران، همیشه بین هنر و آداب معنوی برگرفته از مذهب، ارتباط بسیار نزدیکی وجود داشته است. در واقع، دین یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده هنر، و هنر زبان عمیق‌ترین حکمت‌های بشر و جلوه‌گاه زیباترین احساس‌های عرفانی بوده است. در هنر ایران قبل از اسلام نیز این ارتباط با «حکمت الهی ایران باستان» (1) کاملاً مشهود است. بسیاری از آثار هنری به جا مانده از این ایام، بر مبنای مفاهیم نمادین و به صورت تجریدی طرح شده‌اند. این موضوع سبب شده است تا کارشناسان هنری، حضور عناصر نمادین در هنرِ هزاره‌های قبل را حاصل خدمات هنرمندان ایران به دنیای هنر بدانند. (
ارتباط بین هنر و دین در طول دوره اسلامی، بیش از هر زمان دیگر توسعه و شکوفایی یافت. هنرمندان مسلمان تحت تعالیم دین مبین اسلام توانستند بسیاری از مفاهیم معنوی را در قالب نقش‌های تزیینی مبتنی بر اصول زیبا‌شناختی ارائه نمایند. هر چند توجه هنرمندان به جنبه‌های تزیینی و ایجاد لطافت و رعایت مبادی زیباشناسی سبب شده، اکثر کارشناسان خارجی در زمینه هنر اسلامی، چنین ابراز نمایند که هدف اصلی هنرمندان از طرح این‌گونه عناصر، تنها به خاطر زیبا جلوه‌دادن آثار خود بوده‌ است و فاقد هر گونه مفهوم و معنای نمادین می‌باشند. برای مثال، «الگ گرابار» معتقد است در هنر اسلامی «فرم‌های انتزاعی تهی از هر گونه مفهوم فرهنگی بوده و آن‌ها تنها به منظور زیبایی طرح شده‌اند».(3) از طرف دیگر، عده‏ای از مستشرقین هم به دلیل منع تصویرگری در دوره اسلامی، ادعا می‌کنند که هنر ایران تنها در قلمرو تزیین و تجرید گسترش یافته است؛ غافل از این که هنر ایران قبل از اسلام هم خارج از این قلمرو نبوده است. حقیقت امر این است که هنر ایران در دوره اسلامی به طور کامل در امتداد هنر قبل از اسلام می‏باشد. به قول «ارنست هرزفبلد» ایران‌شناس آلمانی: «پیشرفت تدریجی و مداوم هنر ایران در دوره ساسانی، با تحول عظیم ورود اسلام به ایران کامل شد.»(
روند خلق آثار هنری ایران غالباً در چارچوب مفاهیم درونی هنرمندان شکل گرفته است. وجود زیبایی و ایجاد ملاحت در آثار هنرمندان ایرانی تنها به خاطر زیبایی ظاهری و منع تصویر جاندار نبوده است؛ در حقیقت، روح اسلام و آداب معنوی است که طبع و ابعاد درونی هنرمند را به سمت این بعد از هنر، هدایت می‌کند. به همین سبب، آثار بصری هنرمندان نیز به شکل تجریدی و با نظمی تزیینی و زیبا تجسم یافته است. ارتباط نزدیک و باطنی میان اسلام و هنر — به ویژه ارتباط عرفان اسلامی با هنر — باعث شد تا بسیاری از هنرمندان راز آشنای تفکرات عرفانی خود را با تأویلی تجسمی به صورت آثار نمادین هنری در قالب طرح و نقش‌های زیبا ارائه نمایند.(

به همین دلیل، آثار تجسمی هنرمندان برگرفته از حال و طبع روان آن‌ها، به شکل تجریدی تجسم یافته تا در قالبی واقعی. قلب هنرمند، او را به سوی زیبایی حقیقی متمایل می‏نماید و این زیبایی در آثار هنرمند هویدا می‏شود. شاید به همین علت است که در هنر ایران، مقوله زیبایی — که برگرفته از زیبایی درون هنرمند می‏باشد — در آثار هنری نقش مهمی را ایفا می‏کند.
غزالی در کتاب «کیمیای سعادت» در تأًیید این موضوع می‏گوید: اثر زیبای یک نقاش برگرفته از زیبایی درون هنرمند است. زیبایی درونی اثر، ‌تنها توسط چشم دل و نور درونی انسانی، قابل دریافت است. هر چند بیان این موضوع ساده‏ نیست، اما با توجه به موارد فوق، ارتباط بین هنر و دین یکی از عوامل مهم مبانی زیباشناسی هنر ایرانی است که سبب شده جذابیت هنر ایرانی از شهرت جهانی برخوردار گردد و برای همه اقوام لذت‏بخش و متحیرکننده باشد.
قاضی احمد منشی قمی (904-953 هـ.) در کتاب «گلستان هنر»، در شرح حال هنرمندان خوشنویس و نقاش به این موضوع اشاره دارد که بسیاری از هنرمندان عارف و اهل سلوک بوده‌اند و اسامی بسیاری از آن‌ها را با عنوان «مولانا» آورده است.(6) دوست محمد (از هنرمندان و نویسندگان سده دهم هجری)، در مقدمه مرقع بهرام میرزا، مولانا میرک خراسانی، استاد بهزاد را حافظ قرآن برمی‌شمارد.
یکی از هنرمندان بزرگ تاریخ نقاشی ایران که نفوذ عمیقی در سیر و تحول نقاشی ایران، چه در آثار خود و چه در آثار شاگردانش، به وجود آورد، کمال‌الدین بهزاد است. شاید این تحول به خاطر هم‌‌نشینی این هنرمند با بزرگانی مثل جامی و امیرعلی شیر نوایی بود. او میراث نقاشی خشک حماسی بایسنقری را با لطافت معنوی، به یک حماسه عرفانی سوق داد و نقاشی ایرانی از حیث رنگ و فضا، به جهان ملکوت راه پیدا کرد. شاهنامه شاه طهماسب در مقایسه با صحنه حماسه پهلوانی ـ جوانمردی کهن ایران شاهنامه بایسنقر، به صحنه حماسه عرفانی سالک راه خدا در تصوف ایرانی تبدیل شد. بهزاد هم همان گونه که هانری کربن در مورد سهروردی (581-550 هـ.) ابراز می‌دارد، با پیوند زدن میان تفکر عرفانی و حماسه پهلوانی، جهان‌بینی پارس را به حماسه عرفانی تصوف ایرانی تبدیل کرد. (
تعداد زیادی از هنرمندان مسلمان، میراث معنوی هنر ایران قبل از اسلام را بدون تغییر در دوره اسلامی، در آثار هنری خویش به کار گرفتند. نمونه بارز آن نقش فرشته است که در آثار نقاشی ایرانی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. نقش فرشته، ترکیبی از نقش انسان همراه با دو بال بر روی شانه‌هایش، به وجود آمد. این نقش در تاریخ هنر، یکی از ابداعات هنرمندان ایرانی به شمار می‌رود که با اضافه نمودن دو بال بر دوش یک پیکره انسانی، آن را به نماد ملکوتی و موجودی آسمانی تبدیل کرده است. هنرمندان زیادی، فرم‌های نمادین هنر ایران باستان را، مانند قرص خورشید (هاله نور)، سیمرغ، اژدها، طاووس و ... تعدیل نموده و با هماهنگ‌سازی‌ آن‌ها با جهان‌بینی اسلامی، باعث احیای مجددشان شدند.
در ادامه این مقاله، تنها به تشریح نمود خورشید که به صورت‌های گوناگون در نقاشی ایرانی تجسم یافته، اشاره می‌شود.
تجسم نمادین خورشید (شمسه)، جایگاه مهمی را در هنر ایران به خود اختصاص داده و در دوران متمادی مورد توجه هنرمندان قرار گرفته است. پیش از اسلام، قرص خورشید نماد روزنه‌ای بوده است که نور الوهیت از طریق آن بر زمین جاری می‌شده است. وجود هاله نور به عنوان یک عنصر مقدس در پشت سر تصاویر انسانی و گاهی حیوانات در آثار هنر ایران، به ویژه در نقاشی دوره اسلامی، ممکن است از این عقیده کهن متأثر باشد.
هنرمندان نقاش، خورشید را گاهی با صورت انسان (به شکل مؤنث) با ابروهای به هم پیوسته و خال سیاه بر گونه‌ها نقش کرده‌اند. خورشید با صورتی مؤنث، با ابروهای به هم پیوسته را احتمالاً می‌توان نماد صفت جمالی ذات حق تعالی دانست. عارفان، صفت جمالی ـ معشوق ـ را که دارای ویژگی‌های زنانه و نشانی از زیبایی و جمال خداوند دارد، با صفت جلالی ـ اقتدار الهی ـ که دارای ویژگی‌های مردانه است، مقایسه می‌کنند.
ابن عربی معتقد است: «ذات مؤنث، نماد زیبایی محض است و تو جز چشمانش، چیزی نمی‌بینی و جز زیبایی‌اش، چیزی را دوست نمی‌داری».(9) احتمالاً استفاده از نقش خورشید با صورتی مؤنث، با ابروهای به هم پیوسته، در اکثر آثار هنر‌های تجسمی، به همین دلیل و سبب باشد. جایگاه نور و عدم حضور سایه و بررسی مفاهیم دیگر فرم‌های نمادین نقاشی ایرانی از دیگر مباحث مهم است که در چارچوب این مقاله نمی‌گنجد و در این جا به همین چند مورد بسنده می‌کنیم.
 نتیجه:
نقاشی در فرهنگ و هنر ایرانی ـ اسلامی جایگاهی فراتر از زیبایی ظاهری دارد؛ هرچند زیبا جلوه دادن آن یکی از شاخصه‌های مهم هنر اسلامی است ولی این هنر از ارزش‌های والاتری هم برخوردار است. هر نقاشی، تنها رنگ و شکل نیست بلکه معنایی هم دارد. در حقیقت، ظاهر هر نقاشی در هنر ایرانی ـ اسلامی در آغاز، در حکم دیدن یک معنای نادیدنی و باطنی است. با مطالعه و پژوهش در این بُعد از هنر، احیا و درک بسیاری از مفاهیم معنوی هنر ایران را به دنبال خواهد داشت.

فارسي باستان

 فارسي باستان

 

ديگر زبان فارسي باستان است كه آن را "فرس قديم" ناميده اند اين همان زباني است كه بر سنگ هاي "بيستون"، "اَلَوَنْد"،  صد ستون "تخت جمشيد"،  دخمه هاي هخامنشي، لوح هاي زرين و سيمين بُنلاد تخت جمشيد و جاهاي ديگر كنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی  بيستون است كه داريوش شاهنشاه هخامنشي تاريخ بيرون آمدن و به شهنشاهي رسيدن و كارنامه هاي خود را در آن جا گزارش داده است و خطي كه آثار نام برده بدان نوشته شده است خط ميخي است.

 

اين زبان نيز يكي ديگر از زبان هاي قديم ايران است و با اوستائي فرق اندك دارد و آن نيز چون اوستائي داراي اعراب و تذكير و تأنيث مي باشد- خط ميخي برخلاف اوستائي و پهلوي از چپ به راست نوشته مي‌شده است.

 

خوارزمي

خوارزمي

دانشمند ايراني، متولد 780 ميلادي در خوارزم و مؤلف كتاب هاي متعدد در نجوم و رياضيات است. او در كتاب ” حساب الهند“ دستگاه شمارشي هندي را توضيح داده است. اين كتاب يكي از آثاري بود كه آشنايي اروپاي غربي را با دستگاه مكاني اعشاري موجب شد. عنوان ترجمه Algorithmi de numero Indorium اصطلاح الگوريتم (Algorithmus) را كه لاتين شده نام خوارزمي است به زبان رياضي افزود. كتاب ديگري از خوارزمي كه مغرب زمين از طريق ترجمه لاتين با آن آشنا شد و متن عربي آن موجود است، كتاب « حساب الجبر و المقابله » مي‌باشد. اين ترجمه‌ها كلمه ال جبر را مترادف با تمام علم «جبر» قرار دادند كه در واقع تا ميانه قرن نوزدهم چيزي جز علم معادلات نبود. از افتخارات بزرگ اين دانشمند مسلمان ايراني كه موفق به اندازه‌گيري يك درجه از قوس نصف النهار شد، همين بس كه صفحه 379 دايره المعارف اسلام فقط شرح كارهاي رياضي اوست و فرمولهاي جالبي را تجزيه و تحليل كرده است.
شهرت علمي خوارزمي مربوط به كارهايي است كه در رياضيات، مخصوصاً در رشته جبر انجام داده به طوري كه هيچ يك از رياضي دانان قرون وسطي مانند وي در ریاضی تاثیر نداشته اند.
خدمت شايان ديگر خوارزمي به جهان علم اين است كه وي حساب هندي و رقم هاي هندي را در دنياي متمدن انتشار داد و اروپائيان را با استعمال صفر براي نشان دادن مرتبه خالي آشنا ساخت .خوارزمي در ساير رشته هاي علوم و مخصوصاً نجوم هم كارهاي جالب و سودمندي انجام داد. از جمله دو كتاب در اصطرلاب نوشت. اطلسي از نقشه آسمان و زمين تهيه كرد و نقشه هاي جغرافيايي بطلميوس را اصلاح كرد.. خوارزمي در حدود 848 ميلادي درگذشت.

خوارزمی ابو جعفر محمد بن موسی از دانشمندان بزرگ ریاضی و نجوم می باشد از زندگی خوارزمی چندان ا طلاع قابل اعتمادی در دست نیست الا اینکه وی در حدود سال 780 میلادی در خوارزم(خیوه کنونی) متولد شد شهرت علمی وی مربوط به کارهایی است که در ریاضیات مخصوصاٌ‌ در رشته جبر انجام داده به طوری که هیچیک از ریاضیدانان قرون وسطی مانند وی در فکر ریاضی تاثیر نداشته اند اجداد خوارزمی احتمالاٌ اهل خوارزم بودند ولی خودش احتمالاٌ از قطر بولی ناحیه ای نزدیک بغداد بود. به هنگام خلافت ماموی عضو دارالحکمه که مجمعی از دانشمندان در بغداد به سرپرستی مامون بود، گردید خوارزمی کارهای دیونانتوس را در رشته جبر دنبال کرد و به بسط آن پرداخت خود نیز کتابی در این رشته نوشت.

 

 

الجبر و المقابله که به مامون تقدیم شده کتابی است در باره ریاضیات مقدماتی و شاید نخستین کتاب جبری باشد که به عربی نوشته شده است دانش پژوهان بر سر این که چه مقدار از محتوای کتاب از منابع یونانی و هندی و عبری گرفته شده است اختلاف نظر دارند معمولاٌ در حل معادلات دو عمل معمول است خوارزمی این دو را تنقیح و تدوین کرد و از این راه به واردساختن جبر به مرحله علمی کمک شایانی انجام داد اثر ریاضی دیگری که چندی پس از جبر نوشته شد رساله ای است مقدماتی در حساب که ارقام هندی(یا به غلط ارقام عربی) در آن به کار رفته بود و نخستین کتابی بود که نظام ارزش مکانی را(که آن نیز از هند بود) به نحوی اصولی و منظم شرح می داد اثر دیگری که به مامون تقدیم شد زیج السند هند بود مه نخستین اثر اختر شناسی عربی است که به صورت کامل بر جای مانده و شکل جداول آن از جداول بطلمیوس تاثیر پذیرفته است. کتاب صورت الارض که اثری است در زمینه جغرافیا اندک زمانی بعد از سال 195 196 نوشته شده است و تقریباٌ فهرست طولها و عرضهای همه شهرهای بزرگ و اماکن را شامل می شود این اثر که احتمالاٌ‌ مبتنی بر نقشه جهان نمای مامون است(که شاید خود خوارزمی هم در تهیه آن کار کرده بوده باشد)، به نوبه خود مبتنی بر جغرافیای بطلمیوسی بود این کتاب از بهضی جهات دقیق تر از اثر بطلمیوس بود خاصه در قلمرو اسلام. تنها اثر دیگری که بر جای مانده است رساله کوتاهی است در باره تقویم یهود. خوارزمی دو کتاب نیز در باره اسطرلاب نوشت آثار علمی خوارزمی از حیث تعداد کم ولی از نفوذ بی بدیل برخوردارند زیرا که مدخلی بر علوم یونانی و هندی فراهم آورده اند بخشی از جبر دوبار در قرن ششم / دوازدهم به لاتینی ترجمه شد و نفوذی عمده بر جبر قرون وسطایی داشت رساله خوارزمی در باره ارقام هندی پس از آنکه در قرن دوازدهم به لاتینی ترجمه و منتشر شد بزرگترین تاثیر را بخشید نام خوارزمی مترادف شد با هر کتابی که در باره حساب جدید نوشته می شد(و از اینجا است اصطلاح جدید))الگوریتم)) به معنی قاعده محاسبه کتاب جبر و مقابله خوارزمی که به عنوان الجبرا به لاتینی ترجمه گردید باعث شد که همین کلمه در زبانهای اروپایی به معنای جبر به کار رود نام خوارزمی هم در ترجمه به جای الخوارزمی به صورت الگوریتمی تصنیف گردید و الفاظ آلگوریسم و نظایر آنها در زبانهای اروپایی که به معنی فن محاسبه ارقام یا علامات دیگر است مشتق از آن می باشد.

ارقام هندی که به غلط ارقام عربی نامیده می شود از طریق آثار فیبوناتچی به اروپا وارد گردید همین ارقام انقلابی در ریاپیات به وجود آورد و هر گونه اعمال محاسباتی را مقدور ساخت باری کتاب جبر خوارزمی قرنها در اروپا ماخذ و مرجع دانشمندان و محققین بوده و یوهانس هیسپالنسیس و گراردوس کرموننسیس و رابرت چستری در قرن دوازدهم هر یک از آن را به زبان لاتینی ترجمه کردند نفوذ کتاب زیج السند چندان زیاد نبود اما نخستین اثر از این گونه بود که به صورت ترجمه لاتینی به همت آدلاردباثی در قرن دوازدهم به غرب رسید جداول طلیطلی(تولدویی) یکجا قرار گرفتند و به توسط ژرار کرمونایی در اواخر قرن یازدهم به لاتینی ترجمه شدند، از مقبولیت گستره تری در غرب برخوردار شدند و دست کم یکصد سال بسیار متداول بودند از کارهای دیگر خوارزمی تهیه اطلسی از نقشه آسمان و زمین و همچنین اصلاح نقشه های جغرافیایی بطلمیوس بود جغرافیای وی تا اواخر قرن نوزدهم در اروپا ناشناخته ماند، دیگر از کتب مهم خوارزمی کتاب مفاتیح العلوم است که کتاب مهم و ارزنده ای است خوارزمی در حدود سال 848 میلادی مطابق با 232 هجری قمری در گذشت.

ابوريحان محمد بن احمد خوارزمی ، از برجسته ترين دانشمندان سراسر اعصار بشری و از بزرگترين دانشمندان ايرانی دوره اسلامی ، به سال 362 ق /973 م در " بيرون " شهرستان کاث ( شمال شرقی " خيوه " بر کرانه راست آمودريا ) و در يک خانواده گمنام خوارزمی تبار که به قول خود او : " شاخه ای از درخت تناور
ابوريحان محمد بن احمد خوارزمی
ابوريحان محمد بن احمد خوارزمی ، از برجسته ترين دانشمندان سراسر اعصار بشری و از بزرگترين دانشمندان ايرانی دوره اسلامی ، به سال 362 ق /973 م در " بيرون " شهرستان کاث ( شمال شرقی " خيوه " بر کرانه راست آمودريا ) و در يک خانواده گمنام خوارزمی تبار که به قول خود او : " شاخه ای از درخت تناور ايرانی اند " زاده شد . و هم از دوره نوباوگی خصلت جستجوگری و استعداد تتبع و تحقيق علمی در وی نمايان وشکوفا گرديد .
از استادان و بزرگانی که به او علم را آموختند می توان
ابونصر منصور بن علی عراق از خاندان " شاهيه " خوارزم که خود از رياضی دانان و منجمان بزرگ ايرانی بود نام برد که امر تربيت و تعليم او را در شهر " کاث " بر عهده گرفت .
استاد ديگرش در رشته حکمت و علوم عقلی همانا عبدالصمد حکيم بود ، که سلطان محمدغزنوی پس از چيرگی بر خوارزم او را به تهام قرمطی گری
يعنی گرايش باطنی شيعی گرفت و کشت . حتی قصد کرد که بيرونی را هم با همان اتهام به استادش ملحق کند چون مشرب فلسفی غالبا از خصائص مذاهب تشيع است ، بی ترديد بيرونی در مبانی عقيدتی خود، که آزاد انديش و سخت بدور از تعصب و تعبد فکری بوده ، علاوه بر سلوک روشمند علمی و رياضی ، بسا متاثر از چنان مشرب و مذهبی بوده است .

بيرونی به سبب هوش و دانش و بينش فراعادی خود ، در نزد خوارزمشاه پايگاهی والا و احترامی خاص يافت ، چندان که رايزن آن اميران در امور سياسی گرديد.
در اوايل جمادی الثانی سال 409 ، بيرونی در روستای " جيفور " کابل مشغول رصد کردن عرض های جغرافيايی آن نواحی بود ، و چنين نمايد که تا پايان آن سال در پيرامون همان جا به کار رصد گری اشتغال داشته است . پس از اين ، مدت های متوالی يا متناوب در غزنين بسر برده . از جمله رصدی در انقلاب صيفی 410 نموده ، و خسوف 13 ج 1/410 را در آن جا ضبط کرده است .
راجع به سال مرگ وی ، همان اشارات حکيم غضنفر تبريزی باشد که گويد : " به خط شاگردش ابوالفضل سرخسی ديده شده که استاد در روز آدينه 2 رجب 440 ه ق در گذشت "
فهرست آثار :
آثار گرانبار و پر شمار بيرونی محدود به مرزهای تخصصی رشته های دانش بشری در آن روزگار نگرديده بلکه با انديشه وسعتمند خود همه ابعاد معرفت را در بر گرفته است . اگر دانش های نقلی را کنار بگذاريم ، وی در معارف عقلی خصوصا در همه شعب علوم اثباتی و انسانی صاحب نظر و اثر است . پس ، آثار او را اعم از موجود يا مفقود می توان بر حسب طبقه بندی کلی علوم و فنون احصا کرد .شمار آن ها اعم از مقاله يا رساله و کتاب ، آن چه بيرونی خود نوشته است : 160 عنوان می شود ، که اگر مجموع 25 عنوان رساله ديگر از استادش ابونصر عراق و دوستش ابوسهل مسيحی را هم هر دو به نام او کرده اند- و خود در فهرست آثارش آورده بر آن شماره بيفزاييم ، روی هم 185 عنوان اثر متسم به نام بيرونی ياد گرديده است .
از اين شمار ، 40 عنوان اثر بيرونی به صورت نسخ خطی در کتاب خانه های جهان موجود است که 30 اثر تا کنون بطبع رسيده ، و 25 اثر از اين رقم به زبان های اروپايی و فارسی ترجمه شده است .
زندگی نامهء خوارزمی
محمد بن حسن جهرودی طوسی مشهور به خواجه نصیر الدین طوسی در تاریخ
۱۵ جمادی الاول سال ۵۹۸ هجری قمری در طوس ولادت یافته است. او به تحصیل دانش علاقه زیادی داشت و از دوران جوانی در علوم ریاضی و نجوم و حکمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گردید. طوسی یکی از سرشناس ترین و با نفوذترین چهره های تاریخ اسلامی است. علوم دینی و علوم عملی را زیر نظر پدرش و منطق و حکمت را نزد خالویش بابا افضل ایوبی کاشانی آموخت. تحصیلاتش را در نیشابور به اتمام رسانید و در آنجا به عنوان دانشمندی برجسته شهرت یافت. خواجه نصیر الدین طوسی را دسته ای از دانشوران خاتم فلاسفه و گروهی او را عقل حادی عشر (یازدهم) نام نهاده اند. علامه حلی که یکی از شاگردان خواجه نصیر الدین طوسی می باشد درباره استادش چنین می نویسد: خواجه نصیر الدین طوسی افضل عصر ما بود و از علوم عقلیه و نقلیه مصنفات بسیار داشت.
او اشرف کسانی است که ما آنها را درک کرده ایم. خدا نورانی کند ضریح او را. در خدمت او الهیات، شفای ابن سینا و تذکره ای در هیئت را که از تألیفات خود آن بزرگوار است قرائت کردم. پس او را اجل مختوم دریافت و خدای روح او را مقدس کناد. نصیرالدین زمانی پیش از سال
۶۱۱ در مقابل پیشروی مغولان به یکی از قلعه های ناصرالدین محتشم فرمانروای اسماعیلی پناه برد. این کار به وی امکان داد که برخی از آثار مهم اخلاقی، منطقی، فلسفی و ریاضی خود از جمله مشهورترین کتابش «اخلاق ناصری» را به رشته تحریر درآورد. وقتی که هولاکو به فرمانروایی اسماعیلیان در سال ۶۳۵ پایان داد طوسی را در خدمت خود نگاه داشت و به او اجازه داد که رصدخانه بزرگی در مراغه احداث کند که شروع آن از سال ۶۳۸ بود. برای کمک به رصد خانه علاوه کمکهای مالی دولت اوقاف سراسر کشور نیز در اختیار خواجه گذارده شده بود که از عشر (یک دهم) آن جهت امر رصدخانه و خرید وسایل و اسباب و آلات و کتب استفاده می نمود در نزدیکی رصد خانه کتابخانه بزرگی ساخته شده بود که در حدود چهارصد هزار جلد کتب نفیس جهت استفاده دانشمندان و فضلا قرار داده بود که از بغداد و شام و بیروت و الجزیره بدست آورده بودند در جوار رصدخانه یک سرای عالی برای خواجه و جماعت منجمین ساخته بودند و مدرسه علمیه ای جهت استفاده طلاب دانشجویان. این کارها مدت ۱۳ سال به طول انجامید تا اینکه ایلخان هلاکوی مغولی در سال ۶۶۳ درگذشت. لیکن خواجه تا آخرین دقایق عمر خود اجازه نداد که خللی در کار آنجا رخ دهد و کوشش بسیار نمود که آن رصد خانه و کتابخانه از بین نرود.
قسمت اعظم
۱۵۰ رساله و نامه های طوسی به زبان عربی نوشته شده است. وسعت معلومات و نفوذ او با ابن سینا قابل قیاس است جز آنکه ابن سینا پزشک بهتری بود و طوسی ریاضیدان برتری. از پنج کتابی که در زمینه منطق نوشته شده است اساس الاقتباس از همه مهمتر است. در ریاضیات تحریرهایی بر آثار آوتولوکوس، آرستاخوس، اقلیدس، آپولونیوس، ارشمیدس، هوپسیکلس، تئودوسیوس منلائوس و بطلمیوس نوشت. از جمله مهمترین آثار اصیل وی در حساب هندسه و مثلثات جوامع الحساب بالتخت و التراب، رساله الشافیه و اثر معروفش کتاب شکل القطاع است که به نوشته های رگیومونتانوس اثر گذارده است. معروفترین آثار نجومی وی زیج ایلخانی که در سال ۶۵۰ نوشته شده می باشد و همچنین تذکره فی علم الهیئه است. کتاب تنسوق نامه و کتابهایی در زمینه اختربینی نیز نوشته است.
احتمالاً برجسته ترین کار طوسی در ریاضیات در زمینه مثلثات بوده است در کشف القناع عن اسرار شکل القطاع، وی نخستین کسی بود که مثلثات را بدون توسل به قضیه منلائوس یا نجوم توسعه بخشید و هم او بود که برای نخستین بار قضیه جیوب را، که رویداد برجسته ای در تاریخ ریاضیات است به روشنی بیان کرد. در نجوم تذکره فی علم الهیئه وی شاید کاملترین نقد بر نجوم بطلمیوسی در قرون وسطی و معرف تنها الگوی ریاضی جدید حرکات سیارات است که در نجوم قرون وسطی نوشته شده است. این کتاب به احتمال زیاد از راه نوشته های منجمان بیزانسی به کوپرنیک اثر گذاشته است و همراه با کار شاگردان طوسی متضمن تمام تازه های نجومی کوپرنیکی است به استثنای فرضیه خورشید مرکزی آن. نصیر الدین طوسی با اینکه سرو کارش بیشتر در سیاست و اجتماع بوده روشن ترین راه را که برای رسیدن به جهان جاودانی نشان می دهد دیانت است.
اگرچهت در تمام توشته های خود دم از استقلال و معرفت می زند اما آشکارا می گوید دانش تنها از ایمان و دین حاصل می شود و حقیقت دانش را دین میداند که تسلی بخش جانها و روان بخش کالبدهای افسرده است. طوسی بیشتر به عنوان منجم معروف است و رصدخانه وی یک مؤسسه علمی در تاریخ علم به شمار می رود. کتاب تنسوق نامه او از لحاظ موضوع فقط در مقایسه با مشابهش یعنی کتاب بیرونی (کتاب الجماهر فی معرفت الجواهر) در درجه دوم اهمیت قرار دارد. طوسی یکی از پیشروترین فلاسفه اسلامی است که تعیمات مشّائی ابن سینا را پس از آن که در طول دو سده در محاق «کلام» قرار گرفته بودند احیاء کرد. او مظهر نخستین مرحله ترکیب تدریجی مکتبهای مشّائی و اشراقی است. اخلاق ناصری وی رایج ترین کتاب اخلاقی بین مسلمانان هند و ایران بوده است. تجرید العقاید او در کلام مبنای الهیات اصولی شیعه دوازده امامی است.
طوسی احتمالاً بیش از هر فرد دیگر مایه احیای علوم اسلامی بوده است. گروهی خواجه را برهم زننده وحدت دو ملت عربی و اسلامی می پندارند و می گویند به دست او وحدت عربی در آن زمان پاشیده شد. در حقیقت خواجه در این باب گناهی نداشت و اگر لیاقت خواجه پس از آن همه وقایع و خونریزی به داد مسلمانان نرسیده بود جهان اسلامی امروز چه وضعیتی داشت؟ در سال
۶۷۲ هجری قمری نصیر الدین طوسی با جمعی از شاگردان خود به بغداد رفت که بقایای کتابهای تاراج رفته را جمع آوری و به مراغه بازگرداند اما اجل مهلتش نداد و در تاریخ ۱۸ ذی الحجه سال ۶۷۲ هجری قمری در کاظمین نزدیک بغداد دار فانی را وداع گفت. نصیر الدین طوسی ستاره درخشانی بود که در افق تاریک مغول درخشید و در هر شهری که پاگذارد آنجا را به نور حکمت و دانش و اخلاق روشن ساخت و در آن دوره تاریک وجود چنین دانشمندی مایه اعجاب و اعجاز بود

حماسه عاشقانه خسرو و شیرین وعاشق شدن فرهاد بر شیرین

حماسه عاشقانه خسرو و شیرین
عاشق شدن فرهاد بر شیرین

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان
نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.

فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.

روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.
در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران بنام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند. به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد

شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند.
در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد...

پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود
مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد

صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید

شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت.

ئين ماني

ئين ماني

در قرن سوم ميلادي آئين ديگر همگاني يعني (آئين مانوي) در اطراف مرزهاي مشترک ايران و بابل نمايان گرديد. مؤسس آن ماني يا مانس نام داشت و نسبش از طرف مادر به اشکانيان (پارتيان) ميرسيد. نام پدرش تيک (پاتک) يا فوتتق بابک پسر ابوبزرام بود که از همدان به بابل در بين النهرين رفته بود. وي به سال 215 يا 216 ميلادي (سال چهارم سلطنت اردوان، آخرين پادشاه اشکاني) در قريه ماردينر در ولايت «مسن» ناحيه نهر کوتاه در بابل باستاني متولد شد. پس از فرا گرفتن علوم متداول زمان خود به آئين مغتسله که يکي از فرقه هاي گنوسي است و در آن زمان در نواحي بين فرات و دجله ساکن بودند درآمد؛ ولي بعد هنگامي که از اديان زمان خود مانند زرتشتي و مسيحي و آيين هاي گنوسي به ويژه مسلک ابن ديصان و مرقيون آگاهي يافت، منکر مذهب مغتسله گرديد. ماني آئين زرتشت را مطالعه کرد و خود را مصلح آن شناخت و بقول خودش در سيزده سالگي (سال 228 ميلادي) چند بار مکاشفاتي يافت و فرشته اي اسرار جهان را بدو عرضه داشت و سرانجام پس از آغاز دعوت آئين خود در سال 242 ميلادي خويش را فارقليط که مسيح ظهور او را خبر داده بود معرفي کرد. چنانکه در سرودي که به زبان پهلوي سروده گويد:

«من از بابل زمين آمده ام تا نداي دعوت را در همه جهان پراکنده کنم.»

ماني در باب آفرينش مي گفت: در آغاز خلقت دو اصل وجود داشته است. يکي نيک و ديگري بد. نور را خالق خير و تاريکي را خالق شر ميدانست و ميگفت:

انسان در اين ميان مختار است به جلوه هاي دو اصل مذکور، يعني به بدي: که تيره انديشي، نادرستي، خودخواهي احمقانه، کشتار، حق کشي و غيره است. يا به نيکي که روشن انديشي، مهرباني، دوستي، گذشت، اتحاد، صميميت، غمخواري ديگران و غيره است توجه و کمک کند. اگر به نيکي توجه کند، رستگار و اگر به بدي عمل کند سرافکنده و معذب خواهد شد. و حاصل آنکه تمايل به نيکي باعث سرافرازي و عروج و بقا و تمايل به بدي سبب اضمحلال و فناي آدمي مي گردد. او مي گفت: در حقيقت روشنائي و تاريکي، يا نيکي و بدي (يا روح و ماده) هستند که بعلت اصل غير قابل تغيير سرنوشت سرشت خود مجبورند به مسير تعيين شده ازلي خويش ادامه دهند. زيرا در اصل:

از نيک و بدي نايد و از بد ثمر نيک                          اين گفته ماني است که او گفته به تفکيک   (رفيع)

در اين ميان فقط انسان است که با تعيين و انتخاب مسير تمايلي يا مصلحتي خود ميتواند به يکي از آن دو راهي که در پيش دارد عمل کند و يا بهتر بگوئيم:

نيکي و بدي دو راه تعيين شده قطعي است و هر انساني عامل انتخاب و ادامه حرکت آن دو در وجود خود است.

ماني ابتدا پيرو يکي از فرقه هاي مسيحي ماندائي يا زارئيان بود. اين دسته حضرت يحيي را پيغمبر حقيقي ميدانست و عيسي را دروغگو مي شمرد، با بي همسري و رياضت در زندگي مخالفت داشت.

ماني پس از مطالعه آئين زرتشت خود را مصلح آن شناخت. هند را سياحت کرد و با عقايد بودائي آشنا شد، سپس به ايران بازگشت و به تبليغ دين جديد پرداخت و آن را با اديان زرتشتي و بودائي و مهري و مسيحي مطابقت داد، ولي تحت تعقيب روحانيان زرتشتي قرار گرفت و محکوم گرديد و در سال 276 ميلادي در شصت سالگي مصلوب شد.

اصل و مبدأ آئين ماني و علل ظهور آن

پس از سقوط و انقراض دولت اشکانيان و گسترش آئين مسيح که تغيير شکل يافته آئين مهر بود (مشابهت هاي ديني مسيح با آئين مهر آنقدر زياد بود و به قدري در ساختن دين مسيح از آئين مهر کمک گرفته شده بود که براي پيروان آئين مهر آسان بود که دين مسيح را بپذيرند؛ بدون اينکه احساس کنند از دين اصلي خود زياد فاصله گرفته اند:

1. علامت صليب که خاص آئين مهر بود و بر پيشاني سربازان مهر داغ يا خال کوبي مي شد، علامت دين مسيح قرار داده شد.
2. روز يکشنبه که روز خورشيد بود بيشتر در اثر تلقين پيروان مهر روز اول هفته مسيحيان شد و آن را روز خداي ما خواندند. (Day of our Lord)
3. روز تولد مهر که در اول زمستان يعني هنگام بلند شدن روزها پس از رسيدن به کوتاهترين زمان خود بود و روز تولد مهر شناخته مي شد، مسيحيان به عنوان روز تولد مسيح شناختند و آن را عيد کريسمس يا نوئل خود قرار دادند.
4. مسيح مانند مهر در غار يا (دالان دراز) پا به عرصه وجود مي نهد و مانند او از سنگ برخاسته به آسمان ميرود.
5. ميهماني مقدس آخرين شام به طوري که در انجيل آمده با شام آخرين شب مهر شباهت دارد.
6. هر دو از مادراني باکره به وجود مي آيند.
7. هيچيک زن نميگيرند.
8. مهر با کشتن گاو موجب زنده شدن موجودات و تجديد حيات يافتن آنان ميگردد و حضرت مسيح نيز مردگان را از گور بر مي خيزاند.
9. غسل تعميد در آئين مهر از ضروريات بود و همين امر جزو آداب اصلي مسيحيت گرديد.
10. در جزو مراسم و آداب مهر اين بود که همه حاضران در خوردن از يک قطعه نان و آب ممزوج با شراب به عنوان هئومه شرکت ميکردند و پيروان مسيح نيز در کليساها نان و شراب ميخورند.
11. ميترا در پايان جهان به اين عالم باز ميگردد، تا جهان را پر از عدل و داد کند و اشخاص صالح و درستکار را از اشخاص گناهکار جدا کند و به درستکاران شير مقدس يعني هئومه ممزوج با روغن بدهد تا عمر جاويد يابند و حضرت عيسي نيز در پايان جهان به اين دنيا باز خواهد گشت.
12. جزو مراسم آئين مهر - ناقوس و روشن کردن شمع هست که هر دو در دين مسيح نيز به چشم ميخورد.
13. مهر ايزد عهد و پيمان است، و جالب است که کتاب انجيل را نيز کتاب عهد جديد مي نامند.) مغرب زمين دين مسيح را به ايران فرستاد و در مقابل اين آئين به مرور در ايالت مرزي ارمنستان و نواحي ديگر بطور کامل بسط و انتشار يافت.

درست در همين زمان بود که دين ماني در ايران به وجود آمد. دين ماني در حقيقت واقع: آئيني است که از ترکيب دين زرتشت و دين مهر و مسيحيت به وجود آمده است، ميخواست ديني يگانه و مشترک بين آنها بسازد و اگر اين فرض به موفقيت منجر مي شد و مورد قبول همه واقع مي گرديد، خطر بزرگ دو دستگي دين و اختلافات آنها براي هميشه رخت بر مي بست.

ماني وقتي به سن 27 رسيد (242 ميلادي) روزي که شاپور اول تاجگذاري مي کرد براي نخستين بار به انتشار دين خود پرداخت. شاپور اول گفتار ماني را پذيرفت و به اتباع خود دستور داد چنان کنند. اينکار بر زرتشتيان سخت ناگوار آمد و موبدان اجتماع کردند تا وي را از اين عقيده منصرف سازند. ولي شاپور درخواست آنها را نپذيرفت.

ماني در اثبات عقيده خود کتابهايي چند پرداخت، از جمله کتاب "کنزالاحياء" است در شرح آنچه در نفس از جهت روشنائي مايه خلاص و از جهت تاريکي مايه فساد است. و در اين کتاب افعال نکوهيده را به ظلمت نسبت ميدهد. کتاب ديگري دارد بنام "شاپورگان" که نفس رهائي يافته و نفس درآميخته با اهريمنان و آلوده به کژي را شرح ميدهد، و نيز کتابي دارد بنام "الهدي التدبير" و دوازده انجيل که هر انجيل را به حرفي از حروف تهجي ناميده و نماز را بيان نموده و آنچه بايد در خلاص روح بعمل آيد توضيح داده است. کتاب ديگر وي "سفرالاسرار" است که آيات و معجزات انبياء را مورد طعن قرار داده است و بسياري کتابها و رساله هاي ديگر.

شاپور مدت ده سال به کيش ماني وفادار ماند، تا اينکه موبد موبدان نزد او رفت و گفت: اين مرد دين ترا فاسد کرده است، مرا با او روبرو کن تا با او مناظره و مباحثه کنم. شاپور آنها را روبرو کرد. موبد موبدان در صحبت برتري يافت و شاپور اول از ثنويت دين ماني برگشت و به مذهب زرتشت درآمد. موبدان در صدد قتل ماني برآمدند. ماني ايران را ترک گفت، زيرا شاپور اول او را به کشمير تبعيد کرده بود. وي پس از هند به ترکستان رفت و سپس به چين رهسپار گرديد. در چين طرفداران زيادي دور او جمع شدند. اين طرفداران جديد بيشتر ترکان آن ديار بودند و از همينجا بود که آوازه شهرت کارهاي مربوط به نقاشي و تصوير گري او با آموزش جديد از صنعت گران چيني آغاز گرديد.

واقعه اعدام ماني

پس از مرگ شاپور ساساني در سال 272 ميلادي ماني به ايران بازگشت. هرمزد اول ماني را به چشم احترام مينگريست، اما وهرام (بهرام) اول برادر هرمز اول که پادشاهي عشرت طلب و سست عنصر بود؛ ماني را بدست روحانيون زرتشتي سپرد و آنان وي را چندان عذاب دادند تا زندگي را بدورد گفت. بنابر يک روايت ماني، مصلوب شد و برخي گويند زنده زنده پوست او را کندند. بعدسرش را بريدند و پوست او را پر از کاه کرده به يکي از دروازه هاي شهر گنديشاپور خوزستان بياويختند (275 يا 276 ميلادي) و از آن پس آن دروازه به باب ماني موسوم گشت.

ماني مخترع خط جديد هم بوده داراي حروف مصوته، که کتابهاي مانويان پارتي زبان و پارسيک زبان و سغدي زبان و غيره به آن خط که مشتق از سرياني و ساده تر از آن است، نوشته شده. ماني 6 کتاب نوشته و منشورهاي بسيار به اصحاب و پيروان خود و شايد ديگران هم فرستاده که اسامي عده اي از آنها در ضمن فهرست 76 رساله ماني و اصحاب او در کتاب الفهرست ابن نديم به ما رسيده است. پنج کتاب را به زبان آرامي شرقي (که ماني در سرزمين آنان بزرگ شده بود) نوشته و يک کتاب هم به نام "شاهپورگان" به پارسيک يعني زبان جنوب غربي ايران نگاشته که بيشتر مندرجات آن راجع به معاد بوده است. يکي از کتابهاي ماني معروف به "سفر الجبابره" است که قطعاتي از آن به زبانهاي ايراني بدست آمده و در زبان ايراني به نام کتاب "کوان" [ ک ] خوانده مي شد که جمع "کو" و مشتق از لغت اوستائي "کوي" [ ک ] است که در زمان ساسانيان به معني "جبار" استعمال مي شده است. ديگر "کنزالاحياء"، "سفرالاسرار"، "فرقماطيا" که در مآخذ ايراني ظاهراً "بنگاهيک" و در لاتيني شايد همان "اپيستو لاخوندار منتاء" معروف است. ديگر انجيل زنده يا انجيل ماني را بايد نام برد. اين کتاب که قطعاتي از آن در آثار تورفان بدست آمده بر 22 قسمت مطابق 22 حرف تهجي آرامي بنا شده بوده است، و ظاهراً يک جلد آلبوم تصاوير که مبين و نشان دهنده مطالب کتاب بوده و در يوناني "ايقون" و در زبان پارتي "اردهنگ" و در پارسيک "ارتنگ" و در قبطي "ايفونس" و در کتابهاي مانوي چيني "تصوير دو اصل بزرگ" ناميده مي شد.

آبشار آق سو :معرفی جاذبه های طبیعی استان گلستان

آبشار آق سو :

          آبشار آق سو به فاصله 42 متری از شهر گالیکش و در انتهای شرق پارک ملی گلستان واقع است . حوضچه های طبیعی این آبشار بصورت ارگانیک و پله ای آب را از سرچشمه آبشار با ارتفاعی معادل 30 متر به انتهای مسیر می رساند.

اوضاع تاريخي مسجدسليمان در چهارده الي پانزده هزارسال قبل از ميلاد مسيح

اوضاع تاريخي مسجدسليمان در چهارده الي پانزده هزارسال قبل از ميلاد مسيح

     پروفسور گيرشمن باستان شناس معروف فرانسوي در سال 1334 پس از يك سري حفاري در مسجدسليمان و حوالي آن، در 25 كيلومتري منطقه لالي در محلي بنام پبده به غاري برخوردنمود كه افرادي بيش از چهارده الي پانزده هزارسال قبل ازميلاد مسيح در انجا سكونت داشته اند. اسكلتهاي آنان روي هم انباشته شده است. باحتمال قوي، قومي كه در نزديكي غار پبده لالي و در اشگفت هاي اطاف آن سكونت گزيده اند ، از اقوام آريايي ايراني الاصل بوده كه در زمانهاي گذشته بصورت پراكنده و عشيره اي در اين سرزمين پهناور زيست مي نموده اند. از اين آثار در كوههاي بختياري بسيار است كه متأسفانه تا كنون كشف آنها به علت صعب العيور بودن راهها و نبودن امكانات ميسر نگرديده و تا بحال بصورت بكر و دست نخورده باقي مانده است، مثل «هفت دختران» در زردكوه يا «غارعروس» در دامنه كوه منار.

     بطور خلاصه مسجدسليمان فعلي مقر حكومت نشين آريائيهاي ايراني الاصل بوده و هر قومي كه در خوزستان به حكومت رسيده است، براي اولين بار در اين شهر سكونت داشته اند و چون وضعيت آب و هواي آن مناسب حال اقوام گذشته نبوده و پس از مدت كوتاهي حكومت، اين محل را ترك و بجاي خوش آب و هواي بهتري كوچ كرده و اين شهر را تخليه نموده اند. اگر ما اسكلتهايي كه در غار پبده و بتهايي كه در پائين قلعه دلا وجود دارند را مورد بررسي تاريخي قرار دهيم، خواهيم ديد كه اين شهر بيش از تاريخهاي مذكور سابقه تمدن دارد و به همين سبب بوده كه هميشه موجب تهاجم اقوام ديگر بوده است.  

 مسجدسليمان در زمان پيشداديان

     اين شهر در زمان پيشداديان، كيومرث، طهمورث، هوشنگ، جمشيد و ساير پادشاهان قدرتمند پيشدادي، مدتي نيز پايتخت آنان بوده است. در مسجدسليمان بوده كه هوشنگ پيشدادي در اثر برخورد دو سنگ چخماق بهم و بعلت نشت گاز در سطح زمين، شعله آتش برافروخته شد و از آن تاريخ تاكنون بوجود آمدن آتش را به اين پادشاه پيشدادي نسبت مي دهند.

     متأسفانه چون مسجدسليمان از نظر كم آبي و نداشتن زمينهاي زراعتي و نشت گاز، مناسب زندگي نبود، به شوشتر رفته و بناي آن شهر را گذاشته اند. سپس به سوي شوش كه از نظر اقليمي نيز مناسب تر بوده، رفته و آنجارا هم بنا نهادند. پس اين دو شهر در زمان پيشداديان ساخته شده. مناسب تر بوده، رفته و آنجا را هم بصورت اسب طرح كرده است.  

 مسجدسليمان در زمان كيانيان

     اين شهر نيز بعلت وضعيت جغرافيايي خاصي كه در آن زمان داشت، مدتي مركز حكمفرمايي پادشاهان كياني بوده و كاخهايي نيز در اين شهر ساخته اند كه بر اثر هجوم اقوام ديگر خراب و ويران شده و هر قومي بنا به سليقه خويش آنها را بازسازي كده است. حكومت اين قوم بيشتر در رامهرمز كه در آن زمان سمنگان ناميده مي شده، ايذج(ايذه) و سوسن بوده است. اكثر مجسمه هايي كه در دامنه كوههاي بختياري «دلا، كمفه، تاراز» وجود دارد، به اين قوم پرقدرت ايراني نسبت داده شده است.  

 مسجدسليمان در زمان ايلاميها (عيلاميها)

     اين شهر مدت زيادي مقر حكومت قوم ايلام (عيلام) بوده است، بعلت وضعيت توپوگرافي خاصي كه اين شهر داشته از يكطرف به سلسله جبال زاگرس و از دوطرف ديگر به لرستان و عربستان محدود مي شده و از طرفي چون ايلاميها برخلاف ساير اقوام بيشتر دوست داشتند كه در كوهستانها زندگي كنند! بنابراين بيشتر در ايذه و كوههاي شمي، پيون و سوسن كه شوشياناي كبير خوانده مي شد ساكن بودند. اين قوم نيز در شوش و هفت تپه نيز مدت زيادي حكومت نمودند و ساختمانهاي زيادي در شوش، شوشتر و اهواز ساختند كه هنوز آثار و بقاياي آنها در اطراف شهرهاي مزبور موجود است.  

 مسجدسليمان در زمان سيماش

     اين قوم كه هم اكنون به قوم بختياري معروف است در حدود 1850 الي 2200 سال قبل از ميلاد و شايد پيش از تاريخهاي مذكور وجود داشته است. زيرا قبل از قوم ايلمائيها، در دامنه هاي كوههاي زاگرس سكونت داشتند و حكومتي را بنام سيماشكي تشكيل دادند و تا زمان قوم ماد نيز اين قوم در دامنه هاي زاگرس حكومت مي كردند و حدود حكمفرمائي آنها نيز از مسجدسليمان تا بازفت بوده است.  

 مسجدسليمان در زمان ايلمائيها

     اين قوم نيز مدت كوتاهي در اين شهر حكومت كردند و مقر حكومت آنها بيشتر در دامنه هاي زاگرس، چلو، بازفت، انديكا و كوه سفيد بوده است. اين قوم مدت زيادي حكومت ننمودند. آثار و بقاياي تاريخي آنها، مجسمه هايي بودند كه چندسال پيش در نزديكي شيرين يهار «شيمبار» بين چلو و بازفت در دامنه كوه تاراز توسط اداره ميراث فرهنگي كشف و ضبط گرديده است.  

 مسجدسليمان در زمان قوم ماد

     قوم ماد هم يكي از اقوام قديم آريائيهاست كه در اكثر بلاد ايران بصورت چهارطايفه پراكنده بودند و از آريائيهاي مهاجري هستند كه از سرزمين يخبندان سيبري شوروي به قفقاز آمده و از آن طريق وارد خاك ايران شدند. اين قوم مدت زيادي درايران حكومت نمودند و در شهرهاي مختلف اين مملكت، كاخها ساختند و پايتخت خود را همدان قرار دادند. سپس به شوش آمدند و در اين شهر نيز كاخهاي مجللي بنانهادند. سپس مدت كوتاهي هم در مسجدسليمان، ايذه و رامهرمز رفتند اما به علت نبودن امكانات در آن روزگار به شوش بازگشتند. ناگفته نماند تمام شهرهاي خوزستان و شايد بتوان گفت تمام خاورميانه و آسياي صغير تحت تسلط اين قوم قدرتمند بودند. در شهرستان مسجدسليمان تا دامنه هاي كوه زاگرس آثار زيادي از اين قوم قدرتمند مشاهده مي شود كه اقتدار و جهانگيري آنان را به اثبات رسانده است.  

 مسجدسليمان در زمان پارس ها

     در فاصله اواسط سده نهم تا اوايل سده هفتم قبل از ميلاد مسيح، قومي آريايي بنام «پارس ها» پس از طي كردن سرزمينهاي يخبندان سيبري شوروي از كوههاي قفقاز گذشته  و در سواحل درياچه اروميه سكونت گزيدند. پس از مدت كمي كه در آن محل بودند از آنجا نقل مكان نمودند و پس از گذشتن از كوههاي بلند و سربه فلك كشيده زاگرس، در سرزمين بختياريها كه قله ها و صخره هاي بلندي داشت ساكن شدند. مسجدسليمان كنوني از جمله مناطقي بود كه در آن مسكن گزيدند. اين قوم نيمه بدوي كه متكي به معيشت شباني و بويژه تربيت اسب بودند، بعد از آشنايي با كشاورزي و ترك كوچ نشيني در نواحي كوهپايه هاي جلگه واقع در مسجدسليمان شهر تازه اي ساختند. قوم پارس كه از نژاد آريايي بودند براي اولين بار در اين شهر اسكان دائمي يافتند. پارسيان اين شهر تازه را كه قبلاً ذكرشد به ياد سرزمين گذشته خود كه «پارسوا» خوانده مي شد و همچنين بخاطر اينكه قوم سيماش هم قبلاً در اينجا ساكن بود، «پارسوماش» ناميدند.

     آنها مدتي در اين شهر حكومت كردند و كاخهايي با سنگهايي سترگ و ايوانهاي بلند بنامهاي بردنشانده، تخت گاه و آتشكده سرمسجد كه تا زمان هارون الرشيد نيز فروزان بوده ساختند. علاوه بر اينها بالاي تپه اي در محله كلگه كه مشرف است بر بيمارستان شركت نفت نيز كاخي بنانهاده اند كه تا كنون آثار و بقاياي آن بجاي مانده و در آن تپه، مجسمه ها و سكه هايي از عهد ايلاميها و هخامنشيها، كاخهاي زيادي در حومه مسجدسليمان ساخته اند كه عبارتند از: «قلعه بردي» در انديكا، «قلعه ليت» در نزديكي قلعه بردي و «قلعه ديزه وراز» در بالاي كوه دلا به سمت شمال و «پل نگين» در شيرين بهار «شيمبار» و...

     چون مسجدسليمان از نظر آب و هوايي مناسب زندگي آن دوره نبوده بنابراين بالاجبار از اين شهر به سوي شوش حركت كردند.

     در سال 549 قبل از ميلاد كوروش هخامنشي به بابل حمله نمود و پس از تسخير بابل كشور پرس«ايران» را بنا نهاد. «پارسوماش» يا مسجدسليمان را مي توان اولين شهر آرياييان و نياي پاسارگاد و تخت جمشيد ناميد و بنيانگذاران آن را كه هخامنش يا «چيش پيش» بوده اند، آغازگر شهرنشيني پارسيان و ايجاد كشوري دانست كه ايران مي خوانيمش.  

 مسجدسليمان در زمان اشكانيان يا پارتها

     پادشاهان اين سلسله اكثراً بصورت عشيره اي زندگي مي كردند و جاي مشخصي را نداشتند. البته بيشتر اين سلسله در كوهستانهاي غربي ايران و دامنه هاي زاگرس سكونت مي كردند و هميشه در جنگ و جدال بودند. كاخهايي كه در دوره آنان ساخته شده خيلي كم است. فقط به احتمال قوي سد خاكي براي آبياري مسجدسليمان جلوي رودخانه كارون بسته اند كه ممكن استاز همين دره جني «دره جندينه» كه اكنون از دو طرف مسدود گرديده، آب به مسجدسليمان مي آمده و دشتهاي بتوند و شعيبيه شوشتر را آبياري مي نمودند. اكثر آثار آنها  و صنعتشان مهره سازي بوده است و چند تپه خاكي از آن آثار آنان در تمبي و گلگير وجود دارد.  

 

 

 

مسجدسليمان در زمان ساسانيان

     اين شهر در زمان ساسانيان يكي از آبادترين و پررونق ترين شهرهاي ايران به شمار مي رفت و در  بعضي از كتب تاريخي آن را عروس شهرهاي خوزستان مي ناميدند. علت اينكه ساسانيان به مسجدسليمان توجه بيشتري از خود نشان دادند به اين خاطر است كه يكي از قديميترين شهرهايي بوده كه اقوام پيشين در آن حكومت كرده اند و بدين منظور به آن توجه خاصي داشتند و در آباداني آن كوشش فراوان نمودند و حتي رودخانه كارون كه هم امنون پل قديمي ارتباطي بين مسجدسليمان و انديكا روي آن احداث شده است، مادر اردشير بابكان آن را ساخته و پايه وسطي پل قديم گدارلندر كه به شكل ذوزنقه است، بدست «خرهزاد» اين بانوي مهندس ساساني ساخته شده است.شوشيانا يا سوسن كبير كه بين مسجدسليمان  و ايذه قرار دارد، پايتخت ساسانيان بوده و «تونل پل شيرين بهار (شيمبار) نيز بدست پادشاهان ساساني ساخته شده است.

     پس از قلع و قمع شدن جانشينان اسكندر توسط اشكانيان و پس از ساسانيان، به خوزستان مركزيت بيشتري داده شد. توجه به خوزستان نمي تواند بي تأثير از پيدايش چشمه هاي جوشان نفت بوده باشد. بعدها خوزستان بدفعات بدست حكام و واليان متعدد، مرتبط به قبايل و عشاير خاص افتاده و حكومتهاي خودمختاري به تبع ضعف حكومت مركزي پيدا كردند

ساسانيان =معرفی یکی از سلسله های ایرانی

ساسانيان

حكومت خاندان ساساني در ايران ، پس از انقراض دولت پارتي (اشكاني) به مدت چهار قرن دوام يافت. در تاريخ آغاز حكومت اردشير اول ، نخستين شاهنشاه ساساني ، ميان محققان اختلاف جزئي (در حدود سه سال) است. ما در اينجا محاسبه " نلدكه " را بر محاسبات ديگران ترجيح و آن را ملاك قرار مي دهيم . بنا به محاسبه نلد كه ، نخستين سال شاهنشاهي اردشير اول ساساني (يعني ، سالي كه در آن به شاهنشاهي رسيد) با بيست و پنجم و بيست وششم سپتامبر سال 226 مسيحي (مطابق با سال 538 سلوكي) آغاز مي شود كه سال حكومت دولت ساساني بر سرتاسر ايران است و پايان حكومت اين خاندان ، در سال 651 يا 652 م. است كه سال كشته شدن يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني در مشرق ايران است . بنابر اين ، حكومت ساسانيان بر ايران بيش از چهار صد سال (426 سال) ادامه داشته است . در اين چهار صد سال ، دولت ساساني يكي از دو دولت بزرگ جهان متمدن آن روز (در آسياي غربي) بوده است كه مرزهاي آن در مشرق ، تا دره رود سند و پيشاورو در شمال شرقي ، گاهي تا كاشغر كشيده شده بود . در شمال غربي ، تا كوههاي قفقاز و دربند در ساحل درياي خزر و گاهي هم ، تا درياي سياه مي رسيد و در مغرب ، رود فرات به طور كلي مرز اين دولت با حكومت روم و جانشين آن يعني روم شرقي با بيزانس بود . البته ، گاهي اين مرز خيلي فراتر از رود فرات مي رفت و گاهي هم به اين سوي فرات منتهي مي شد ، ولي صرف نظر از كششها و فشردگيها مي توان رود فرات را مرزي طبيعي ميان دو دولت بيزانس و ساساني دانست دولت بيزانس كه در مشرق متصرفات خود با دولتي نيرومند مانند دولت ساساني سروكار داشت و آن را قويترين خصم خود مي دانست ، گرفتاريهاي زيادي هم در مغرب و هم در شمال متصرفات خود به خصوص در اروپا داشت . اين گرفتاريها ، مانع از مي شد كه دولت بيزانس همه هم و توجه خود را مصروف مرزهاي شرقي خود كند و به همين سبب ، دولت ساساني، مانند دولت اشكاني ، توانسته بود پايتخت خود را تيسفون در كنار دجله قرار دهد و از نزديكي پايتخت به مرزهاي دشمن ، بيمي نداشته باشد . دولت ساساني هم، در مشرق و شمال مرزهاي خود، گرفتاريهاي زيادي داشت كه گاهي به مرحله خطرناك وتهديد كننده اي مي رسيد . بدين گونه ، سياست خارجي دولت ساساني در سرتاسر اين جهان قرن، در روابط با شرق و غرب خلاصه مي شد. اما دولت ساساني در اين مدت خود را به حد كافي نيرومند نشان داد و توانست مملكت ايران را از آسيبهاي مخرب و خطرناك نگه دارد و در داخل مملكت براي مردم ايران ، زندگي مرفه قرين با امنيت تامين كند . با اينكه دشمنان شناخته شده دولت ساساني ، دولت متمدن بيزانس و دولتهاي نيمه متمدن شمال ومشرق كشور بودند ، سقوط اين دولت نه از سوي اين دشمنان بلكه از جانبي بود كه هرگز انتظار آن نمي رفت و آن دولتي بود كه با آنكه جنبه نظامي آن از اقوام بيابان گرد بود ، ولي بنيه سياسي و اجتماعي آن برپايه بينش ديني و فكري نيرومندي بود كه دولتها و دشمنان ديگر ساساني فاقد آن بودند . دولت اسلامي كه در اوايل قرن هفتم ميلادي در مدينه ، تشكيل شده بود ، از جهت روحي و معنوي چنان قوي بود كه تسلط آن بر ممالك مجاور ، مانند تسلط اقوام با ديه نشين و صحرانورد ديگر ، موقتي نبود، بلكه چنان عميق بود كه با همه گسستگي و ضعف سياسي و نظامي آن ، پس از دو قرن سلطه ، اثرات معنوي و فرهنگي آن هنوز هم ادامه دارد. زادگاه دولت ساساني ، " ايالت " پارس بود. چنانكه معلوم است، در دولت پارتي يا اشكاني در ايالات و ولايات مختلف ايران ، حكومتهاي محلي نيمه مستقلي بودند كه از لحاظ سياست خارجي ، تابع دولت مركزي بودند كه دولت سلطنتي بود و در راس آن شاهنشاه قرار داشت . در ايالت پارس نيز ، چنين حالتي وجود داشت . از اين پادشاهان آن ، مانند اردشير ، دارا ، منوچهر (در صورتهاي قديمي آن) روي آن نوشته شده و اين نشان مي دهد كه ياد پادشاهان هخامنشي و اساطيري در ميان حكام محلي زنده بوده است . وجود بناهاي عظيم تخت جمشيد و بناهاي ديگر ، در زنده بودن خاطرات گذشته در ميان فرمانروايان پارس ، به طور قطع موثر بوده است . بر روي سكه هاي قديمتر ، عنوان اين پادشاهان به خط آرامي " فرتركه " است . بر اين سكه ها ، نقش پادشاه نشسته بر تخت يا ايستاده در برابر آتشگاه با درفشي كه به احتمال همان درفش كاويان است ديده ميشود .بنابر تاريخ طبري (كه منقول از خداي نامه است) در اواخر حكومت اشكانيان ، در ايالت پارس حكام متعددي بوده اند و در ناحيه استخر ، حكومت در دست خاندان بازرنگي بوده است . در اين زمان كه مقارن ظهور اردشير بوده ، مردي به نام گزهر (گوچثر ، گوي چهر) از اين خاندان حكومت داشته است. ساسان كه نام خاندان ساساني از اوست ، به گفته طبري ، صاحب (نگهدار) آتشكده استخر بوده است كه به نام آتشكده ناهيد يا آناهيد معروف بود . در كتيبه سه زبانه كعبه زرتشت كه به دستور شاپور اول – پادشاه ساساني – نقش شده است ، ساسان عنوان " خدا " دارد كه به معناي خداي آفريننده جهان نيست ، بلكه عنوان سلطنتي بايد باشد (مانند اعليحضرت . رجوع شود به " ميراث ايران " ، فراي ، ص208 و نيز كلماتي چون خانه خدا و كدخدا و در مقياس بالاتر يعني كشور خدا = پادشاه) . شاپور در اين كتيبه خود را نيز " خدا " ولي پرستنده مزدا خوانده كه دليل كافي بر اين است كه مقصود از " خدا " معناي مصطلح امروزي آن نبوده است . شاپور پدرش اردشير را نيز خدا و پرستنده " مزدا " و شاهنشاه ايرانيان معرفي كرده ، در حالي كه خود را " شاهنشاه ايرانيان و جز ايرانيان " خوانده و جد خود بابك را، فقط شاه ناميده . اين به آن معني است كه بابك فقط يك حاكم يا شاه محلي بوده وحكومت اردشير از سرزمين واقعي ايرانيان تجاوز نكرده بوده است . همچنين ، فقط شاپور در اين كتيبه نذورات و قربانيهايي براي ارواح خاندان و خويشان سلطنتي دستور داده ، از ساسان نام برده ولي او را " شاه " نخوانده . مي توان از اين نكته چنين استنباط كرد كه آنچه در كارنامه اردشير بابكان و در شاهنامه فردوسي آمده (درباره اينكه ساسان پدر واقعي اردشير بوده است) به حقيقت نزديكتر است . در اين دو روايت كه قسمت بيشتر آن افسانه است، ساسان از نسل شاهان كيان معرفي شده كه پس از آوارگي ودربه دري پدرانش ، از هند به ايران آمده و چوپان بابك پادشاه پارس شده و بابك پس از ديدن خوابي، دختر خود را به ساسان داده و اردشير از اين ازدواج به وجود آمده و بابك او را پسر خود خوانده است. به همين سبب ، شاپور در كتيبه خود صورت رسمي را ، كه اردشير پسر بابك بوده، آورده ، اما از ساسان به عنوان جد بزرگ خود ياد نكرده است . البته بودن ساسان ازنسل كيانيان و آوارگي اجداد ساسان و چوپان او افسانه است بابك نيز ، بنابر روايت طبري ، منصب روحاني رياست آتشكده آناهيد را دارا بود و از زنش كه رودك يا روتك نام داشت، اردشير به وجود آمد. البته، بابك پسر ديگري هم به نام شاپور داشته كه ظاهرا" بزرگتر از اردشير بوده است . گزهر يا گوچثر ، پادشاه بازرنگي ، غلامي اخته به نام " تيرا " داشت كه " ارگبذ " شهر دارابگرد بود. (ارگبذ به معني كوتوال يا صاحب و دارنده قلعه مي باشد) . بابك كه هنوز شاه يا حاكم نبود ، و فقط نگهدار آتشكده استخر بود ، از گزهر خواست كه تيرا فرزند او (اردشير) راتربيت كند تا بتواند پس از او ، ارگبذ دارابگرد گردد. اردشير پس از تيرا ارگبذ دارابگرد شد، ولي به آن اكتفا نكرد و حكومت خود را به تدريج به شهرهاي مجاور بسط داد و سرانجام برخود گزهر عاصي شد و از پدرش بابك خواست تا او گزهر را بكشد . بابك ، پس از تحقق خواست اردشير ، از اردوان ، شاهنشاه اشكاني نيز خواست كه مقام گزهر و خاندان بازرنگي را به او دهد. اردوان با اين كار موافقت نكرد، ولي بابك به اين مخالفت وقعي ننهاد . زيرا، سلطنت اشكاني در حال ضعف بود و براي شاهنشاهي آن ، دو مدعي يكي به نام بلاش و ديگري به نام اردوان وجود داشت. در سالنامه سرياني اربل آمده است كه بلاش (چهارم ) پادشاه اشكاني با پارسيان جنگيد و پارسيان چندين بار شكست خوردند تا آنكه آنان با مردم ماد و پادشاهان آديابنه و كركوك متحد شدند و سرانجام دولت پارت را برانداختند . از اين گفته برمي آيد كه بابك در آغاز مخالفت با اشكانيان ، از ايشان شكست خورده بود . پس از مرگ بابك ، شاپور (پسر بزرگتر او) به حكومت رسيد ، ولي اودر اثر حادثه أي كشته شد واردشير حكومت پارس را به دست آورد ومخالفان خود را در پارس يكي پس از ديگري مغلوب كرد و بعد از آن به كرمان حمله برد و پادشاه آن را كه بلاش نام داشت ، دستگير نمود . پس از آن ، يكي از پسران خود را كه اردشير نام داشت حاكم كرمان كرد و سپس ، بر سواحل خليج فارس مسلط شد. اردوان شاهنشاه اشكاني ، پس از شنيدن اعمال خود سرانه اردشير ، نامه تهديد آميزي به او نوشت و پادشاه اهواز را مامور كرد كه او را دستگير كند . پادشاه اهواز در محل اردشير خره (از نواحي پارس) از ابر سام (فرستاده اردشير) شكست خورد. اردشير به اصفهان حمله كرد و پادشاه آن را كه " شاذشاپور" نام داشت ، اسير كرد . پس از آن ، بر خوزستان و ميسان (در واقع در جنوب عراق و مصب دجله و فرات) دست يافت . ميسان با ميشان يا مسنه و خاراكنه ، از ديرباز براي خود دولتي مستقل داشت كه البته از شاهنشاه اشكاني اطاعت مي كرد. تاريخ تصرف ميسان يا مسنه ، در سال 223 مسيحي بوده است . جنگ سرنوشت ساز ميان اردوان و اردشير در صحراي " هرمزدجان " يا " هرمزدگان " روي داد كه موقعيت آن معلوم نيست ، ولي آن را در خوزستان دانسته اند. " ويدن گرن " خاور شناس سوئدي ، آن را در گلپايگان امروزي مي داند . پسر اردشير – شاپور- در جنگ با اردوان شجاعت زيادي از خود نشان داد و " داد بنداذ " كاتب يا وزير اردوان را به دست خود كشت . پس از شكست قطعي اردوان ، ارمنستان و بين النهرين و ماد بزرگ با آذربايجان به دست اردشير افتاد . اردشير بر تيسفون ، پايتخت دولت اشكاني ، در ساحل دجله ، دست يافت و آن را پايتخت خود قرار داد . در ساحل غربي دجله ، از دير باز شهر سلوكيه وجود داشت كه در سال 312 پيش از ميلاد به وسيله " سلوكوس نيكاتور " بنا شده بود و از مراكز فرهنگي و بازرگاني مشرق زمين بود . اين شهر در سال 164م. از سوي روميان ويران گرديد و به همان حال بود تا آنكه اردشير پس از فتح تيسفون آن را از نو باز ساخت و نام آن را " وه اردشير " يا " به اردشير " گذاشت . همان كه آن را به عربي " بهرسير" ميخواندند و از جمله هفت شهر پايتخت ساسانيان گرديد كه به سرياني " ماحوزي " و به عربي " مداين " خوانده مي شد. تصرف ارمنستان به دست اردشير ، به آساني صورت نگرفته است و بعضي مي گويند: تصويري كه از اردشير و شاپور در سر راه سلماس به اروميه بر سنگ كنده شده ، به ياد بود فتح ارمنستان به دست اردشير بوده است . شايد ، بتوانيم اين نقش را از زمان شاپور اول بدانيم نه اردشير ، زيرا فتح نهايي ارمنستان به دست اردشير نبوده و در زمان شاپور اتفاق افتاده است . چنانكه گفتيم ، شاپور پدر خود (اردشبر) را در كتيبه كعبه زرتشت ، " شاهنشاه ايرانيان " و خود را " شاهنشاه ايرانيان و جز ايرانيان " خوانده است . چنانكه قبلا" هم اشاره شد، شاهنشاهي اردشير بنا بر محاسبه نلد كه 26 سپتامبر سال 226م. بوده است و اين ، همان سالي است كه در آن اردشير به سلطنت رسيده و مطابق است با سال 538 سلوكي . شايد، اين سال ، شكست اردوان و يا سال فتح تيسفون و پايتخت شدن آن باشد .بعضي تاريخ شكست اردوان را بنابر محاسباتي كه كرده 28 آوريل 224 م. گفته اند و در اين صورت ، سال 226 م. بايد سال تصرف تيسفون باشد كه شاهنشاهي اردشير در آن روز مسجل شده است . اردشير پس از فتح ولايات غربي ، متوجه مشرق ايران شد و سيستان و گرگان و ابرشهر (نيشابور) و خوارزم و مرو و بلخ را گرفت و به پارس بازگشت . در آنجا، پادشاهان كوشان و طواران و مكران رسولاني نزد او فرستادند و اظهار انقياد كردند . اين مي رساند كه اردشير به اين نواحي نرفته است و چون اشكانيان را برانداخته بود ، ممالك و ايالات نيمه مستقل تابع يا با جگزار اشكانيان ، سلطنت تازه را به رسميت شناخته اند . اردشير در اواخر سلطنت خود ، شاپور را در حكومت شركت داد . و اين از سكه هايي كه نيمتنه هر دو تن بر آنها نقش بسته است ، معلوم مي شود . در تاريخ طبري به پيروي از خداي نامه ، قيام اردشير بر اشكانيان را به سبب باز گرداندن قدرت شاهان كياني (هخامنشي) كه به دست اسكندر مقدوني بر افتاده بود و زنده كردن شكوه و جلال گذشته ايرانيان ذكره كرده است. در اينكه اردشير از پارس ، زادگاه اصلي هخامنشيان، برخاسته بود و اينكه بناهاي عظيم دوران شاهان ايران پيش از اسكندر همواره در چشم پارسيان بوده است ، شكي وجود ندارد. همچنين ، هيچ ترديدي نيست در اينكه اشكانيان را به سبب طرفداري از فرهنگ يوناني كه يادگار حمله اسكندر بود ، در پارس منفور مي داشتند و اين از اقدامات بعدي اردشير در تقويت آيين زرتشتي و جاه طلبيهاي او در بازگرداندن سرزمينهاي شاهان هخامنشي معلوم مي شود . از همين رو ، اردشير پس از استوار ساختن موقعيت خود شروع به دست اندازي به متصرفات روم شرقي در سوريه كرد و در سال 230 م. نصيبين را گشود . روميان در سال 232 م. به ارمنستان و بين النهرين حمله كردند و الكساند سوروس ، سپاه اردشير را شكست داد ، اما ، كشته شدن او در سال 235 م. دولت روم را دچار آشفتگي كرد و اردشير از اين وضع استفاده نمود و در سال 238 م. نصيبين و حران را از روميان گرفت . ظاهرا" ، در اواخر سلطنت اردشير بود كه شهر " هتره " يا " الحضر" ، شهر مهمي در تكريت عراق، پس از مقاومت سختي به دست ايرانيان افتاد . بعضي ، فتح الحضر را به دست شاپور اول و آن را نتيجه خيانت دختر ضيزن (پادشاه الحضر) مي دانند كه عاشق شاپور شده بود . اين قصه افسانه ساختگي است ، ولي حقيقتي در آن هست وآن اينكه شهر الحضر قلعه مستحكمي بوده و تصرف آن به آساني صورت نگرفته است . اردشير اول پس از 14 سال و ده ماه سلطنت از جهان رفت و پسرش، شاپور اول به جاي او بر تخت نشست (در سالي كه آغاز آن سپتامبر سال 241م. مطابق با 538 سلوكي بود) . اردشير ، هم سرداري بزرگ و جنگجو و فاتح بود و هم پادشاهي با كفايت و سازنده و مدبر . او مملكت پهناور ايران را تحت اداره مركزي واحدي درآورد و شهرهاي زيادي را بنا و يا باز سازي كرد ، و به نام خود ناميد . وي در تامين آسايش و رفاه و نظم مملكت كوشيد و آيين زرتشتي را قدرت تازه اي بخشيد . همچنين ، از آنجا كه اجداد و شايد خود او روحانيت داد و اين معني در استوار داشتن موقعيت او و شاهان بعدي ساساني ، نقش مهمي داشت و موجب ثبات و پايداري آن گرديد . اردشير ، يك حكومت ملي بر پايه فرهنگ ايراني بنا نهاد و جلو نفوذ فرهنگ يوناني را كه از زمان سلوكيان و اشكانيان به تدريج در ايران راه يافته بود گرفت . به همين سبب ، در تاريخ ايران باستان يك چهره درخشان و استثنايي است و دوام حكومت ساساني در چهار قرن ، به طور حتم نتيجه سياست اصيل و خردمندانه اوست . او شهرهاي " اردشير خره " و " رام اردشير " و " ريوارد شير " را در ايالت پارس بنا نهاد وشهر "كرخا " را در " مسنا " (ميسان) بازسازي كرد و آن را " استر آباد اردشير " نام نهاد . همچنين در آن منطقه " وهشت آباد اردشير " را ساخت كه بعدها در قرن اول هجري ، شهر " بصره " درجاي آن ساخته شد. از شهرهاي ديگري كه به او نسبت مي دهند ، " هرمزداردشير " است در خوزستان كه بعدها " هرمشير " خوانده مي شد و در " بحرين " (در قسمت ساحل شرقي عربستان) " پسا اردشير گ است كه " خط " ناميده مي شد و در شمال عراق ، " نودارشير " يا " حزه " است . فتوحات بزرگ در بيرون از مرزهاي ايران در زمان شاپور اول ساساني روي داد . شاپور كارهاي شاهانه خود را در كتيبه سه زبانه" كعبه زرتشت " در نقش رستم ، جاوداني ساخته است . او پس از آنكه پدرش (اردشير) را از نژاد خدايگان و شاهنشاه ايران خوانده ، خود را نيز پرستنده مزدا و شاهنشاه ايرانيان و غير ايرانيان ناميده و ممالكي را كه زير تصرف او بوده چنين بر شمرده : " ايالات پارس ، پارت ، خوزستان (سوزيانا) ، دشت ميسان (مسنه) ، آسورستان (عراق) ، آديابنه (حديب ، نوت خشتركان يا نوداردشير = موصل) ، عربستان (بيت عربايه ، نصيبين و نواحي مجاور آن) ، آذربايجان (آتروپاتنه) ، ارمنستان ، گرجستان ، ماخلونيا (لازيكا) ، بلاسگان (دشت مغان) تا قفقاز و دشت آلباني (اران) و تمام سلسله جبال البرز ، ماد ، هوركانيا (گرگان) ، مرگيانه (ناحيه مرو) ، آريه (هرات) ، و ممالك ماوراي آن كرمانيا (كرمان) ، سكستان (سيستان) ، تورن (طواران) ، مكران ، پارادنه (بلوچستان) ، سند و ممالك كوشان تا مقابل پشكيبور (پيشاور) و تا مرزهاي كاشغر ، سغديانه و تا شكند، و آن سوي ديگر دريا (در جنوب) عمان . شاپور مي گويد : " ما امراء وحكام همه اين بلاد متعدد را با جگزار و مطيع خود ساختيم " . پس از آن شاپور فتوحات خود را در جنگ با روميان شرح مي دهد و مي گويد: پس از آنكه ما در حكومت خود مستقر شديم ، " گورديان قيصر " سپاهي از گوت ها و ژرمن ها ترتيب داد و به آسورستان (عراق) حمله كرد . در مسيخه واقع در آسورستان ، نبرد سختي در گرفت و قيصر گورديان كشته شد و ما سپاه روم را نابود كرديم . روميان ، فيليپ را به قيصري برداشتند و او بر سر آشتي آمد و پانصد هزار دينار، تاوان جنگي پرداخت ، مسيخه را (كه در آن پيروز شده بوديم) " پيروز شاپور " نام كرديم (همان انبار دوره اسلامي) . قيصر روم باز گري كرد و به ارمنستان زيان وارد ساخت ، ما هم به متصرفات او حمله برديم و در " باربليسوس " (شهر بالس) شصت هزار سرباز رومي را شكست داديم و سوريه را به باد غارت داديم و اين شهر را از روميان گرفتيم : آناثا (عانه) ، برثه اروپان (قربه) ، برثا اسپورك (حلبيه) ، سورا ، باربليسوس ، هيراپوليس (منبج) ، حلب ، قنسرين، افاميه ، رفنيه ، زوگما ، اوريما ، گينداروس ، ارمناز ، قابوسيه ، انطاكيه ، خوروس ، سلوقيه ، اسكندرون ، اصلاحيه ، سنجار ، حما ، رستن ، زكوير ، دولوك ، صالحيه ، بصري ، مرعش (گرمانيكيا) ، تل بطنان ، خز ، و از كاپادوكيه : ستله و دومان و ارتانگيل و كلكيت و سوئيدا و فراآتا ، كه جمعا" سي و هفت شهر با دشتهاي آن مي شود . در طي جنگهاي سوم با روم ، هنگامي كه ما به " حران و رها " حمله ور شده بوديم ، قيصر " والريان " روي به ما آورد . او از شهرهاي اروپا و آسيا سپاهي جمع كرد كه در حدود هفتاد هزار تن مي شد . در آن سوي حران و رها جنگ بزرگي روي داد كه در آن ما قيصر والريان را به دست خود اسير و عده اي از سران سپاه و سناتورها و افسران و صاحب منصبان را در بند كرديم و آنان را به ايالت پارس برديم. پس از آن ، سوريه و كيليكيه و كاپادوكيه را ويران كرديم و سوزانديم . در اين جنگ ، شهرهاي سميساط ، اسكندرون ، كاتابولون ، اياس ، مصيصه ، مالون ، آدانا ، طرسوس ، ايچل و … عين زربه ، نيكوپوليس ، انامور ، زلينون و … سلفكه ، توانا … قيصريه ، ارگلي و سيواس … و قرمان و قونيه را به تصرف در آورديم ." (بسياري از شهرها كه نامهاي امروزيشان مشكوك بود ، از قلم انداخته شد روی کار آمدن اردشیر ساسانی ساسان ، موبدی از دودمان نجبا بود بر آتشکده ی آناهیتا در شهر استخر ریاست داشت . پسرش بابک در شهر خیر در کنار دریاجه ی بختگان حکومت می کرد . بابک پس از ساسان جانشین پدر شد و خود را شاه خواند (208 م) در این تاریخ شهر استخر به دست گوچیهر شاه بازرنگی بود . بازرنگیان در نیسایه که در جهت دیوار های سفیدش در دوره ی اسلامی بیضا نام گرفت ، سلطنت داشتند. چون گوچیهر پادشاه بازرنگی در آن نواحی امیر بزرگ بود ، بابک برای پسرش اردشیر از وی منصب ارگبدی دارابگرد را بگرفت. در سال ( 212م) اردشیر بر گوجهیر قیام کرد و شهر نسا ( بیضا ) را به تصرف در آورد و او را کته و به جای وی نشست. جون بابک درگذشت شاهپور جانشین او شد . میان دو برادر یعنی شاهپور و اردشیر نزاع درگرفت. اردشیر به برادر مهتر خود حسد می برد، اما شاهپور بر اثر اتفاق بمرد و اردشیر در سال 212 میلادر به آسانی جای او نشست سپس اردشیر بر کرمان دست یافت و تا سواحل خلیج فارس پیش رفت. پس از آن شادشاهپور اصفهان را بکشت و روانه ی اهواز شد و سرانجام در جنگ سختی که بین او و اردوان پنجم در هرمزگان درگرفت ، اردوان را شکست داد و با مرگ او سلسله ی اشکانی بر افتاد ( 28 آوریل سال 224م) پس از این نبرد پیروزمندانه به تیسفون آمد و بر تخت نشست. نطام اداری • در رأس ادارات ساسانی بزرگفرمذار یا صدر اعظم قرار گرفته بود و عملا زمام قدرت و ادارة کشور در دست او بود . وی قراردادها و پیمانها را امضا می کرد . گاهی در جنگها فرماندهی کل را به عهده می گرفت . همة دیوانها و یا وزارتخانه ها با دبیران آنها تحت نظر وی بودند . شاید کلمة بزرگمهر تصحیف عنوان بزرگفرمذار باشد که مورخان عرب عنوان بزرگفرمذار عهد انوشیروان را به بوذرجمهر تبدیل کرده اند . در زمان انوشیروان،کشور ایران راکه تا آن زمان مرزبانان اداره می کردند به چهار قسمت تقسیم شد و هر قسمتی را پاذگس نامیده شد و به آنها نام جهت های چهارگانه داده شد : اپاختر (شمال) خراسان (مشرق) نیمروز (جنوب) خوروران (مغرب) داد و برای هر کدام از این پاذگسها فرمانروایی تعیین کرد که او را پاذگسبان می نامیدند . امور لشکری نیز تحت نظر سپهبدان اداره می شد و به تعداد پاذگسبانان چهارگانه ، چهار سپاهبد نیز در ایران وجود داشت . ایالات و پاذگسها را به بخشهای کوچکتری تقسیم کرده و هر قسمت را ایستان می گفتند و حاکم آن را ایستاندار می خواندند و سپس هر ایستان را به چند شهر یا ولایت تقسیم می نمودند و مرکز آن را شهرستان می گفتند . قریه را دیه و رئیس آن را دیهسـالار می خواندند . مزارع تابع دیـه را روستـاک (روستا)می گفتند . فرهنگ و تمدن دین رسمی اردشیر بابکان چون پادشاهی از خاندان موبدان بود پس از نشستن بر تخت سلطنت دین زرتشتی را آیین رسمی ایران قرار داد و اعتقاد به ادیان دیگر را ممنوع داشت . از دانشمندان زرتشتی که به پادشاهان ساسانی در تقویت و گسترش آن دین خدمت کرده اند ، نخست باید تنسر موبد زمان اردشیر بابکان و دیگر آذربد مهراسپندان،موبد زمان شاپور اول و کرتیر موبد زمان هرمزد و بهرام اول را نام برد . در زمان ساسانیان به همت این موبدان بیست ویک نسک اوستای قدیم را به زبان پهلوی ترجمه کردند و آن ترجمه را زند نامیدند که به معنی تفسیر است . چون فهم کتاب زند به سبب وجود لغات آرامی در آن مشکل می نمود سپس شرحی به زبان پارسی ساده بر زند نوشتند و آن را پازند خواندند . اساس سیاست داخلی ساسانیان هماهنگی دین و دولت بود . چنانکه فردوسی می گوید : چنان دین و دولت به یکدیگرند توگویی که از بن ز یک مادرند چو دین را بود پادشـه پاسبــان تو این هر دو را جز برادر مخوان آتشکده های دین زرتشت دینهای منشعب از دین زرتشت اصولاً همه ادیان ایرانی پیش از اسلام مبتی بر دو اصل خیر و شر یا هرمزد و اهریمن است . منتهی فرقی که با هم دارند در کیفیت و مدت آمیختگی شر با خیر است . در دین زرتشتی سرانجام خیر بر شر و هرمزد بر اهریمن غلبه خواهد کرد ولی در ادیان دوگانه پرستی دیگر چنین نیست . هر دینی برای رهایی از شر ، فلسفه ای دارد . بعضی از متفکران دورة ساسانی که راه آسانتری برای رستگاری بشر می جستند ، چون دین مزدیسنی را جوابگوی پرسشهای خود ندیدند به بدعت در آن دین پرداخته و ادیان نوینی را بنیاد نهادند که مبنای همة آنها بر دوگانه پرستی است ، مهمترین این ادیان عبارتند از : • زروانی • مانوی • مزدکی ادیان دیگر بجز دینهایی که ذکر آنها در پیش گذشت ، ادیان دیگری نیز مانند دین یهود و مسیحی . بودایی در بعضی از نواحی ایران رواج داشت . دین یهود بیشتر در بابـل و همدان و اصفهان ، دین مسیحی در ارمنستان و خوزستان و بین النهرین و دین بودایی در ماوراءالنهر و خراسان و بلخ رایج بود . زبان و خط زبان ایرانیان در دورة ساسانیان زبان پارسیک یا پهلوی ساسانی بود . این زبان لهجه ای از زبان پهلوی اشکانی به شمار می رفت که در جنوب ایران رواج داشت . خط ایران در این دوره مأخوذ از خط آرامی بود و به دو نوع خط پهلوی ، کتیبه ای یا گشته دبیره و خط پهلوی کتابی یا عام دبیره تقسیم می شد . در این قرن تعدادی زیادی کلمات آرامی که شمار آنها به هزار کلمه می رسید وارد زبان پهلوی ساسانی شده بود . برخلاف زبان فارسی که لغات دخیله عربی را به خط عربی نوشته و به همان صورت خودش می خوانند، در زبان پهلوی چنین نبود ، دبیران ساسانی لغات آرامی را که در نوشته های خود به کار می بردند ، به آرامی تلفظ نمی کردند بلکه به تلفظ پهلوی قرائت می نمودند . مثلاً : "ملکا" می نوشتند و "شاه" می خواندند و یا "گملا" که همان جمل عربی باشد می نوشتند و "اشتر" می خواندند . یا "کدبا" می نوشتند و "دروج" یعنی دروغ می خواندند . این شیوة نگارش را در اصطلاح هزوارش می نامند . خط پهلوی کتابی تا سه قرن پس از اسلام در ایران ادامه داشت و در آن دوره کتابهایی به زبان پهلوی از طرف موبدان زرتشتی نوشته شده است . هنر از انواع هنر دورة ساسانی می توان به معماری ، مجسمه سازی و نقاشی اشاره کرد که همه ساله مقدار زیادی از آنها توسط باستان شناسان کشف می شود . معماری در دورة ساسانی هنر معماری نسبت به مجسمه سازی و نقاشی در درجة اول قرار داشت . آثار اولیة معماری ساسانی شباهت بسیاری به معماری دورة پارتی دارد . از بناهای ساسانی در قرن سوم میلادی ، کاخ اردشیر در فیروزآباد است . یکی از آثار دورة ساسانی طاق کسری است که بقایای دربار معروف خسرو اول و دوم در تیسفون می باشد . این طاق اکنون در کناردجله در نزدیکی بغداد در جایی به نام سلمان پاک قرار دارد . در فاصلة یکصد کیلومتری تیسفون قصر دستگرد قرار داشته خسرو دوم پرویز بوده است . دیگر کاخ شیرین است که خسرو دوم آن را برای زن محبوب خود شیرین بنا کرده است و هنوز آثار آن در شهری به نام قصر شیرین باقی است . یکی از جالبترین آثار تاریخی ، غاری است که در صخره ای در طاق بستان کنده اند و شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد . این آثار در مدخل شهر کرمانشاهان هنوز باقی است . یکی از آنها شاپور اول را نشان می دهد که والرین در جلوی او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور جدید روم در حال احترام به پیش شاپور ایستاده است . در غار شاپور نیز مجسمة بزرگی از شاپور اول پیدا شده که اکنون در آن غار برپا است. شعر و موسیقی در ایران پیش از اسلام شعر به معنی امروزی و وزنهای عروضی عرب وجود نداشته بلکه چامه و چکامه یا اشعار ایرانی ، ترانه هایی بوده که مانند اشعار اروپایی هجایی بوده و هجاهای آنها کوتاه و بلند می شده است . در زمان ساسانیان بویژه در عصر خسرو پرویز ، موسیقی پیشرفت بسیاری کرد و موسیقیدانـان بزرگی مانند : باربد ، نکیسا ، سرکب ، بامشاد و رامتین در آن روزگار می زیسته اند.

معرفی جشن سده در ایران

معرفی جشن سده 

.......  و خداوند شادی را آفرید.

                                                       داریوش – کتیبه بیستون

 

در ایران باستان جشن و شادی جایگاه والایی داشته و غم و اندوه و مرگ و بیماری را زائیده اهریمن می دانستند و شادی و جشن و سور را آفریده اهورامزدا می شمردند. از این رو به اجرا و انجام جشن ها و شادی ها به ویژه جشن های آئینی می پرداختند.

جشن سده که به مناسبت پیدایش آتش و در واقع جشن آتش است، زرتشتیان در شب دهم ماه بهمن جشن می گیرند . آتش روشن می کنند و موبدان پیرامون آتش می گردند و اوستا می خوانند و مردم به شادمانی می پردازند.

در  این گزارش به ظهور زرتشت، پیدایش جشن سده، اهمیت آتش و چگونگی

مراسم جشن سده و آیین سدره پوشی پرداخته می شود.

مقدمه:

انسانها از دیرباز تا کنون دارای دو دسته نیاز و احساس می باشند . نیازهای اولیه مانند خوراک، پوشاک، مسکن . چنانچه این نیازها برآورده نشوند، حیات و زندگی نوع بشر به خطر می افتد.

دسته دیگری از نیازهای بشر وجود دارند که چنانچه این نیازها برآورده نشوند ممکن است حیات او دچار مخاطره نشود ولی احساس سرگردانی و پوچی می کند، از این نیازها تعبیر به نیازهای ثانویه می شود مانند احساس حقیقت جوئی و پرستش که در طول تاریخ باعث تکوین دین شد، احساس زیبایی دوستی که هنر را پدید می آورد، احساس خیر و خوبی که باعث رشد و تکامل اخلاق گردید و...

در ایران باستان بعد از ظهور اشو و زرتشت  و پس از گذر از دوره شرک پرستی ( پرستش قوای طبیعت، نیاکان پرستی، جادو و ......) مهمترین دین ها را دین مغان و آیین مهر پرستی تشکیل می داد

آئین مغان:

قبل از ظهور زرتشت ، یعنی پس از پادشاهی مادها ، بومیان غیر آریایی ایران دینی داشتند که آئین مغان نامیده شد. کلمه مغ ( مگوش ) در زبان قدیم ایران به معنای خادم بوده است. به نظر می رسد مغان سکنه بومی ایران بوده اند و مانند دراویدیان هندوستان ، پس از ورود آریائیان سرزمین خود را تسلیم آنان کرده اند. واژه المجوس که در زبان عربی به زرتشتیان اطلاق می شود، از همین کلمه مگوش می آید.

به هر انجام در زبان سانسکریت نیز به معنای دوستی و محبت است . هم چنان که در اوستا مهرایزد ، روشنایی و فروغ و نور است . در ودا نیز همین معنا را ارائه می کند. در ودا اغلب نام  وارونا varuna یا خدای بزرگ به همراه میترا ذکر می شود. خدای وارونا خدایی بزرگ است که جهان و رخدادهای جهان را با چشمش که خورشید آسمان است

می نگرد. وارونا در برابر نیکی و زشتی و اعمال نیک و بد بندگان بی تفاوت نیست، بلکه او اعمال و کارهای نیک را پاداش و اعمال زشت را کیفر می دهد. او خدایی رحیم است.

به عقیده مهر پرستان خدای مهرورزی به صورت انسانی در غار ظهور کردو شبانانی که در آن محل مشغول چرانیدن گوسفند بودند، به وی ایمان آوردند، آن گاه خدای مهر گاو نری را کشت و خون او را بر روی زمین افشاند. هر جا که قطره ای از خون او افتاد سرسبز و بارور شد . وی پس از چند سال به آسمان رفت و روان او پیوسته برای کمک به بندگان خود بر روی زمین آماده است.

کسانی که به دین مهر پرستی روی می آوردند لازم بود از هفت مرحله بگذرند و در هر مرحله به وی نامی می داده اند . مثلا در مرحله پنجم او را پارسی و در مرحله ششم آفتاب و در مرحله هفتم پدر می نامیدند.سپس مراسم نان و عسل که یادآور مراسم نان و شراب مسیحیت است انجام می شد و سرانجام وی را با خون گاو تعمید می دادند.

ظهور زرتشت

هنگامی که چند قرن بر ورود آریائیان به ایران می گذشت این قوم اندک اندک به شهرنشینی روی آوردند و این مساله در جهان بینی ایشان تاثیر گذاشت.    

در آن  روزگار انسان اصلاح گری برخاست که منادی آیین توحید و یکتاپرستی بود.

این پیامبر مصلح که خود را  فرستاده خدای خوبی و روشنایی معرفی می کرد ، زرتشت بود. وی مدعی بود که آیین خود را از اهورامزدا دریافت کرده تا جهان را از تیرگیها پاک کند و آن را به سوی نور و روشنایی رهنمون شود.

در آیین زرتشت سه اصل عملی گفتار نیک ، پندار نیک و کردار نیک وجود دارد که مانند آن را در ادیان مختلف می یابیم. از جمله در اسلام آمده است :" الایمان قول باللسان و اقرار بالجنان و عمل بالارکان "

برخی از پژوهشگران معتقدند که دوگانه پرستی(3) یعنی ایمان به خدای خیر و خدای شر در دین زرتشتی از مغان قدیم ایران آمده است، زیرا که در کتاب گاتها که قدیمی ترین بخش اوستا و دارای صبغه ایرانی است، چیزی در مورد دوگانگی یافت نمی شود، ولی از کتابهای تاریخی برمی آید که مغان قدیم دوگانه پرست بوده اند. مغان به رستاخیز نیز ایمان داشتند.

 

آیین مهرپرستی

مهر یکی از خدایان کهن و باستانی ایران است . از آنچه که بر می آید، معلوم است که در عهد قبل از زرتشت دارای مقام و اهمیتی بسیار بوده است که به صورت موثری در اوستا راه یافته و مقامی پیدا کرده است. در یسنای چهل و ششم ، بند پنجم نام این خدای قدیم آمده است . و یکی از یشتها نیز به نام او گشته است . اما سابقه کهن تر این که در وادی برهمنان از وی به عنوان خدایی بزرگ یاد شده . پیش از آن در کتیبه ای متعلق به چهارده قرن پیش از میلاد نیز نام میترا آمده است که حکام متیانی به نام وی سوگند یاد کرده اند.

از لحاظ معنی لغوی برای مهر معانی متعددی گفته اند که اغلب یک معنی کلی را  می رساند و آن دوستی و محبت است . در " فرگرد (4) چهارم وندیداد" به مفهوم عهد و پیمان آمده است ، چنان که در " مهر یشت" نیز به همین عهد و پیمان تکراری اشاره شده است.

در دین اهورامزدا  ( خردمند، سرور دانا – صاحب بینش متعالی – یکتا و بی نقص ) خدای یگانه و بلند مقامی است که همه چیزها ، مخلوق اوست. در دین زرتشت اگر ثنویت و دوگانگی وجود دارد ظاهری است نه در یکتایی خداوند و مقام ربوبیت ، اهریمن ( انگره مینو ) در برابر خرد نیکو ( سپنتا مینو ) قرار می گیرد، نه در برابر اهورا مزدا . به عبارت دیگر دو نیری خیر و شر که در تمام ادیان و مذاهب دیگر است  تمثیلی از دو نیروی مثبت و منفی در جهان که ترکیب آن دو باعث ادامه چرخش نظام هستی است. مانند روز و شب ، سیاه و سفید، ...

احترام و نیایش (نه ستایش) آتش به عنوان یکی از مظاهر خدا از مشخصه های این آیین است و جشن سده یادآور اهمیت نور و آتش است . چنانچه که قبله زردشتیان نور و روشنایی می باشد.

اهمیت آتش در فرهنگ ایران

اساسا جشن سده به خاطر احترام به آتش و به نشانه شکرانه پیدایش این فروغ ایزدی در دهم  بهمن ماه در هر سال برگزار می شود. حال ببینیم که آتش چه تاثیری در زندگی بشر داشته و جشن سده به چه منظوری برگزار می شود:

به صحرا بنگرم، صحرا ته وینم          به دریا بنگرم دریا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت       نشان  از  قد رعنا ته  وینم

ایرانیان با نگرش ژرف در آفرینش های خداوند ، پی به وجود آفریننده جهان برده اند. در فرهنگ ریشه دار ایرانی همه آفریده های اهورامزدا نیک اند و سزاوار ستایش. آب، خاک، هوا، آتش، گیاه، ماه، ستارگان و .... همه سزاوار ستایشند. از بین همه آفریده های سزاوار ستایش ، هوا، آب، خاک و آتش به دلیل ارزش زیست محیطی بیشتری که دارند در فرهنگ زردشتی مورد نگرش و توجه بیشتر قرار گرفت. زیرا امتزاج و ترکیب این چهار عناصر ادامه حیات نظام هستی را ممکن می سازد و با حذف یکی از این عناصر نظام هستی از هم می پاشد.

از میان همه آفریده های مقدس و سزاوار ستایش ، آتش به اعتبار ویژگیهایش جایگاه و پایگاه دیگری دارد. آتش روشن است و روشن می کند، گرم است و گرم می کند ، می سوزد و می سوزاند ، پاک است و پاک می کند ، نور و گرمی خود را یکسان به اطراف می تاباند، شعله اش رقص کنان رو به بالا برمی کشد. هست و چون خاموش شود می میرد، تا زمانی که کاملا خاموش نگشته است توانایی بازافرخته شدن و باز افروخته گشتن را دارد.

نگریستن به شعله لرزان آتش از پراکندگی و پریشانی اندیشه می کاهد. اندیشه را تمرکز می بخشد و نیروی تمرکز اندیشه به تدریج دریچه های ذهن را می گشاید. و پاسخ بسیاری از پرسشها در چشم انداز ضمیر انسان گسترده می شود. آتش افزون بر این ویژگیها مظهر و نشان آتش خداوندی است که از دیدگاه مکتب زردشت ،در درون همه ذرات هستی وجود دارد. واز این آتش است که همه چیز زنده است و پویایی دارد، می بالد و به سوی رسایی می رود. به خاطر اهمیت موضوع کشف آتش و نقشی که این عنصر در زندگی انسان داشته است موضوع  به صورت زیر بیشتر توضیح داده می شود و آنرا با فرهنگ و تمدن سایر ملل مقایسه می کنیم:

واژه آتش در اوستا آتر در پهلوی آتور و آتش است. ریشه این کلمه در سنکریت "آدری" به معنی شعله است که به عنوان صفت خدای آتش که "اگنی" نامیده می شود نیز به کار رفته است.

یافتن آتش مهمترین اختراع بشر بوده است در سرما و تاریکی غارها ، در شکار حیوانات ، در صنعت سفالگری ، در ذوب فلزات ،در کشاورزی ( آماده کردن زمین برای کشت مجدد) ، در طبابت و .... مدد و یاور انسان بوده است. از این رو نخستین آشنایی ملتها با آتش به صورتهای گوناگون در اسطوره ها و افسانه های پیدایش آن ، انعکاس یافته است.در ایران پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت داده اند. و هوشنگ به شکرانه پیدایش این فروغ ایزدی آن روز را جشنی ساخت که هر سال در آن روز و شب آتش برمی افروختند و سده نام یافت.

در برخی دیگر از روایات ایرانی ، آفرینش آتش به پیدایش  روئیدنیها وابسته است . آتش که از ازمنه میان طوایف هند و اروپایی محترم و مقدم بوده ، بنیادی ایزدی دارد. هندوها آتش را پسر رب النوع آسمان می دانند و چنین می پندارند که آتش از آسمان به زمین آورده شده است. در اوستا هم آتش پسر اهورامزدا  و سپندارمذ دختر پروردگار معرفی شده است.

یکی از دلایل احترام و تقدس آتش این بوده است که آن را مانند آب موجد و مولد زندگی دانسته و معتقد بوده اند که وجود همه چیز به نوعی به آن وابسته است. وجه هر آتش در اوستا موسوم به فرّ است که از بهشت توسط زردشت آورده شده است.

در اوستا پنج قسم آتش برشمرده شده و به هر کدام درود جداگانه می فرستد.

نخستین ، آتش بزرگ است که به آتش بهرام معروف است و در آتشکده است .

دومین آتش در بدن حیوانات و انسان ، سومین آتش در رستنیها و چوبها، و چهارمین آتش در ابرها و پنجمین آتش در عرش جاویدان در مقابل اهورامزدا است.پاسبانی آتش در ایران قدیم مخصوص " اردیبهشت" بوده است. یسنای 62 در ستایش آذر می باشد. و آتش نیایش که نماز مخصوص آتش است از یسنای مذکور استخراج شده است .نهمین ماه سال  و نهمین روز ماه به نام این ایزد و آذر  روز از آذرماه جشن" آذرگان "یا آذر جشن بوده است. که در این روز مردم در آتشکده ها آتش نیایش می خوانده اند.

اقوام سامی نیز گاهی آتش را مقدس شمرده اند به روایت تورات در کوه طور " نور خدا" به صورت آتش بر موسی تجلی کردو یهود با زبانه آتش با موسی سخن گفت. به روایت قرآن آتش به فرمان پروردگار بر ابراهیم گلستان شد.

بنابر یک روایت مادر موسی که در کودکی وی را در تنور پنهان کرده بود، خواهرش – خاله موسی- در تنور آتش کرد چون بدیدند موسی در تنور نشسته بود و آتش گرد او می گردید و گزند نمی کرد.

در تاریخ بلعمی مذکور است چون قابیل سخت پیر شد و صاحب فرزندان بسیار گشت ، در کوههای شام ابلیس او را گفت : آتش بدان جهت قربانی هابیل را بپذیرفت که وی آتش می پرستید، تو نیز آتش را بپرست تا از تو خشنود شودو این فلک و زمین به تو و فرزندان تو باز آید. قابیل شروع به پرستش آتش کرد و فرزندان خود را نیز بفرمود تا آتش بپرستند و نخستین کسی که آتش بپرستید و آتش خانه بنا کرد قابیل بود.

ابلیس نیز هنگامی که آدم را سجده نکرد به آفرینش خویشتن که از آتش بود استدلال نمود.

وجه تسمیه جشن سده

دلایل متعددی برای نامگذاری این جشن در تاریخ آمده است ، چنان که به روایتی می گویند :" چون عدد اولاد آدم به صد  رسیده بود آنرا سده نام نهادند و در آن  شب آتش بازی کردند و آتش از هیمه و چوب برافروختند."

در روایتی دیگر می گویند :" واضع این جشن کیومرث بوده و باعث بر این است که کیومرث را صد فرزند از اناث و ذکور بود  ، چون به حد رشد و تمیز رسیدند در شب این روز جشنی ساخت و همه را کدخدا کرد و فرمود که آتش بسیار افروختند ، بدان سبب آن را سده می گویند."

هوشنگ شاه در شاهنامه آمده است که " روزی هوشنگ شاه با همراهانش در کوهی می رفتند  ناگهان چیزی دراز، تیره تن و سیاه رنگ دید که ماری بود و هوشنگ با هوش و هنگ ، سنگی گرفت و سوی مار پرتاب کرد که آن را بکشد.

سنگ به سنگ دیگری برخورد کرد و چون هر دو سنگ چخماخ بودند، فروغ پدیدار شد ، به بوته گرفت و مار فرار کرد .

از این رویداد شادمان شد و خداوند را نیایش کرد که راز آتش را به او آشکار کرده است  شادمان و پیروز ، هوشنگ شاه آتش را همان هنگام قبله قرار داد و آن روز را جشن اعلام کرد.       

جشن سده از نظر نجومی

جالب است بدانیم زرتشتیان بر این باورند که هر روز از ماه دارای اسم خاصی می باشد و هر گاه نام ماه با نام روز یکی بشود به نام مهر ایزد

جشنی برپا می نمایند که معمولا شش جشن در سال می شود.

این اسامی به قرار زیر می باشد:

1- هرمزد: اهورامزدا  2- بهمن: اندیشه نیک    3- اردیبهشت : بهترین پاکی و راستی   4- شهریور : شهریاری نیرومند    5- سپندار مزد: فروتنی ، مهرپاک

6- خرداد : رسائی ، شادی 

7- امرداد : بی مرگی ، جاودانگی  8- دیباور: آفریدگار    9- آذر : آتش ، فروغ 

10- آبان: آبها  11- خور : خورشید    12- ماه : ماه     13- تیر  : ستاره باران  

14- گوش : جهان ، زندگی ، هستی     15- دبیمهر : دادار، آفریدگار    

16- مهر: دوستی، محبت، پیمان     17- سروش : فرمانبرداری   

18- وشن: دادگری    19- فروردین: فروهر،نیروی پیشرفت 

20- ورهرام: فتح و پیروزی    21- رام: شادمانی       22- باد: باد                      

23- دیبدین: آفریدگار      24- دین: کیش، بینش درونی

25- ارد: خوشبختی ، دارایی         26- اشتاد: راستی

27- آسمان: آسمان        28- زامیاد: زمین           29- مانتره: سپند، گفتار پاک            30- انارم: فروغ، روشنایی بی پایان

نیاکان ما در روزگاران کهن سال را به دو پاره ( فصل) بخش می کردند. تابستان هفت ماه به درازا می کشید.در نخستین روز فروردین ماه آغاز می شد و آخرین روز مهر ماه پایان می یافت. زمستان از آغاز آبان ماه شروع تا پایان اسفند ماه به طول می انجامید. جشن سده سدمین روز از آغاز زمستان و یا سد روز و شب ( پنجاه روز و پنجاه شب ) به اول تابستان بود.

نشانه های ادیان

بد نیست با هم نظری به علامت مشخصه پیروان سایر ادیان بیندازیم و این گونه برای ما روشن می شود که علامت مشخصه هر دینی پیروان آن دین را از سایر ادیان مشخص می سازد.

چنان که بستن کشتی [ koshti ]  در بین هندوها که با ایرانی ها از یک نژاد می باشند از قدیم تا به حال مرسوم بوده است . آنها رشته ای به نام یجنو پوتیه [ yajno  pavita ]  معروف است طی مراسمی که اوپا نائینا [ upa  naina ]   نامیده می شود به دور سینه پسران خود می بندند و به شانه راستشان حمایل می کنند و آنها مجبورند آن را تا پایان عمر خود داشته باشند.

کلیمی ها به طور کلی در زیر لباس پیراهن سفیدی به نام سیسیت [ sisit ] می پوشند که دارای دو جیب بوده و از دو طرف دارای چاک می باشد و این چاکها به وسیله بندهایی به هم پیوسته می شوند که دارای 72 نخ می باشند.

روحانیون عیسوی هم کمربندی با خود دارند که در ادبیات پارسی مانند کشتی زرتشتیان به نام زنار شهرت یافته است. نشان مشخصه مسلمانان ختنه سوران است که برای اولین بار توسط حضرت ابراهیم بنیان نهاده شده ولی در دین اسلام رسمیت یافت. در دین زرتشت سدره و کشتی لباس مخصوص و نشان مشخصه زرتشتیان است.

قدمت تاریخی سدره

روایات و کتابهای دینی مزدیسنا این رسم و به ویژه قسمت کشتی بستن آن را از اشو زرتشت هم کهن تر دانسته است و نسبت آن را به جمشید پادشاه پیشدادی می دهند.

در " صد در نثر ، باب دهم" نوشته شده است که : جمشید رسم کشتی بستن نهاد و در " دادستان دینی، فصل 39 ، فقرات 19 و 22 " وارد است که کشتی به دستور جمشید بود و پیش از ظهور زرتشت در بین آریائیها وجود داشت اشو زرتشت آن را رسمیت داد و مقرر فرمود که طبق آیین آن را ضمن خواندن آیات اوستایی بر روی سدره به کمر بندند.

لباس افراد در جشن سده

لباس موبد و موبدیاران شامل عرقچین سفید ، پنام ، سدره سفید و شلوار سفید و کشتی [ koshti ]  یا نوعی کمربند می باشد.

سدره [ sedrah ] پیراهنی است گشاد با آستین کوتاه و بدون یخه که از پارچه سفید درست شده و بلندی آن تا روی پا می باشد.و در جلوی سدره از گریبان به پائین چاکی دارد که تا سینه می رسد و در انتهای آن کیسه کوچکی قرار دارد به نام کیسه کرفه . لازم به ذکر است کرفه به معنای ثواب و کار نیک است . زرتشتیان امروز به طور کلی سدره را از پارچه ململ سفید درست می نمایند ولی در عهد باستان سدره را ز پشم و پنبه و حتی گاهی از ابریشم درست می کردند.

سفیدی سدره نشان آن است که زرتشتی باید قلب و روح خود را همیشه پاک نگاه داشته و و گرد صفات بد نگردد ، اصولا سفیدی علامت دین زرتشتی است.

کشتی [ koshti ] بندی است باریک و بلند که از 72 نخ پشم گوسفند درست شده و این 72 نخ را هنگام بافتن به شش قسمت که هر یک دارای 12 نخ می باشد تقسیم می کنند و به هم می بافند. در دو انتهای کشتی در هنگام بافتن گره هایی به آن داده می شود . کشتی را طبق مندرجات کتابهای دینی در عهد باستان از پشم گوسفند و موی بز و شتر و حتی از پنبه می بافتند ولی امروزه زرتشتیان به طور کلی آن را از پشم گوسفند تهیه می کنند.لازم به ذکر است که پنام به نقاب یا روبندی گفته می شود که موبدان به هنگام نیایش در برابر آتش به صورت می بندند تا بازدم شان به آتش مقدس نرسیده و آن را آلوده نکند.

لباس زنان در این مراسم شامل روسری سفید یا رنگین و لباسهای محلی اطلس گلدار هندی و شلوار می باشد. لازم به ذکر است دختران و پسرانی که در سنین 7 الی 15 سال بوده و می خواهند در مراسم سدره پوشی که در این روز برگزار می گردد، شرکت نمایند بدین شکل لباس می پوشند. لباس دختران شامل : روسری سفید، سدره سفید بلند و شلوار سفید و پسران عرقچینی بر سر نهاده و بقیه لباسهای آنان مانند دختران می باشد. لازم به ذکر است که مردان زرتشتی جهت شرکت در مراسم جشن سده لباس خاصی بر تن نمی کنند.

آیین سدره پوشی

چون زرتشتیان روز جشن سده را روز مبارک و خوش یمنی می دانند سعی می نمایند مراسم سدره پوشی را در این روز انجام دهند.

برای پسران و دخترانی که به سن 7 الی 15 سالگی رسیده و معلومات آئینی و اوستاهای بایسته به ویژه سروش باج و اوستاهای کشتی را فرا گرفته باشند مراسمی به شرح زیر برگزار می شود.

ابتدا برای آن روز عده ای از خویشاوندان و دوستان را دعوت می کنند و در آن روز موعود سفره سفید بزرگی را در وسط اطاق می گسترند و مهمانها دور تا دور آن می نشینند و در چهار گوشه سفره چهار چراغ یا شمع روشن و در میان سفره اشیاء زیر را به سلیقه خود می چینند :

یک آفرینگانی ( مجمر) آتش، یک ظرف پر از لبان ، صندل ، عود و سایر خوشبوئی ها ، یک سینی پر از چند قسم  میوه خشک مانند: پسته ، بادام، گردو ، برگه زردآلو، سنجد، انجیر ، نارگیل که در این زمینه اعتقاد زرتشتیان این است که نباید اجزای این آجیل کمتر از هفت قسم باشد و بر این میوه ها مقداری نقل و شیرینی نیز نیز می پاشند و به آن لرک lork می گویند. مقداری گل و سبزه در کلدان و مقداری آویشن و برنج مخلوط با کمی سنجد و شیرینی در یک ظرف .

بعد از آن که سفره گسترده شد و مهمانها به جای خود نشستند مراسم اصلی شروع می شود . پسر یا دختری که باید سدره پوش شود پس از استحمام و پوشیدن سدره و لباس زیر در یک طرف سفره به طوری که رویش به طرف خورشید باشد می نشیند و موبد در روبروی او نشسته و مراسم را با خواندن اورمزدیشت یا آتش نیایش آغاز می کند . بعد از پایان یافتن قرائت این بخش اوستایی موبد به طرف دیگر سفره رفته ، پشت سر فرد قرار می گیرد و کشتی را به شرح زیر به کمر فرد می بندد.

حالا شخص مذکور بلند شده و ایستاده است و در تمام مدتی که کشتی به کمر او بسته می شود آستین های موبد را از هر دو طرف در دست گرفته و با او هم پیوند می شود و هم آهنگ با موبد به سرودن اوستای کشتی می پردازد. و موبد در حالی که با فرد هم پیوند شده اوستای کشتی را شروع کرده و ضمنا میان کشتی را در انگشت وسطی دست چپ و دو انتهای آن را  در دست دیگر می گیرد به طوری که به زمین نیفتد.

بعد با خواندن اوستا موبد دو سر کشتی را که در دست راست گرفته به طرف پهلوی چپ فرد برده و سه بار تکان می دهد و سپس آیه دیگری از اوستا را خوانده و دستها را به طرفین گسترده و کشتی را به دو قسمت مساوی تقسیم می کند و هر نیمه آن را در یکی از دستها می گیرد و دنباله آیه را خوانده و بعد کشتی را با هر دو دست به سر و چشم برده و بعد دستها را پایین آورده ، کشتی را از جلو به کمر فرد می بندد. لازم به ذکر است که در گره اول زرتشتیان به هستی خدای یگانه گواهی می دهند. بعد موبد دستهایش را به پشت سر فرد برده و هر سر کشتی را از طرف مقابل به جلو می آورد( سری که به دست چپ دارد از پشت سر فرد به دست راست می دهد و  انتهای  دیگر کشتی را از دست راست می گیرد و هر دو دست را به جلو می آورد)

بعد آیه دیگری را خوانده دو سر کشتی را هم اندازه می کند و سپس گره ای را از طرف دست راست به کشتی می دهد که در این دومین گره زرتشتیان به حقانیت دین زرتشت و این که دینی از جانب خدا می باشد، گواهی می دهند . سپس نوبت به گره سوم می رسد که در اینجا موبد کشتی را به پشت سر فرد برده و آنجا هم دو گره می دهد که این گره را از طرف راست به کشتی داده و در این گره فرد زرتشتی به پیغمبری اشو زرتشت اسپنتمان گواهی می دهد . سپس گره بعدی را از سمت چپ  به کشتی می دهد و در این گره فرد زرتشتی به پذیرفتن سه اصل مهم مزدیسنا که اندیشه و گفتار و کردار نیک باشد اعتراف می کند.

سپس موبد " مزد یسنو اهمی " که عبارت از کلمه شهادت زرتشتیان است را بر زبان می آورد و فرد نیز آن را تکرار می کند و پس از آن موبد سایر قسمتهای اوستای کشتی را تا به انتها می سراید و فرد نیز با موبد تکرار می نماید.

چنان که ذکر گردید کشتی را بر روی سدره سه دور به کمر می بندند و در دور دوم دو گره به جلو و در دور سوم دو گره پشت سر کشتی می دهند.

در اینجا فرد روی خود را به طرف موبد گردانده و موبد دستهای او را در دست گرفته و فرد باید سه بار با موبد، آیات اوستایی را تکرار کند. بعد فرد به جای خود بر می گرددو موبد نیز در سر جای خود قرار گرفته و روبروی فرد در حال ایستاده اوستای تندرستی را به نام فرد سروده و در حال سرودن آویشن و برنج و شیرینی مخلوط را به تدریج به سر فرد می ریزد.

سپس والدین و بستگان و دوستان ضمن دادن هدیه به فرد تبریک می گویند و بعد لرک را بین حضار تقسیم نموده وبا تقسیم آن مراسم سدره پوشی پایان می یابد.  

نحوه اجرای آیین جشن سده در ایران باستان

در ایران باستان در میان زرتشتیان ایران این جشن نزدیک غروب آفتاب با آتش افروزی آغاز شده و کوههایی از بوته و خار و هیزم در بیرون شهر فراهم شده و در حالی که موبدان لاله به دست اوستا زمزمه می کردند، بوته ها را روشن کرده و به همراه مردم نماز  آتش نیایش را خوانده و سپس همه مردم و موبدان دست یکدیگر را گرفته و به دور آتش چرخیده و شادی و پایکوبی می نمودند.

نحوه اجرای آیین جشن سده در میان زرتشتیان یزد

امروزه زرتشتیان یزد جهت اجرای مراسم جشن سده از باشگاه جوانان استفاده می نمایند. بدین منظور در بعد از ظهر روز دهم بهمن ماه که روز آبان نامیده می شود موبد یاران ، بوته های زیادی از خار و هیزم را در حیاط باشگاه روی یکدیگر به شکل کوه انباشته نموده و روی آن چوب صندل و یا لبن قرار می دهند و جهت اجرای مراسم تا غروب آفتاب صبر می کنندو در این مدت در داخل باشگاه در یک مکان مشخص چادرشب پنبه ای را پهن می کنند و در روی آن آجیلی به نام لرک که از هفت میوه خشک از قبیل انجیر ، خرما، برگه زردآلو، برگه هلو، کشمش، سنجد ، مغز بادام ، مغز پسته تشکیل شده را قرار می دهند.سپس دو شاخه مورت را در کنار چراغی نزدیک دست موبد می گذارند. در این هنگام مردم نیز جهت اجرای مراسم به صورت خانوادگی و یا به شکل گروهی در باشگاه حضور می یابند.با غروب خورشید مراسم جشن سده با روشن نمودن آتش آغاز می گردد.جهت روشن نمودن آتش ابتدا موبد بزرگ در حالی که سراپا سفید پوش بوده و لاله یا چراغی روشن را در یک دست و دو شاخه جوان  مورت را در دست دیگر گرفته به هیزم ها نزدیک می گرددو پشت سر او موبد یاران در حالی که مانند او لباس پوشیده و هر یک شمعی روشن بر کف دارند ، حرکت نموده و لازم به ذکر است که تعداد آنها همیشه باید فرد باشد و به این منظور 5 یا 7 یا 9  نفر موبد یار در این مراسم شرکت می کنند و به دنبال آنان 5 یا 7 یا 9 دختر در سنین 7 الی 9 سال در حالی که ملبس به روسری و سدره و شلوار سفید بوده و هر یک شمع روشنی به دست گرفته اند حرکت می نمایند.

ابتدا موبد بزرگ دعا می خواند سپس لاله یا چراغ را به هیزم ها نزدیک کرده و این گونه آتش را بر می افروزند و به دنبال او موبد یاران هر یک شمعی را که در دست دارند در زیر هیزم ها قرار می دهند و پس از آنها نوبت به دخترها می رسد که آنها نیز شمعهای خود را در زیر هیزم ها بگذارند. در این هنگام تمام شرکت کنندگان در جشن دست یکدیگر را گرفته و سه بار به دور آتش می گردند و همزمان سرود پیدایش آتش را سر می دهند . سپس نوبت به گهنبار خوانی می رسد که جهت اجرای مراسم گهنبار خوانی ابتدا موبد بزرگ در حالی که با یک دست دو شاخه جوان مورت را نگاه داشته ، شروع به خواندن گهنبار کرده و مردم نیز با او هم آوا می شوند . در قسمتی از نماز آفرین نامه و سینتو خاتره موبد دو شاخه را با دست پیش روی خود بلند کرده و با صدای بلند آفرین نامه می گوید.

لازم به ذکر است که گیاه مورت به دلیل آن که در تمام فصول سال شاداب و سرسبز بوده و اسانسی معطر نیز دارد در نزد زرتشتیان به عنوان گیاهی مقدس شناخته شده و آن را مظهر پاکی ، نیک بختی و جاودانگی می دانند و از این رو از آن در مراسم دینی خود استفاده می کنند.

مراسم جشن سده با پذیرایی از مهمانان پایان می پذیرد و نحوه پذیرایی به این صورت است که شخص یا اشخاصی که نذر کرده و آجیل را تهیه نموده اند برای هر یک از حضار مقداری از آن را در کیسه های پلاستیکی کوچک ریخته و بین آنها تقسیم می نماید.

وندیداد4 ،فرگرد9

در متن زیر که ترجمه قسمتی از " ستایش زرتشت از آفرینش طبیعت به وسیله ذوات آفریننده ، ستایش زرتشت از گاثاهای پنج گانه ، ستایش از سروش و آتش ، ستایش آتش و ازیشته ، ستایش سروش که دیوان را نابود می کند"را با هم می خوانیم :

( اهورامزدا می گوید): سخن مرا - بپذیرفت زرتشت. (و زرتشت گفت ):

ستایش می کنم – اهورامزدا را ، و پاک آفرینش دادار را .

ستایش می کنم – زمین اهورا را  ، آفریده را و آب مزدا آفریده را ، و گیاه مقدس را .

ستایش می کنم – دریای وئورو- کشه را

ستایش می کنم – آسمان درخشان را

ستایش می کنم – روشنی های بی پایان خود آفریده را.

این گزارش به همکاری سرکار خانم رویا ارژنگ در سال۱۳۸۰ تهیه شده است.

پیشگامان پارسی

پیشگامان پارسی

1-آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .

-2 اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .

3- اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .

4- اولين مردماني كه مس را كشف كرد ايرانيان بودند .

5- اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .

6- اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .

7- اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .

8- اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .

9- اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .

10- اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .

11- اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني بوده است .

12- اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .

13

13- اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .

14- اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .

15- اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .

16- اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند .

17- اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .

18- اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند .

20- كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده .

21- كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .

22- كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .

23- اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .

24- ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد .

25- اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن ستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .

26- كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .

27-آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .

28- داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )

29- داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .

30- داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد ..

31- داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .

32-آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد .

33-آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .

34-- داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است .

35-- تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .

36- داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .

37- داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .

-اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .

38- داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .

39- فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .

40- در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .

41-داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..

روح آنان شاد . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

فرو فرّه در شاهنامه

فرو فرّه در شاهنامه

يكسان بودن فرو فرّه در متون كهن و آميختگي اين دو در شاهنامه موجب شده است كه برخي پژوهشگران فر را در همه موارد با فرّه يكي بدانند .

فر در شاهنامه به معني زور ، هوش ، شكوه و ... آمده است در حالي كه فرّه از لوازم پادشاهي است  (( فروغي است )) ايزدي كه به دل هر كه بتابد از همگنان برتري يابد از پرتو اين فروغ است كه شخص به پادشاهي مي رسد برازنده ي تاج و تخت گردد آسايش گستر و دادگرشود و هماره كامياب و پيروز مند باشد ونيز از نيروي اين نوراست كه كسي در كمالات نفساني و روحاني كامل گردد و ازسوي خداوند از براي راهنمايي مردمان برانگيخته شود و به مقام پيغمبري رسد و شايسته الهام ايزدي گردد . كلمه فر دراوستا به دو صورت به كار رفته است فركياني كه مخصوص ايرانيان است و نوبه نو از آن شاهان و پارسايان و ناموران گرديده است و تا ظهور سوشيانت از ايران روي نخواهد تافت و فر ايراني كه از چهارپايان و گله و رمه و ثروت و شكوه برخودار و بخشنده خرد و دانش و درهم شكننده ي غير ايراني است.

غالباً در ارتباط با فرّه از كوه يا هرائيتي ياد شده كه در پهلوي هربز و درفارسي البرز است البته ممكن است اين كوه نه البرز بل رشته كوه هاي شرقي ايران باشد (با توجه به آن خاستگاه داستان هاي كهن و حماسي معمولاً شرق ايران است ) فرّهي جز در موارد نادر همه جا شادابي زيبائي و شكوه معني مي دهد اما فرّه در معناي اصطلاحي با روح داستانهاي حماسي سازگار است شخصيت هاي حماسه ملي ابر مرداني هستند كه با نيروي يزداني ارتباط دارند فرّه در معناي نور يزداني از آن شاهان پهلوانان و پارسا مردان خردمند نيك انديش و دادگراست مادام كه درانديشه و كارهايشان از حق و حقيقت منحرف نشده باشند اما اگر چون جمشيد بد انديش شدند يا مانند كاووس دست به بدآلودند فرّه از آنان گسسته مي شود و از حمايت پرودگار بي بهره مي مانند . اعتقاد به فرّه تابع  شيفتگي انسانها به قدرت و علاقه آنها به حفظ امنيت و اجراي عدالت است در متون كهن هوشنگ اولين كسي است كه ازبين فر نيرو مي گيرد و آن را دير زماني در اختيار دارد و جمشيد گزيده تر كسي است كه بر هفت كشور فرمانروايي دارد و به نيروي فر كياني جانوران و مردمان در زمان او فنا ناپذيرند اما آن گاه كه گردن كشي مي كند و خودرا شايسته پرستش مي داند فر از او گسسته مي شود فرّه گاهي در صورت حيواني متجلي مي شود از جمله فرّه ي جمشيد كه به پيكر مرغ ازاو جدا مي شود .

حاصل آن كه – با توجه به شاهنامه – شاهان علاوه بر نژاد و هنر بايد و از فرّه ايزدي برخوردار باشند و گرنه قادر نخواهند بود مردم را در جدال نيك و بد راهنمايي كنند و به پيروزي برسانند .

فرو فرّه در شاهنامه دكتر محمد رضا راشد مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي به شماره سوم و چهارم سال و بيست و دوم پاييز و زمستان  1368

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1- يشت ها ، پور داود ابراهيم

2- فرهنگ ايران باستان , پورداود

3- لغت نامه دهخدا ذيل كلمه فرو فرّه

4- مزديسنا تأثيرآن درادب فارسي دكتر معين چاپ دانشگاه تهران

 

 

 

 

                                                                        

پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت

 

پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت

ای فرزند، دانای طوس چنین گفته است که یک شب دقیقی شاعر به خواب او آمد. می گوید: نمی دانم از کجا آمد ولی جامی می داشت همچون گلاب. بر آن جام نگاه می کرد و داستان ها می گفت از گذشته و آینده، از پیروزی محمود و گذشتگان خوشبخت و موفق. فردوسی گوید: دقیقی به من، آواز دادی که می بخور به آیین کاوس کی و در آن باره سخن گفتیم و دوستانه به من گفت من از شاهنامه بیش از هزار بیت را سروده ام و اگر یافتی تو بخیلی مکن داستان گشتاسپ و ارجاسپ را بشعر در آورده ام که ناگاه سرآمد مرا روزگار. 

دانای طوس می گوید:

 

پذیرفتم آن گفت او را بخواب

بخوبی و نرمیش دادم جواب 

که ای مرد دانا این راهی است که همه باید بروند و من هم به پیش تو خواهم رسید، از این شربت من هم خواهم چشید.

چون از خواب بیدار شدم عهد کردم تمام سخن او را در شاهنامه بیاورم. او اسیر خاک است و من به ظاهر زنده و آزاد. پس یک‌هزار بیت را که از گشتاسپ آغاز می‌شود. بدون دست‌کاری آوردم.

و چنین گوید دقیقی نامدار آغاز کننده اصلی این تاریخ بزرگ مردم ایران.

دقیقی چنین آغاز سخن کرد: لهراسپ حکومت را به گشتاسپ داد و از تخت به زیر آمد. به آتشکده نوبهار که سابقه‌ای کهن در یزدان پرستی داشت رفت. آتشکده نوبهار در آن زمان و قرن ها بعد آنچنان محترم بود که مردم گرد آن می چرخیدند، چنانکه تازیان مکه را احترام می کنند. او بدان خانه شد و خدا را ستایش کرد. جایی را برای عبادت خود برگزید و کسی را در آن مکان راه نداد. جامه‌ایی خشن بر تن کرد. از بزرگی گذشت. موی سرش بر گردن و شانه اش ریخت، سی سال خدا را از دل و جان نیایش کرد و بدین سان پرستید باید خدای.

ای فرزند. آن زمان مردم ماه و خورشید را می پرستیدند و لهراسپ نیز نیایش خورشید می کرد و از خداوند آمرزش می‌خواست.

چون گشتاسپ حاکم شد و بر تخت او نشست، تاج بر سر نهاد و گفت: شاهی یزدان پرست هستم و ایزد پاک این تاج را بر سر من گذارده است تا مردم را به سوی او راهنما باشم و بدان را به راه راست رانده و به دین خدای درآورم.

گشتاسپ دختر قیصر روم ناهید را به همسری برگزید. نامی فارسی بر او نهاد و به کتایون معروف شد.

کتایون دو فرزند آورد. یکی اسفندیار و دیگری پشوتن. هر دو دلاور، پهلوان و شمشیر زن.

همه پادشاهان جهان به درگاه گشتاسپ آمدند و ریاست او را گردن نهادند. گشتاسپ در هر مرز مرزبانی نشاند تا از سرزمین های دیگر به مردم ایران زیانی نرسد. تمام شاهان امر گشتاسپ را گردن نهادند مگر ارجاسپ که پادشاه توران زمین بود.

ارجاسپ کیش دیوها داشت و هیچ پندی بر او تأثیر نمی‌کرد. در همان دورانی که ارجاسپ آیین دیوان را گسترش می‌داد، در سرزمین گشتاسپ مردی پاک، دانا و دانشمند به جهان آمد که آیینی تازه آورد. هدف او از میان بردن اهریمن و هر اندیشه اهریمنی بود. آن مرد بزرگ زرتشت نام داشت.

 

بشاه جهان گفت پیغمبرم

تو را سوی یزدان همی رهبرم

آتش‌دانی نزد گشتاسپ آورد و گفت این آتش را از بهشت آورده‌ام، ایزد پاک فرمود که این را بپذیر. ای گشتاسپ به آسمان و زمین نگاه کن آن را خدای تو بدون هیچ یاری ساخته است. چه کس می تواند مانند آن را به وجود آورد. اگر می‌دانی که ایزد توانا هستی را بدون کمک هیچ کس پدید آورده است، ورا خواند باید جهان آفرین.

ای گشتاسپ، دین خدا را که برای تو آورده ام بپذیر واین آیین را به دیگران بیاموز. در فرمایش آن نگاه کن و هر چه خدا گفته است به کار بند. بیاموز آیین و دین بهی که بی دین نه خوب است شاهنشهی. گشتاسپ چون فرمان خدا را بشنید دین زرتشت را پذیرفت. آن زمان لهراسپ در نوبهار بلخ می زیست اما دیگر پیر، نالان، بیمار و ناتوان بود. گشتاسپ دین یزدان پرستی را بر همه آشکار کرد و فرستاده‌هایی نزد سران کشورها فرستاد. دانایان و دانشمندان را به سوی خدای یگانه دعوت کرد. مردم، دین نو را پذیرفتند و همه یکی پشت دیگری سوی شاه زمین آمدند و ببستند کس بدین آمدند و در پی آن ره بت پرستی پراکنده شد. گشتاسپ موبدان را به هر سرزمین فرستاد و او بود که بر بالای آتش زرتشت و جای عبادت مردمان گنبد ساخت تا نشانه باشد. آتشکده ای که زرتشت ساخت آتشی بدون دود بود و گویند شعله آن از هیزم و چوب نبود. زرتشت مردی را محافظ آن آتش کرد و خود او درخت سروی را به نشان آنکه گشتاسپ دین خداوند یکتا را پذیرفته است، در کنار آن آتشکده بر زمین کاشت. سالیانی دراز گذشت. آن سرو تناور شد. چنان‌که دور او را با کمند نمی شد اندازه گرفت. گشتاسپ در کنار آن سرو خانه ساخت. با چهل رش بلندی و چهل رش پهنا که اصلا در آن آب و گل به کار نبرد. ایوانش از زر پاک، زمینش همه از سیم و خاکش همه عنبر و دستور داد تا نقش جمشید را بر یک سو و فریدون را با گرز گاوسار در سوی دیگر آن‌جا نقش کردند. هر بزرگی را در آنجا نام برد. چون بنا بپایان رسید دیوارهایش را به گوهر گرفتند. گرد آن دیواری زرین دیواری از آهن کشید و خود در آن اقامت کرد. آن سرو را سرو کشمر نام نهادند که زرتشت گفته بود خداوند آن را از بهشت فرستاده است. آن سرو بود تا دوران خلافت عباسیان که بریدنش داستانی طولانی دارد. زرتشت گفت:

کنون جمله این پند من بشنوید

پیاده سوی سرو کشمر روید.

زرتشت همه مردم را به سوی آیین خدای یکتا دعوت کرد و گفت:

به یزدان که هرگز نبیند بهشت

کسی کو ندارد ره زردهشت

سوی گنبد آذر آرید روی

به فرمان پیغمبر راستگوی

آن سرو را سرو بهشتی می گفتند اگر چه در نوشته ها به سرو کشمر یاد شده. سروی تناور بود که در گیتی مثل و مانند نداشت. در آن زمان گشتاسپ به شاه توران یعنی ارجاسپ باج می داد. روزی از روزها به دوران پیری، زرتشت پیامبر ایرانیان، به گشتاسپ گفت در دین خدایی باج دادن به کسی که خدا پرست نیست گناه است. در گذشته نیز هرگز ایرانیان به ترکان باج نداده اند. گشتاسپ گفت: ای پیامبر از امروز دیگر به ارجاسپ باج نخواهیم‌ داد.

نره دیوی از دیوان این سخن را شنید.هم اندر زمان شد سوی شاه چین و گفت ای ارجاسپ همه کس گردن به اطاعت تو نهاده مگر گشتاسپ که آشکارا با تو دشمن است و سپس افزود که پیرمردی نزد گشتاسپ رفته و خود را پیامبر می خواند و می گوید از آسمان آمده ام.زنزد خدای جهان آمدم. در بهشت خداوند را دیدم او کتاب اوستا را به من داده و متن آن نوشته خود اوست. در دوزخ می گوید اهریمن را دیده و خدای بزرگ او را نزد گشتاسپ به پیغمبری فرستاده است. لهراسپ شاه و گشتاسپ و برادرش زریر همه دین او را پذیرفته اند.

ارجاسپ گفت نامه ای برای گشتاسپ بنویسید و به او بگویید از این راه زشت برگردد و آن پیر ناپاک را از خود رانده و آیین ما را بپذیرد. اگر سخن ما را پذیرفت که جنگی ندارم اما اگر نپذیرفت سپاهی فراهم کرده به ایران می‌روم او را گرفته و زنده بردارش می کنم. کم کم این سخن بالا گرفت. هر کس که به ارجاسپ می گفت که بی راه گشته است گشتاسپ شاه. دو پهلوان تورانی به نام بیدرفش و نامخواست نامه ارجاسپ را گرفته روانه شهر گشتاسپ شدند. در مدتی اندک خود را از شهر توران به شهر بلخ رسانیدند. به ایوان گشتاسپ رفتند. نیایش کردند. نامه را دادند و گشتاسپ دستور داد تا جاماسپ وزیر نامه را بخواند. گشتاسپ زرتشت را با دیگر بزرگان نزد خود خواست و به ایشان گفت چنین نامه ای را ارجاسپ نزد من فرستاده می‌گویید چه باید کرد. چون سخن گشتاسپ به پایان رسید، زریر و اسفندیار شمشیر کشیدند و گفتند اگر ارجاسپ دین زرتشت را نپذیرد با شمشیر باید او را بکشیم. اینک اجازه بده تا زریر پاسخ ارجاسپ را تهیه کند و نزد او ببرد. قرار شد زریر همراه با اسفندیار و جاماسپ پاسخ ارجاسپ را بنویسد. نامه آماده شد زریر آن را نزد گشتاسپ برد و برای او خواند. گشتاسپ آن را پسندید و از دانایی آن سه نفر در شگفت شد. فرستادگان ارجاسپ را پیش خواند. نامه را به آنها داد و گفت بگیرید و به ارجاسپ برسانید.

فرستادگان نامه را گرفتند و خجالت زده روانه سرزمین ارجاسپ شدند. آنها رفتند تا از دور چشمشان بر درفش سپاه تورانیان افتاد که در بالای ایوان ارجاسپ در اهتزاز بود. آن گاه از اسب به زیر آمدند و پیاده روانه ایوان شاه شدند. نامه را دادند. ارجاسپ نامه را به دبیری داد تا بخواند. دبیر نامه را باز کرد و تمامی آن را برای ارجاسپ خواند.

در نامه آمده بود که ارجاسپ آنچه را نوشته بودی، شنیدیم و خواندیم. اما آن سخن‌ها از مغز و دهان تو بزرگتر بود و تو در جایگاهی نیستی که آن سخنان را بر زبان بیاوری. سخنانی بود بی معنا. گفته بودی تا چندی دیگر سپاه خود را به این سرزمین می فرستیم اینک کارت را آسان کردیم ما خودمان به سوی سرزمین تو می آییم. هزاران هزار مرد دلاور کرد و نام‌دار روانه آن سرزمین می شوند. همه از خاندان ایرج و پهلوان نه از خاندان افراسیاب و بیکاره. مردمی همه راست بالا، همه راستگوی، همه نیزه دار، شمشیر زن، همه لشکر آرای و لشکر شکن، همه نیزه بر دست و باره بر زین، همه دین پذیر و همه هوشیار، همه شیر گیر و همه رزم ساز. این کسان روانه سرزمین تو می شوند، تو بر خویشتن بر میفزای رنج.

ارجاسپ این‌ها سواران ایران زمینند که سم اسب ایشان کنده کوه پست.

چو جوشن بپوشند روز نبرد

ز چرخ برین بگذرانند گرد

بر این گردنکشان دو گرد گزیده سوار، زریر سپهدار و اسفندیار سالاری دارند.

 

ای ارجاسپ:

 

چو ایشان بپوشند از آهن قبای

به خورشید و ماه اندر آرند پای

چون برگردند و آرند کوبنده گرز

همی تابد از فرشان فرو برز

 

چون سپاه ایران زمین به آنجا رسید و چو ایشان ستادند پیش سپاه ترا کرد باید به ایشان نگاه.

اسپهبدان ایران این دلیرانند و من اگر تاب تیغم به جیحون رسد و اگر باد گرزم به هامون رسد، به هامون درون پیل گریان شود به جیحون درون آب بریان شود.

خدای یکتا یار سرزمین من است.

 

به روز نبرد ار بخواهد خدای

به رزم اندر آرم سرت زیر پای

یک را با یکصد و پنجاه هزار سوار گزید روانه جنگ کرد. سردار دیگرش گرگسار پیر که روزگار بر او فراوان گذشته بود، سپهبد گروهی دیگر شد.

ای فرزند، کهرم و اندیرمان و گرگسار مردمی خونخوار و کج اندیش بودند از اهریمن، بد کنش تر چنان‌که سلاح جنگ ایشان تبر بود و شب و روز کارشان آتش زدن و سوختن خانمان مردم. بی درفش سردار ارجاسپ برادر گرگسار درفشی گرگ پیکر داشت و دیگر سرداران نیز هر یک با سربازان خود به سوی خاک ایران حرکت کردند.

چون سخن دبیر به اینجا رسید ارجاسپ، فرود آمد از تخت و خیره بماند. لحظه ای بعد رو به سوی سپهبد توران زمین کرد و گفت: فردا بامداد از تمامی سرزمین ما سپاهیان را روانه ایران زمین کن و دو برادر خود به نامهای کهرم و اندیرمان را سپهسالاری داد و هر

 

 

زيگورات چيست؟

زيگورات چيست؟

زيگورات معماري مذهبي ويژه شهرهاي عمده بين النهرين(عراق كنوني) و ايران بوده است كه بصورت برج مطبق هرمي شكل بنا ميشد. ساخت زيگوراتها از 4200 تا 2500 سال پيش متداول بوده است.

زيگورات بناي خشتي تو پر فاقد فضاهاي داخلي است كه سطح خارجي آن داراي پوششي از آجر است. ابعاد قاعده زيگوراتهامربع و يا مستطيل و اندازه آنها بين 50 در50 يا 40 در 50 متر متغير است. از نظر موقعيت جغرافيايي تا قبل از كشف زيگورات سيلك بين سومر بابل آشور و جنوب غربي ايران توزيع شده اند.براي نخستين بار در فلات مركزي ايران نيز از بقاياي زيگوراتي در سيلك كاشان خاك برداري شده است. تاكنون هيچ يك از زيگوراتهاي شناسايي شده بطور سالم و كامل باقي نمانده است و لذا ارتفاع اصلي آنها مشخص نشده است. دست رسي به فوقاني ترين طبقه زيگورات بوسيله پله كان و يا راه شيب دار صورت مي گرفت. فضاهاي اطراف زيگورات ها را با درختكاري و يا مرغ فضاسازي ميكردند.

كهن ترين زيگوراتي كه ناكنون در بين النهرين (عراق كنوني) توسط باستان شناسان خاكبرداري و شناسايي شده است زيگوراتيست كه اورنمو موسس سلسله سوم اور در سال 2100 قبل از ميلاد يعني 4100 سال پيش در شهر باستاني اور محل تولد حضرت ابراهيم نبي بنا كرده بود او اين زيگورات را در كنار معبدي كه براي نيايش خدايان ساخته بود بر پا داشته است. اين زيگورات در اصل داراي سه طبقه بوده است كه در حال حاضر تنها طبقه اول آن باقي مانده است. راه دست رسي به بالاترين طبقه بوسيله سه رشته پلكان رشته پلكان مياني و دو رشته پلكان جانبي صورت ميگرفت. زيگورات با خشت بنا شده بود و پوسته خارجي آن را از آجر ساخته بودند.

زيگورات چغازنبيل

اين زيگورات در جنوب غرب ايران و در استان خوزستان نزديك شوش واقع شده است. سالم ترين زيگورات باقي مانده از جهان باستان است. هم از نظر معماري و هم از نظر راه دست رسي به بالاترين طبقه متفاوت از ساير زيگوراتهاست. با خشت ساخته شده كه سطوح خارجي آن با پوششي از آجر پوشانده شده است. اين زيگورات توسط اونتش گل پادشاه دوره ايلام مياني و در حدود 3250 سال پيش ساخته شده است.

زيگورات دور شاروكين

زيگوراتي كه در پايتخت آشور و در دورشاروكين بنا شده بود اولين زيگوراتي بود كه توسط باستان شناسان شناسايي گرديد. سارگون دوم پادشاه آشور مياني در حدود 2700 سال پيش اين زيگورات را بنا كرد. بنظر ميرسد راه دست رسي به بالاترين طبقه بوسيله شيب مارپيچ صورت ميگرفت. سه طبقه اول اين زيگورات باقي مانده است كه بترتيب از پايين به بالا به رنگهاي سفيد سياه و قرمز رنگ آميزي شده بودند.هر چند بقاياي طبقات بالاتر مشخص نشده است ولي با توجه به نظم رنگها رنگ طبقات بالاتر بايد به ترتيب آبي نارنجي نقره اي و طلايي بوده باشد.

از 32 زيگوراتي كه تاكنون در ايران و عراق بر اساس متون تاريخي (11) و بر اساس كشفيات باستان شناسي (21) شناسايي شده اند 5 زيگورات در ايران و 27 زيگورات در عراق قرار دارند كه زيگورات سيلك كهن ترين آنهاست.

زيگورات سيلك كاشان كهن ترين زيگورات جهان

سازنده اين زيگورات مشخص نشده است ولي در فاصله بين سالهاي 4700 تا 4500 سال پيش ساخته شده است يعني در زماني كه ابتداي استفاده از خط براي نگارش بوده است. براي ساخت اين زيگورات كه از سه سكو يكي بر بالاي ديگري تشكيل شده است از بيش از 1250000 خشت به ابعاد 35در35در15 سانتي متر استفاده شده است. ارتفاع واقعي اين زيگورات مشخص نيست ولي آنچه كه از آن باقي مانده است امروزه سطح بالاترين سكوي آن 14 متر از سطح زمينهاي اطراف ارتفاع دارد. راه دست رسي به بالاترين طبقه بوسيله شيبي ملايم صورت ميگرفته است.

سهراب سپهري-معرفی مشاهیر ایرانی(1)

 

سهراب سپهري

آدم اينجا تنهاست

ودراين تنهايي سايه ي ناروني

تا ابديت باقي است.

سهراب سپهري در15مهرماه1307در شهرستان كاشان متولد شد. پس ازپايان تحصيلات دوره ي ابتدايي و متوسطه به دانشسراي مقدماتي تهران رفت ودر خردادماه1324دوره دوساله اين دانشسرارابه پايان رساند. درسال1325به استخدام اداره ي آموزش وپرورش كاشان درآمدودر همين سال نخستين شعرش به نام «بيمار»درماهنامه جهان نو منتشر شد.

در سال 1327از آموزش و پرورش استعفاء دادودرامتحانات ششم ادبي شركت وديپلم ادبي گرفت ومهرماه همان سال دردانشكده هنرهاي زيباي تهران به تحصيل پرداخت.درهمين سال درشركت نفت استخدام شدوپس ازيكسال استعفاءداد.درخردادماه 1332 دوره ليسانس دانشكده هنرهاي زيباي تهران رادررشته نقاشي به پايان رساند ورتيه اول شد وبه دريافت نشان درجه اول علمي نايل شد .

سهراب سپهري شاعري است تواناكه درست حدود سي سال كاروتجربه درزمينه شعرمجموعه نسبتاعظيمي از خودبه يادگارگذاشته كه درنوع خودازبهترين نمونه هاي شعرمعاصرايران به شمارميرود.

جهان سپهري جهاني است خاص كه براي شناخت آن بايدنخست باديدگاه هاوجهان بيني وي آشناشدوسپس سعي كردباديداوجهان راتماشاكندجهاني كه صدالبته براي همگان قابل لمس نيست وبه خاطرهمين هم شعرش راتنهااندكي ميتواننددرك كنندبه عبارتي ديگرشعرسپهري شعري است خاص وتنهاوعده معدودي ازطيف شعرخوانها كه به نوعي باوي اشتراك معاني ومفاهيمي دارندميتوانند به شعرش نزديك شوند وباآن ارتباط برقراركنند.

جهاني كه درآن همه چيز زيباودوست داشتني است ولي نيايدفراموش كردكه سپهري براي رسيدن به جهان آرماني خويش ازهمين جهان مادي وعام وهمگاني ميگذردودست به سفري طولاني ميزندكه اثرش رادر«هشت بهشت »اوميتوان يافت ولين كتاب شعرسپهري كه بانام «مرگ رنگ» درسال 1330منتشرشد.

آفتاب است وبيابان چه فراخ !

نيست درآن نه گياه ونه درخت

غيرآواي غرابان ديگر

بسته هربانگي ازاين وادي رخت .

در پس پرده اي از گرد وغبار

نقطه اي لرزد ازدورسياه:

چشم اگر پيش رودمي بيند

آدمي هست كه مي پويدراه

تنش از خستگي افتدزكار

بر سرورويش بنشسته غبار

شده از تشنگي اش خشك گلو

پاي عريانش مجروح زخار

هر قدم پيش رودپاي افق

چشم اوبينددريايي آب

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كندفكركه مي بينيد خواب.

دومين مجموعه شعرش كه درسال بعديعني سال 1331چاپ ومنتشرشد«زندگي خوابها» نام دارددراين مجموعه شعرسپهري تحول عظيم وچشمگيري داشت.

ابري دراتاقم مي گريد

گلهاي چشم شبنمهايي مي شكفد

درتابوت پنجره ام پيكرمشرق مي لولد

مغرب جان مي كشد مي ميرد

«آوازآفتاب» سومين مجموعه شعرسپهري است كه بافاصله هشت سال ازكتاب قبلي وي درسال 1340چاپ ومنتشرشده است .

اين كتاب دربرگيرنده 32شعراست كه يكي ازآنها «گل آينه » درقالب شعرنيمايي وسه قطعه ديگر در قالب چاپار و بقيه در قالب شعر سپيد و منثور است جستجوي شاعر براي راه يافتن به جان پناهي امن هنوز به جايي نرسيده و هنوز شاعر بين خواب و بيداري به سر ميبرد گاه خواب است و رويازده گاه بيدار است و حيرتزده ولي در نهايت اضطراب بنيادي سپهري در اين كتاب همان تلاش براي رسيدن به راز هستي است و در اين انديشه مرتبط بهراز هستي است كه شاعر خود هستي و زندگي پيرامون را به كل از ياد مي برد به همين دليل «من» سپهري مني نيست كه بدل به ما گردد و جانشين در من جامعه شود .

به خاطر همين جهان او هميشه جهان خاص سپهري است و من خواننده هرگز در اين جهان احساس مشاركتي نمي كنم . اندك اندك ترس ، سرگرداني ، حيرت ، ترديد رهايش مي كند و ايمان و اعتقاد به «آن برتر» و «او» وجودش را پر مي كند گرچه در كنار او نيز هنوز تنهاست .

نزدك تو مي آيم بوي بيابين مي شنوم

به تو مي رسم تنها مي شوم كنار تو تنها مي شوم

از تو تا اوج زندگي من گسترده است از من تا من

تو گسترده اي با تو به راه افتادم جلوه رنج رسيدم

 «شرق اندوه» چهارمين مجموعه سهراب سپهري است كه با فاصله سه سال با مجموعه «آواز آفتاب» سروده شد ولي هم زمان با آن در سال 1340 چاپ و منتشر شده است منظومه «صداي پاي آب» پنجمين كتاب شعر سهراب سپهري است كه با فاصله سه سال پس از انتشار مجموعه «شرق اندوه» سروده شد و در سال 1344 چاپ و منتشر گرديد . اين مجموعه در حقيقت شرح زندگي ، ديده ها و تجربه ها و ديدگاه هاي

شاعر است و با چنين ديدي است كه سپهري به تشريح بينش و برداشت خوداز زندگي مي نشيند و در مصراع اين منظومه نظرش را در مورد زندگي و آنچه در مورد زندگي حس مي كند بيان مي كند.

زندگي رسم خويشاوندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد به اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

ودر اين توجه وبيان است كه حتي به اسطلاحات رياضي ، هندسي روي مي آوردتا به خوبي برداشت خود از زندگي را به مخاطبش منتقل سازد.

زندگي مجذورآيينه است

زندگي گل بتوان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ساده يكسان نفس ماست

 مجموعه شعر«حجم سبز»هفتمين شعرسهراب سپهري است كه درسال1346- ويكسال پس از انتشارمنظومه مسافرچاپ ومنتشر شده است دراين كتاب شاعردرجايگاه امن نشسته و زاويه ديدش نسبت به جهاني بيروني ديدي است از بالابه پايين ديدي انتزاعي ذهني كه در چشم اندازش اتفاق چندان مهمي رخ نمي دهند. طبيعت درآرامشو زيبايي دلخواه به سرمي بردوجانوران و گياهان بي دغدغه به زندگي عادي خود ادامه مي دهند.اگر سخن از انسان و جامعه است صرف هشدار و آگاهي اوست. انسانهاي بد چندان هم بد خبيث وگناهكار به نظر نمي رسند.

واحه اي در لحظه

به سراغ من اگر مي آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصد هايي است

كه خبر مي آورند از گل واشده دورنرين بوته خاك

روي شن ها هم نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان چتر خواهش باز است

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي

سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من

دور ها آوايي است كه مرا مي خواند   

دشت هاي بي كران كوه هاي بلند عابران حيران كه مي دانم نه اولينشان هستم و نه آخرينشان خواهم بود. تو نيز اولين و آخرين محراب بر ايمان نخواهي بود .

آري به سراغت مي آيم مي خواهم بدانم اين پير مغان باديه ديده ، كه گوشه عزلت دنيا را براي خود جسته است كسي كه براي ديدن دنيا توصيه مي كند چشم هايمان را بشوييم و جور ديگر بنگريم رنگ خاموشي را در طرح لبا نمان از ميان مي بريم واز معجزات

چند چند مرواريد برمي داريم و مي خوانيم: يكي در گلستانه ديگري شرق اندوه ومن مي پرسم خانه دوست نمي دانم چرا اين راه آنقدر طولاني است؟ نگاهي به اطراف تا چشم كار مي كند تنهايي دشت است و سايه هاي بي لك آن.

گردبادي آمد ورفت و از دور خانه ات پيدا شد جايگاهي كه تو در آن سكونت گزيدي. خوشحالي سرا پايم را فرا مي گيرد.

 دلم مي خواهد با صداي بلند بگويم كه آمديم قدم ها استوارتر مي شود.

قدمي ديگر برمي دارم از يكي مي پرسم سهراب؟!

او مي گويد آنجاست نگاهم لرزان به روي زمين مي غلتد .به كنارت مي نشينم با شبنم دست هايمان سينه خاك گرفته خانه ات راپاك مي كنيم ومي گوييم بسم الله ومي گويي به سراغ من اگرمي آييدنرم وآهسته بياييدمباداكه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من .

آرام وآهسته شقايقي راكنارت مي گذارم پس برمي خيزم سنگها آبهاوامامزاده علي راقسم ميدهم كه كنارت باشندوهمراهت .

« سالشمارزندگي سهراب»

سهراب سپهري شاعرنقاش معاصر15مهرماه سال 1307ديده به جهان گشودودرروزاول ارديبهشت ماه سال 1359چشم ازعرصه گيني فروبست .

15مهرماه سال 1307تولددركاشان

خردادماه سال 1319به پايان رساندن دوره 6ساله ابتدايي دردبستان خيام كاشان

خردادماه سال 1322به پايان رساندن دوره اول دبيرستان دردبيرستان پهلوي سابق كاشان

خردادماه سال 1324به پايان رساندن دوسه ساله دانشسراي مقدماتي پسران تهران

آذرماه سال 1325استخدام دراداره فرهنگ كاشان

شهريورسال 1327استعفاءازاداره فرهنگ كاسان

شهريورسال 1327شركت درامتحانات ششم ادبي وگرفتن ديپلم كامل دوره دبيرستان

مهرماه سال 1327آغازتحصيل دردانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران

سال 1327استخدام درشركت نفت تهران

سال 1328استعفاءازشركت نفت پيش ازهشت ماه كارسال 1330انتشارادبي مجموعه اشعاربانام «مرگ سنگ»

خردادماه سال 1332به پايان رساندن دوره نظامي دانشكده هنرهاي زيباودريافت ليسانس احرازرتبه اول ودريافت نشان علمي درجه اول

سال 1332آغاز كاربه عنوان طراح درسازمان همكاري بهداشت تهران

سال 1332انتشاردومين مجموعه اشعارباعنوان «زندگي خوابها»

آذرماه سال 1333آ غازكاردراداره كل هنرهاي زيبادرقسمت موزه هاوتدريس درهنرستانهاي هنرهاي زيبا

مردادماه سال 1336سفربه اروپاازراه زميني تاپاريس ولندن نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس دررشته ليتوگرافي

سال 1337سفردوماهه ازپاريس به رم

مردادماه 1339مسافرت به توكيوبراي آموختن فنون حكاكي روي چوب بازديدازشهرهاومراكزهنري ژاپن

سال 1340انتشارمجموعه ديگري ازاشعارخودباعنوان «شرق اندوه»

اسفند1341برگزاري نمايشگاه انفرادي درتالارفرهنگ تهران

سال 1343سفربه هند ـ پاكستان ـ افغانستان اقامت دركابل وبازگشت به تهران

آبان ماه 1344انتشارشعربلند«صداي پاي آب» درفصل نامه آرش ـ سفربه اروپامونيخ ولندن بازگشت به ايران

سال 1345 انتشارشعر بلند «مسافر» درفصلنامه آرش

بهمن ماه 1346 برگزاري شب شعر سهراب سپهري درگالري روزن

بهمن ماه 1346برگزاري نمايشگاه انفرادي در گالري سيحون تهران

سال 1348 شركتدر فستيوال بين المللي نقاشي در فرانسه و اخذامتياز مخصوص

سال 1349سفر به آمريكا واقامت در لانگ آيلند شركت در يك نمايشگاه گروهي در شهر«بريچ همپتن» بازگشت به ايرانپس از هفت ماه اقامت درنيويورك سفر دوباره به آمريكا

سال 1350برگزاري يك نمايشگاه انفرادي در گالري نبس نيويورك بازگشت به ايران

سال 1352سفربه پاريس واقامت در كوي بين المللي هنرها

سال 1352 سفر به يونان و مصر بازگشت به ايران

سال 1356خردادماه انتشار«هشت كتاب» مجموعه اشعار منتشر شده سپهري به اضافه مجموعه« ما هيچ ما نگاه» توسط كتابخانه طهوري تهران و تجديد چاپ و «هشت كتاب» دي ماه سال 1358 مسافرت به انگلستان براي درمان بيماري سرطان خون

اسفند ماه  1358 بازگشت به ايران

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهيان مي گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست

ظهر دمكرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب

برق  از پولك رفت كه رفت

ولي آن نور درشت عكس آن ميخك قرمز در آب

و اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغابل ميزد

چشم ما بود

روزني بود به اقرار بهشت

نو اگر در تپش باغ خدا را

ديدي همت كن

و بگو ماهيها

حوضشان بي آب است 

باد مي رفت

به سر وقت چنار

من به سر وقت

خدا مي رفت

 

 

 

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي-معرفی سعدی(2)

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي را صمیمانه به همگی پژوهشگران و هم میهنان شاد باش گفته و در گزارش زیر به شناسایی این فرزانه ارجمند ایرانی پرداخته می شود و از روان والای این مرد بزرگ برای اعتلای کشور عزیزمان یاری می خواهیم.

زندگـي نامه سعـدي

شمايل تو بديدم نه عـقـل ماند نه هـوشم
که من قـرار ندارم کـه ديده از تو بـپوشم
سـخـن چه فايده گـفـتن چـو پـند مي نوشد
کـه گـر مراد نـيابم به قـدر وسع بکـوشم

به هـوش بدم از اول کـه دل به کـس نسپارم
مگـر تو روي بـپوشي و فـتـنه بازگـشايي
مرا مگـوي سعـدي طريق عـشق رهـا کن
به راه باديه رفـتن به از نشستن باطل

و محـمد مشرف الدين ( شرف الدين ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدين شيرازي، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمين بي شک يکي از بزرگـترين شاعـران ايران است کـه بـعـد از فردوسي آسمان ادب فارسي را به نور خـيره کنندهً خـود روشن ساخـت. اين روشني با چـنان نيرويي هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـير آن کـاسته نشده و اين اثـر پارسي هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتداي زندگـيش اطـلاعي در دست نـيست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسيعـي اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـري در شهـر شيراز در خـانداني کـه هـمه از عالمان دين بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبي و شرعـي را در شيراز آموخت و سپس در حدود سال 620 براي اتمام تحـصيلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظاميه آن شهـر به تحـصيل پـرداخت. 

مرا در نظاميه آواز بود                   شب و روز تـلقـين و تکـرار بود

بعـد از اين سفـر سعـدي به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در اين ابـيات مشخص است : 

بسر بردم ايام با هـر کسي
 ز هـر خرمني خوشه اي يافتم

در اقصاي عـالم بگـشتم بسي
تمتع به هـر گوشه اي يافتم

سفـري کـه سعـدي در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شيراز پايان گـرفت و از آن پس زندگـي را به آزادگـي و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـيد. سـعـدي عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تاليفات رسالات مختـلف و وعـظ مي گـذراند. در اين دوره يکـبار نـيز سفري به مکـه کرد و از راه تـبريز به شيراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگي سعـدي اين است که در زمان زندگـيش شهـرت و اعـتبار خاصي گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه يکي از آنهـا بنام سيف الدين محـمد فرغـاني، چـنان شيفـته آثـار سعـدي بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندين غـزل او چـند قصيده هـم در مدح او ساخته و براي او فرستاده که يکي از نمونه هاي آن در اينجا است : 

چـنان دان که زيره به کرمان فرستم

به جـاي سخن گـر به تو جـان فرستم

سعـدي هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار مي گـرانيد و عـمر پـربار خـود را بدين گـونه سپـري مي کـرد اما اين بزرگ هـمواره سعـي و تلاش خـود را کافـي ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان مي گـويد :  

يک شب تاًمل ايام گـشته مي کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف مي خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات را مناسب حال خـود يافتم

چـون نگـه مي کنم نمانده بسي
 مگـر اين پـنج روزه در يابي
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

هـردم از عـمر مي رود نفسي
اي که پـنجاه رفت و در خـوابي
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت

به تصريح خـود شاعـر اين ابـيات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـي وي، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـيت زير که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاريخ تاليف کـتاب آمده است : 

ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
حوالت با خدا کرديم و رفـتيم

در اين مدت که ما را وقـت خـوش بود
مراد ما نصيحت بود گـفتـيم

سعـدي هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسي را به کمال رسانده است و از ميان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزليات و قصائد مثـنوي مشهـوري که به سعـدي نامه و بوستان شهـرت دارد، اين منظومه در اخـلاق و تربـيت و وعـظ است و در ده باب تـنظيم شده است : 1 - عـدل 2 - احـسان 3 - عـشق - 4 - تواضع 5 - رضا 6 - ذکـر 7 - تربـيت 8 - شکـر 9 - توبه 10 - مناجات و ختم کتاب.

مهـمترين اثـر سعـدي در نثـر، کتاب گـلستان است که داراي يک ديباچـه و هـشت باب است : سيرت پادشاهـان، اخلاق درويشان، فضيلت و قناعـت، فوايد خـاموشي، عـشق و جـواني، ضعـف و پـيري، تاًثـير تربـيت و آداب صحـبت. 

فوت سعـدي : وفات سعـدي را در ماًخـذ گـوناگـون به سال هاي " 694 - 695 " و " 690 - 691 " نوشته اند. 

سـر آن ندارد امشب، کـه برآيد آفتابي
چـه خيال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابي
به چـه دير ماندي اي صبح؟ که جان من بر مي آمد
بزه کردي و نکـردند، موًذنان ثـوابي
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتي بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابي
نفـحات صبح داني، ز چـه روي دوست دارم؟
که به روي دوست ماند، کـه برافکـند نـقابي
سرم از خداي خـواهـد، که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآيد
مگـسي کـجا تواند، که بـيفکـند عـقابي؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاري
تو بدست خـويش فرماي، اگـر کني عـذابي
دل هـمچـو سنگـت اي دوست، به آب چـشم سعـدي
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسيابي
برو اي گـداي مسکين و دري دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتي و نيامدت جـوابي

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي-معرفی سعدی(1)

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي

اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدي شيرازي را صمیمانه به همگی پژوهشگران و هم میهنان شاد باش گفته و در گزارش زیر به شناسایی این فرزانه ارجمند ایرانی پرداخته می شود و از روان والای این مرد بزرگ برای اعتلای کشور عزیزمان یاری می خواهیم.

شرح زندگي نامه سعدي

شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي بي ترديد بزرگترين شاعري است که بعد از فردوسي آسمان ادب فارسي را با نور خيره کننده اش روشن ساخت و آن روشني با چنان تلألويي همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثير آن کاسته نشده است و اين اثر تا پارسي برجاست همچنان برقرار خواهد ماند.

تاريخ ولادت سعدي به قرينه ي سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجري است. وي در آغاز گلستان چنين مي گويد:

« يک شب تأمل ايام گذشته مي کردم و بر عمر تلف کرده تأسف مي خوردم و سنگ سراچه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات مناسب حال خود مي گفتم:

در اقصاي عالم بگشتم بسي                          به سر بردم ايام با هر کسي

تتع به هر گوشه اي يافتم                             ز هر خرمني خوشه اي يافتم

چو پاکان شيراز خاکي نهاد                             نديدم که رحمت بر اين خاک

تولاي مردان اين پاک بوم                                برانگيختم خاطر از شام و روم

دريغ آمدم زان همه بوستان                            تهيدست رفتن سوي دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند                            بر دوستان ارمغاني برند

مرا گر تهي بود از قند دست                            سخن هاي شيرين تر از قند هست

نه قندي که مردم به صورت خورند                    که ارباب معني به کاغذ برند»

به تصريح خود شاعر اين ابيات ، مناسب حال او و در تأسف بر عمر از دست رفته و اشاره به پنجاه سالگي وي سروده شده است و چون آنها را با دو بيت زير که هم در مقدمه گلستان من باب ذکر تاريخ تأليف کتاب آمده است:

هر دم از عمر مي رود نفسي                         چون نگه مي کنم نمانده بسي

اي که پنجاه رفت و در خوابي                          مگر اين پنج روز

خجل آن کس که رفت و کار نساخت                 کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشين بامداد رحيل                             بازدارد پياده را زسبيل...

قياس کنيم ، نتيجه چنين مي شود که در سال656 هجري پنجاه سال يا قريب به اين از عمر سعدي گذشته بود.

سعدي در شيراز در ميان خانداني که از عالمان دين بودند ولادت يافت. دولتشاه مي نويسد که: « گويند پدر شيخ ملازم اتابک بوده » يعني اتابک سعدبن زنگي ، و البته قبول چنين قولي با اشتغال پدر سعدي به علوم شرعيه منافات ندارد. سعدي از دوران کودکي تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت ؛ ولي در کودکي يتيم شد و ظاهراً در حضن تربيت نياي مادري خود که بنابر بعضي اقوال مسعود بن مصلح الفارسي پدر قطب الدين شيرازي بوده ، قرار گرفت و مقدمات علوم ادبي و شرعي را در شيراز آموخت و سپس براي اتمام تحصيلات به بغداد رفت. اين سفر که مقدمه ي سفرهاي طولاني ديگر سعدي بود ، گويا در حدود سال 620 هجري اتفاق افتاده است ؛ زيرا وي اشاره اي دارد به زمان خروج خود از فارس در هنگامي که جهان چون موي زنگي در هم آشفته بود.

سعدي بعد از اين تاريخ تا مدتي در بغداد به سر برد و در مدرسه ي معروف نظاميه ي آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت. چند سالي را که سعدي در بغداد گذراند بايد به دوران تحصيل و کسب فيض از بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد ، تقسيم کرد و گويا بعد از طي اين مراحل بود که سفرهاي طولاني خود را در حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا به گفتار خود در اقصاي عالم گشت و با هر کسي ايام را به سر برد و به هر گوشه اي تمتعي يافت و از هر خرمني خوشه اي برداشت.

سفري که سعدي در حدود سال 620 آغاز کرده بود مقارن سال 655 با بازگشت به شيراز پايان يافت. وفات سعدي را در مآخذ گوناگون به سال هاي 690-691- 694 و 695 نوشته اند.

نکته مهمي که درباره سعدي قابل ذکر است، شهرت بسياري است که در حيات خويش حاصل کرد. پيداست که اين موضوع در تاريخ ادبيات فارسي تا قرن هفتم هجري تازگي نداشت و بعضي از شاعران بزرگ مانند ظهير فاريابي و خاقاني در زمان حيات خود مشهور و در نزد شعرشناسان عصرشان معروف بودند. اما گمان مي رود که هيچ يک از آنان در شهرت ميان فارسي شناسان کشورهاي مختلف از آسياي صغير گرفته تا هندوستان ، در عهد و زمان خود، به سعدي نرسيده اند و اينکه او در آثار خويش چند جا به شهرت و رواج گفتار خود اشاراتي دارد ، درست و دور از مبالغه است.

از جمله شاعران استاد در عصر سعدي که در خارج از ايران مي زيسته اند يکي امير خسرو است و ديگر حسن دهلوي که هر دو از سعدي در غزل هاي خود پيروي مي کرده اند و امير خسرو از اينکه در «نوبت سعدي» جرأت شاعري مي کرد خود را ملامت مي نمود.

آثار سعدي به دو دسته ي آثار منظوم و آثار منثور تقسيم مي شود. آثار منثور وي خاصه شاهکارش گلستان ، داراي هشت باب است

به نام خداوند جان آفرين                                       حکيم سخن در زبان آفرين

خداوند بخشنده دستگير                                       کريم خطا بخش پوزش پذير

عزيزي که هر کز درش سر بتافت                             به هر در که شد هيج عزت نيافت

سر پادشاهان گردنفراز                                          به درگاه او بر زمين نياز

نه گردنکشان را بگيرد به فور                                   نه عذرآوران را براند به جور

و گر خشم گيرد ز کردار زشت                                  چو باز آمدي ماجرا در نوشت

اگر با پدر جنگ جويد کسي                                     پدر بي گمان خشم گيرد بسي

و گر بنده چابک نباشد به کار                                   عزيزش ندارد خداوندگار

و گر بر رفيقان نباشي شفيق                                  به فرسنگ بگريزد از تو رفيق

و گر ترک خدمت کند لشکري                                   شود شاه لشکر کش از وي بري

دو کونش يکي قطره از بحر علم                                گنه بيند و پرده پوشد به حلم

اديم زمين سفره عام اوست                                    بر  اين خوان يغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفاپيشه بشتافتي                                        که از دست قهرش امان يافتي؟

بري ذاتش از تهمت ضد و جنس                                غني ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چيز و کس                                  بني آدم و مرغ  و مور و مگس ...

در رأس آثار منظوم سعدي يکي از شاهکارهاي بلا منازع شعر فارسي قرار دارد که در نسخ کهن ، کليات "سعدي نامه" ناميده شده و بعدها به "بوستان" شهرت يافته است. اين منظومه در اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است در ده باب: 1- عدل  2- احسان  3- عشق   4- تواضع   5- رضا   6- ذکر   7- تربيت   8- شکر   9- توبه  10- مناجات

تاريخ اتمام منظومه گلستان را سعدي بدينگونه آورده است:

به روز همايون و سال سعيد                                    به تاريخ فرخ ميان دو عيد

ز ششصد فزون بود و پنجاه و پنج                             که پر دُر شد اين نامبردار گنج

و بدين تقدير کتاب در سال 655 هجري به اتمام رسيد اما تاريخ شروع آن معلوم نيست و تنها از فحواي سخن گوينده در آغاز منظومه معلوم مي شود که آن را پيش از بازگشت، به فارسي سرود.

آثار ديگر سعدي قصائد عربي است که حدود هفتصد بيت مشتمل بر معناي غنائي و مدح و نصيحت است و قصائد فارسي او که در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح پادشاهان و رجال دوره ي او مي باشد.

شهرتي که سعدي در حيات خود به دست آورد بعد از مرگ او با سرعتي بي سابقه افزايش يافت و او به زودي به عنوان بهترين شاعر زبان فارسي و يا يکي از بهترين و بزرگترين شعراي درجه اول زبان فارسي شناخته شد و سخن او حجت فصحا و بلغاي فارسي زبان قرار گرفت. اين اشتهار سعدي معلول چند خاصيت در اوست: نخست آنکه وي گوينده اي است که زبان فصيح و بيان معجزه آساي خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه و امثال اين مطالب نکرد بلکه بيشتر، آن را به خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان و موعظه آنان و علي الخصوص راهنمائي گمراهان به راه راست، به کار برد و در اين امر از همه شاعران و نويسندگان فارسي زبان موفق تر و کامياب تر بود. دوم آنکه وي نويسنده و شاعري با اطلاع و جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود و همه تجاربي را که در زندگاني خود اندوخته بود، در گفتارهاي خود براي صلاح کار همنوعان بازگو کرد تا در هدايت آنان به راه راست موفق تر باشد. سوم آن که وي سخن گرم و لطيف خود را در نظم و نثر اخلاقي و اجتماعي خويش همراه با امثال و حکايات دلپذير که جالب نظر خوانندگان باشد بيان کرد و آنان را تنها با نصايح خشک و مواعظه ملال انگيز از خود نرنجانيد. چهارم آنکه وي در مدح و غزل، هر دو راهي نو و تازه پيش گرفت، در مدح، بيان مواعظ و انديشه هاي حکيمانه ي خود را از جمله مباني قرار داد و در غزل و اشعار غنائي خويش هم هر جا که ذوق او حکم کرد از تحقيق و بيان حکم و امثال غفلت نورزيد. پنجم آنکه سعدي در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق، شاعري شوخ و بذله گو و شيرين بيان است و در سخن جد و هزل خود آنقدر لطايف به کار مي برد که خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مي شود و ديگر او را رها نمي کند. ششم آنکه وي در گفتار خود از بسياري مثل هاي فارسي زبانان که از ديرباز رواج داشت استفاده کرده و آنها را در نظم و نثر خود گنجانده است و علاوه بر اين، سخنان موجز و پرمايه و پر معناي او گاه چنان روشنگر افکار و آرمان هاي جامعه ايراني و راهنماي زندگاني آنان افتاده است که به صورت ساير امثال در ميان مردم رايج شده و تا روزگار ما، خاص و عام، آنها را در گفتارها و نوشته هاي خود به کار برده اند.