فره وشی یا فروهرfravahar:

فره وشی یا فروهرfravahar:

واژه فره وشی ،واژه ای اوستایی است که درزبانهای پهلوی ،فروهر آمده است.و معنی آن را پیشرفت دهنده و هدایت کننده تن و روان آدمی درگیتی و مینو می دانند . در حقیقت ،فروهر یکی از پنج جزء به وجود آورنده آدمی است. (تن ،جان ،روان ،وجدان و فروهر ).

   

نگاره فروهر ،(که بعضی آن را به اشتباه ،نگاره اهورامزدا می شناسند ) آرنگ یا نشان دوران هخامنشی است ،که در بیشتر سنگ نبشته های دوران هخامنشی – بر بالای سرپادشاهان– یافت می شود . این نشان که در روزگاران پیش از هخامنشیان درست شده است ،یکی از زیباترین و با معناترین آرنگ های باستانی است که در آن بیشتر فلسفه های ایران باستان نهفته است.

    این نگاره پیرمردی سالخورده را نشان  می دهد که دو دست او ،به سوی جلو و بالا افراشته شده و در دست چپ ،چنبره  یا حلقه ای دارد. پیرمرد ،نشان آن است که فروهر آدمی ،انسان را مانند پیرمردی جهان دیده ،در کمال تجربه و دانایی می خواهد و یا فروهر آدمی،دستور می دهد ،که بایستی انسان راهنمای گیتی و مینوی خود را ازمیان پیران وارسته ایی که تلخی و شیرینی و سرد و گرم روزگار را چشیده و دیده ،برگزیند.این نگاره مرد پیر اشاره به نقش دین مردان(پیر و مرشد و مراد) در آیین نهانگرایانه(عرفان و تصوف)می کند . دست راست بالا و جلو بوده ، نشان توجه و احترام به اهورا مزدا ی یکتا و از او پیروزی و کامیابی و یاری خواستن است. وجود حلقه در دست چپ ،نمایانگر عهد ،پیمان و پایداری است. و همانست که امروزه همسران برای نمایش عهد و پیمان در زمان زناشویی و ازدواج ،در دست چپ یکدیگر می کنند . به این حلقه ،حلقه مهر نیز گفته می شود،و یا اشاره به انگشتری می کند که دین مردان (علمای دین و بزرگان)به انگشت می کنند.

    پیر مرد نگاره، دارای دو بال گشوده است ،که بال های آن به معنای «راه راست برای رسیدن به جایگاه والا » و یا «تنها راه ،راه راستی است ». در یک امتداد راست است. (راه در جهان یکی و آن راستی است  و دگر راه ها همه بی راهه است).بال ها از 3 طبقه تشکیل شده اند ،یعنی با قدرت بال های اندیشه نیک (نیک اندیشیدن ) ،گفتار نیک (اندیشه نیک را به یکی بیان کردن ) و کردار نیک (گفتار نیک را به کردار نیک نشان دادن ). می توان به بالا و به سوی پیشرفت ،پرواز کرد.

    میان این دو بال ،چنبر یا حلقه ای در میان کمر پیرمرد است ،که از دو سوی پایین آن ،دو رشته نمودار است. چنبریا حلقه میان کمر ،نشان آن است که بیرون از آن ،گاه یا زمانه بی پایان  و سپهر بی کران است ،و درون آن ،گیتی است که انسان در میان آن جای گرفته ،دو رشته پیوسته به حلقه ،نیروهای سپنتا مینو  و انگره مینو هستند، که به معنی خیر و شرند . این دو نیرو در نهاد همگان سرشته شده اند و همیشه به دنبال یکدیگر و در دو سوی چنبر یا حلقه که نماد گیتی است هستند ، مانند شب و روز .

    دامن یا دم (بخش پایین ) نگاره نیز به مانند بال ها از 3 طبقه تشکیل شده است ،که برخلاف بال ها به چم یا معنی بد اندیشی ،بد گفتاری و بد کرداری هستند.

    پس ،ای انسان به وسیله تجر به ها ،پلیبندی به پیمان ،راستی و با کمک  بال های اندیشه نیک ،گفتار نیک و کردارنیک ،بد اندیشی ،بد گفتاری  و بد کرداری را به زیر بیفکن و به همراه فروهر پاکت به مینوی جاودان راه یاب . 

بانیان مسجد جامع یزد

بانیان مسجد جامع یزد

مسجد جامع یزد یکی از بزرگترین مساجد ایران می باشد ،که فرمان ایجاد اولیه بنای کنونی طبق نظر صاحب نظران و مدارک موجود در عهد ایلخانی بوده،و در دوره های بعد از آن گسترش یافته و تعمیر و تزئین و تجدید ساخت شده است.

          امروزه با دقت نظر کافی بخش های مختلف ایلخانی،تیموری،صفوی،قاجاری و حتی قبل از این دوران و همچنین تعمیرات اخیر آن از هم شناخته می شوند. بر اساس منابع تاریخی و کاوش های باستان شناسی،مسجد دورۀ ایلخانی،در کنار بقایای مسجد عهد سلجوقی که توسط گرشاسب بن فرامرز علاءالدوله کالنجار (کالیجار )از دودمان آل بویه (کاکویان )ساخته شده بود،بنا گردیده است.

          بنا برروایات تاریخی اولین حاکم کاکویی یزد که از اصفهان عازم شد،به نام علاءالدوله کالنجار مسجد را به جای آتشکده با آثار باقی ماندۀ آن که از عهد ساسانیان بود،ساخته شده است .

          دختران فرامرزبن علی گرشاسب،که به واسطۀ بخشیده شدن حکومت یزد به آنها پس از پدر با اتابکان خود عازم یزد می شوند،بانی و ایجاد کنندۀ گوشه هایی از مسجد بودند،زیرا خانه ای را به مسجد افزوده و بنای گنبد داری را برای دفن خود ساختند. سر انجام در عهد مغول       غرفه هایی برای مسجد جامع شد،و این بنای جدید تا قرن نهم بر پا بود،در حدود 728 ه. ق (724)سید رکن الدین الحسینی یزدی،در مجاورت مسجد دورۀ سلجوقی مقداری زمین خریداری کرده و به مسجد سابق افزوده و بنای کنونی را بنیاد نهاد.

اما خود سیدرکن الدین را عمر کفاف نداد ،که ساختمان مسجد را تکمیل کند و بر حسب وصیت او،مولانا شرف الدین علی یزدی نامی،مامور اتمام ساخت گنبد مسجد جامع شد. مولانا شرف هم به سر کاری مولانا عفیف الدین ساختمان گنبد را به پایان رساندند. سید رکن الدین در موقوفات خود که وقف نامۀ آن یا جامع الخیرات موجود است و در آن از وقفیات این مسجد صحبت به میان آورده است.

          بعد از این تاریخ خواجه غیاث الدین عقیل شبستانی در غرب ساختمان به گنبد افزود ، و در سال 727 ه. ق شاه یحیی آخرین حکمران مظفری قرینۀ شبستان مذکور را به سمت دیگر ایوان بنا نهاد،آن هم به واسطۀ وقفیات مسجد و اموال شخصی خود به سر کاری ضیاءالدین محمد معمار،و به سال 809 ه.ق خواجه جلال الدین محمود خوارزمی که به مباشری یزد آمده بود،     گوشه ای از کاشی کاری مسجد در صُفه را اتمام،و محرابی مرمرین در مسجد نهاد،پايابي حفر کرد و پنجره ای آهنین برآن نهاد.

در سال 819 ه.ق شاه نظام کرمانی،بخش های باقی ماندۀ مسجد را کاشیکاری کرد،و   کتیبه ای به نام و القاب شاهرخ بهادر خان بر درگاه مسجد نصب نمودند . ضمناًشاه نظام ویرانه های سمت راست مسجد را به جماعت خانه مبدل کرد،و درگاهی جنب آن ساخت. وضمناً کاروانسرای ریسمان فروشان که روبرروی درب بزرگ مسجد بود به صحن مسجد افزود و حوض و چاه آب سردی احداث کرد.

          به سال 836 ه. ق امیر جلال الدین چخماق شامی و همسرش به نام بی بی فاطمه خاتون،سطح مسجد را سنگ مرمر کرده،دو ستون چپ و راست ایوان را کاشی معرق کردند، همین امیر و همسرخیرش به جای منبر چوبین قدیمی مسجد منبر آجری منقش پدید آوردند.خواجه معین الدین میبدی از وزرای تیموری، نیز در امر مسجد مداخله کرده، ویرانه های جماعت خانۀ  شاه نظام را که در حال خرابی بود،مرمت نمود.به سال 861 ه.ق امیر نظام الدین حاجی قنبر جهانشاهی حاکم یزد،القاب پادشاه زمان میرزا جهان شاه را به خط شمس الدین شاه،خطاط نمونه زمان بر کاشی معرق و زیر کتیبۀ شاه نظام کرمانی بر سردر مسجد ثبت کرد.

          درعهد شاه طهماسب صفوی (985-930ه.ق) جمال الدین محمد مشهور به مهتر جمال بر بالای سر درورودی مسجد،دو منار مرتفع ساخت ،و قبه ای بالای قبۀ مقصور بنا کرد. در ادامۀ دورۀ صفویه و به هنگام تولیت مولانا عبد الهی و مولا نا شهاب الدین عبدالله خلف مسجد در وضعیت مناسبی قرار گرفت.

          در عهد قاجار،و به سال 1240 ه. ق شاهزاده محمد ولی میرزا در جانب شمال غرب صحن ، شبستان بزرگ ستوندار و در سه ضلع صحن،رواقی طاقدار با پوشش گنبدی بنا نهاد. در سال 1334 هم با تشکیل هیأت حامیان مسجد جامع کبیر،که تشکیل شده از افرادی علاقه مند بود،تعمیراتی در مسجد انجام شد و همچنین کتابخانه بر آن اضافه شد.

          این مسجد به سال 841 ه ق به اتمام رسیده است، و از نظر اعتبار پس از مسجد جامع شهر می باشد در عهد ساخته شدن نیز این مسجد و ابنیۀ اطراف آن باعث ترقی محلۀ اطراف آن بود.در آن دوران مسجد مذکورخارج از شهر بود،که تا دورۀ محمد شاه با وجود حصار شهر که هنوز پا برجابود،این مسئله به نظر می رسید،این مطلب در کتابچۀ موقوفات یزد نوشتۀ عبدالوهاب طراز ذکر گردیده است.

          مسجد در دوران اولیه رونق غریبی داشت،حفاظ خوش الحان به تلاوت مشغول بودند،و نمازهای پنج گانه به انجام می رسید.سورۀمسجد به خط مولانای اعظم شمس الدین محمد شاه حکیم که یاقوت عهد خود بودکتابت شده،لازم به ذکر است اتمام مسجد به وسیلۀحرم امیر به نام فاطمه خاتون بوده است.

          آنچه امروز به نام میدان امیر چغماق مرکز شهر را در بر می گیرد،و نامش در جامع مفیدی آمده از ابنیۀ این خاندان فعال بود آنها در جنب مسجد تشکیل مجموعه ای را دادند،که در سال 841  صورت گرفت،وشامل خانقاه و صفه های چهار گانه و حوض های بزرگ بود،که از آب خیر آباد (دهوک)سرریز و مورد مصرف مردم بود. در وصف ساختۀ امیرجلال الدین و همسرش،کاتب تاریخ یزد شعری سروده است این شعر ضمن معرفی اجمالی و ستایش سازندگان آن ،تاریخ اتمام را هم در بر دارد.

این عمارت ملک را هم رفعتست و هم صفا       گر تفاخر میکند وقتست بر اوج سما

مصر جامع شد از این جامع،سواد شهر یزد     مکه کو تا کعبۀدیگر ببیند از صفا

مسکن خیر و عبادت منزل علم و ورع         باعث عجز و تضرع مانع خوف ورجا

میکند هر دم بخاک خطۀ او افتخار        ملک و دین و دولت از روی دل و صدق و صفا

هست محرابش دعای قبلۀ چون آسمان     کاندر آن محراب در یابد اجابات دعا

هشتصد و چهل ویک از هجرت این را ساخت      عصمت دنیا و دین خاتون گردون اقتدا

یکی دیگر از کارهای مهم و خیر امیر چقماق شاهی ،عمارت و احیاء آب دهوک مشهور به         خیر آباد  ،که مالکان آنرا به جلال فروخته و او با عمارت آن ،آب زیادی از آن استخراج کرد،آن آب تا مجموعۀ امیر چقماق هدایت گردید. سپس با گذر از کوچۀاهروک ،به قلعۀ شهر رسیده در مسجد جامع هم با مصنعه اي بهره برداری مردم را امکان پذیر کرد.

          چاه آب سرد نزدیک مسجد میر چقماق ،از استحداثات دیگر امیر بود ،که منقش به جواهرات گردیده بود والقاب پادشاه بزرگ تیموری شاهرخ بر آن کتابت شده بود.   

آل بویه و کاکویان در یزد

 

 

آل بویه و کاکویان در یزد

با تشکیل حکومت آل بویه ،این مزدوران دیروز و حاکمان امروز ،هنگامی که علی بن بویه با قبول پرداخت مالیات شصت هزار دیناری شروع به فرمانروایی کرد،و جهت جمع و کسب آن مال از قلمرو خویش ،والی به اطراف اعزام می کرد ،مردم یزد که خواهان آرامش بودند آل بویه را به نیکویی پذیرفتند و ابن مؤید ارتباط مؤثر بین حاکم و رعیت و آیندۀدرخشان برای شهر یزد بود.  

          در ادامه مسیر تاریخ ،ما در کتاب تاریخ یزد نوشته علی کاتب شاهد نگارش مطلبی چنین هستیم که فخر الدولۀ دیلمی پسر کهتر رکن الدوله و سپس فرزند این فخر الدوله به نام مجد الدوله و مادرش به ترتیب در این نواحی حکومت داشتند .

          با پیروزی سلاجقه در دندانقان و استقرار آنها در شرق ایران ،اکنون راه تهاجم به غرب باز بود ،و در سال 431 ه. ق در ایران شاهد آخرین مرحله ای بودیم که مینورسکی از آن به دورۀ" میان پردۀ دیلمی "ذکری به میان می آورد.

          حال باید ببینیم در خطه یزد که حکومت غیر مستقیم آل بویه بود ،در ادامه چه اتفاقاتی می افتد و حاکمان آیندۀآن که کاکویان بودند چگونه سر از تاریخ بیرون می آورند.

          کاکویان قدرت زیادی در مرکز ایران ایجاد کرده ،اما این عمل آنها دیری نپائید. مؤسس این سلسله به نام رستم بن مرزبان دشمنزیار ،با یاری دادن به آل بویۀ ری ،در برابر زیاریان  عنایت و لطف خاص آنها را جلب کرد.

          پسر این رستم بن مرزبان به نام علا ئ الدوله محمد نخست از سوی آل بویه به حکومت اصفهان منصوب گردید. او تقریباً حکومت مستقلی از آل بویه تشکیل داده بود و قدرت خود را کم کم به شهر های همجوار ،مثل همدان و دینور گسترش داده بود.  

          در رزمگاه دندانقان به سال 431 طغرل ،ری و اصفهان را به ابو منصور فرامرز ،پسر ابن کاکویه اعطا کرد ،و با مرگ پدر ،به سال 433 ه. ق فرامرز در اصفهان جانشین او گردید،و همدان به فرد دیگر این خاندان به نام ابو کالیجار گرشاسب قرار گرفت.

          این فرامرز در ارتباطات خود سعی کرد مناسباتی یکسان با دو طرف سلجوقی و در گاه خلفا و البته وابستگان قدرتمند آن در گاه به نام آل بویه به ریاست ملک الرحیم برقرار کند . این مسئله و مسائلی دیگر باعث شد ،او که لشکر کشی به غرب کرده بود،اصفهان پایتخت فرامرز را به حصار گرفت، و پس از مدتی شهربندان ، آنجا را تسخیر و تختگاه خود کرد.

در عوض ، طغرل سلجوقی فرامرز کاکویی را به حکومت یزد و ابر کوه اعزام کرد،احیاناًعلت آن حُسن سابق برای سلطان بود،ولی گرشاسب از همدان رانده و ملتجی به دستگاه آل بویه گردید.

          نوادگان ابن فرامرز خود را با سلاجقه تطبیق نمودند ،البته در برخی منابع نام این اولین امیر اعزامی به یزد ،علاءالدوله کالنجار عنوان گردیده است، مثل نوشتۀکتاب تاریخ جدید یزد که می گوید: سلطان ملکشاه سلجوقی پس از عبور از عراق ،به اصفهان آمد و بعد از ملاقات او با علاءالدوله کالنجار که از او استقبال شایانی کرده بود ،به بغداد رفت و قریب 3 سال در بغداد سپري کرد و پس از بازگشت قصد اصفهان کرده و پیشنهاد کرده و پیشنهاد ترک آنجا را توسط حاکم کاکویی با فرستادن ایلچی به اطلاع حاکم کاکویی اصفهان رسانید. علاءالدله علم با اظهار فرمانبرداری ابراز علاقه به داشتن وطن کرد،تا در آن به عبادت مشغول گردد و ملکشاه هم ضمن تأمل ، حکومت یزد را به عنوان دارالعباده به علاءالدوله منتقل کرد. آتشکده زردتشتیان یزد

          جامع مفیدی هم ضمن اعلام تصرف اصفهان توسط ملکشاه سلجوقی ، نام علاءالدوله را ذکر می کند که در آینده بر آن بحث می شود ،اما نویسندگان کتاب کمبریج آورده اند که طغرل به سال 442 ه. ق متوجه اصفهان شده ،لشگر گسیل داشته و ضمن بر کندن حکومت کاکویان ،ابو منصور فرامرز زا که پسر علاءالدوله بوده است بر حکومت یزد و ابر کوه اعزام می دارد.

          کتب جدید هم این اختلاف را نشان می دهند ،مثلاًدر نگین کویر ضمن معرفی سال 443 ه. ق به عنوان سال ورود طغرل به اصفهان ،ظهیر الدین ابو منصور فرامرز را حاکمی می داند که طغرل جهت حکومت یزد به آن سو اعزام می دارد ،و او مصادف حکمرانی پادشاهان مقتدر سلجوقی یعنی طغرل ،آلب ارسلان و ملکشاه حاکم یزد شناخته می شود .  

          پس از او هم فرزندش امیر علی و سپس علاءالدوله کالیجار و پسرش فرامرز به حکومت یزد رسیدند،و این سه 3 شخصیت در عهد سلجوقی صاحب مقام بوده اند ،به علت نداشتن فرزند ذکور حکومت یزد به دو دختر امیر فرامرز ثانی می رسد و رکن الدین سام بن وردان روز ،اتابک ایشان آنها را همراهی می کند و این سبب انتقال حکومت بر اثر مرور زمان از کاکویان به اتابکان گردید .

           به هر شکل تواریخ محلی یزد در ذکر چگونگی فتح اصفهان توسط سلاجقه ،و اعزام امیر تناقضاتی دارند ،دیدیم که در جامع مفیدی سابق الذکر هم فاتح اصفهان ملکشاه ،و حاکم اعزامی به یبزد را علاءالدوله ذکر می نماید.

          ولی آنچه از مشهود است ،تسلیم اصفهان به میل کاکویان نبوده است ،و مقاومت هم در برابر ش نموده اند و حتماًحاکم فرستاده شده به علت سوابق خدمتی خاندانش به یزد اعزام شد.

          بنابراین می توان حدس زد که کاکویان با از دست دادن اصفهان در نقش امیران تابع برای دولت سلاجقه ،و فقط دارای قدرت محدودی بودند ،نه همچون سابق که آنها در عهد آل بویه دارای قدرتی منطقه ای بودند ،و صاحب استقلال ویژه ای بودند.

          واگذاری یزد به کاکویان هم جزو سیاست سلجوقیان بخصوص طغرل سلجوقی بود،که سعی داشت تا با اینگونه اعمال و به کارگیری عناصر حکومتی سابق ایران بتواند از ترکتازی و قدرت طلبی روز افزون ترکمنان جلوگیری کند.

          ویژگی اقطاع دادن که با سیاستهای نظام الملک که در شخص ملکشاه ظهور یافته بود ،هماهنگ بود دارای ارتباط با نظام ایلیاتی هم بود ،که قبلاً نخستین جلوه های نظام مذکور در عهد آلب ارسلان جلوه گر شده بود ،سپس با راهنمایی نظام الملک یک سیاست حکمرانی به نام اقطاع به کار گرفته شد. اما در باب کاکویان پس از به کار گرفته شدن دو سیلاست قابل تشخیص است: 1- اقطاع دادن به آنها 2- به فامیلی در آوردن آنها ،با از دواج دادن مصلحتی شاهزادگان سلجوقی با بزرگان کاکویی.شاهد این امر دادن حکومت یزد به امیر کاکویی و بعد هم با به عقد در آوردن ارسلان خاتون (تر کان خاتون )  برای آن امیر که دختر عم طغرل بوده ،هر دو سیاست اجرا شد ،که موفقیت آمیز هم بود .

لازم به ذکر است که این اقطاع دار مثل بقیه،در مواقع لشگر کشی ها ،مقید به حرکت با پادشاه بزرگ می بود که نمونه آن در حرکت افرادی از این دست با طغرل به سوی فتح بغداد قابل ذکر است.

          به نقل  منابع موثق ،آمدن این اقطاع دار با تجارب قبلی که داشت ،مۀید آبادانی و رونق در شهر یزد و توابع آن بود و ارتقاءزندگی مردم در عهد او نمایان شد. علاء الدوله خود بانی عمارات کثیری بود ،از جمله مناره ای که القاب ارسلان خاتون همسرش بر آن به واسطه کاشی تراشیده شده و نصب گردیده بودند،تاریخ جدید یزد ،استواری این مناره تا سال 833 ه.ق را به یاد می دهد.

          همچنین مسجد جامع از بناهای ساخت او ذکر شده ،همچنین عمرانی ها و               خیر خواهی های چهار امیر علاءالدوله که هر یک گوی سبقت را در امور خیر از هم می ربودند ،از آثار هنوز بر جای مانده آنها که به اسم مشهورند ،فصلی دیگر بر این کامیابی امیر کاکویی است.

باغ بهشتی ساخته ابومسعود بهشتی و محله یعقوبی که از عمارات ابو یعقوب دیلمی بود ،و هنوز نام ونشان آن برجاست و محله نرسو آباد ساخته است . کیا نرسودیگر امیر مقطع بزرگ ،و البته آب معروف آن و دیگراستحدات این گروه.

          همچنین احداث حصار بر گرد شهر یزد هم به همین دوره منسوب است ،که علاءالدوله طبق این خبر دستور احداث آنرا به چهار امیر خود داده بود و اجرا گردید. که نام نهادن چهار دروازه حصار جدید به نام امیران چهارگانه در کتاب تاریخ جدید یزد ،مذکور است. اما به غیر از امرای دست اول،متعلقان دیگر علاءالوله نیز هر یک عمارتی به مکمال بنا نهادند ،که نمونه آن جاري ساختن قناتی به نام دو کنیز ارسلان خاتون لبه نام «ابرو مبارکه »است.

حال باز گردیم به ذکر سلسله کاکویان،که بر طبق اسناد با سرنوشت فرزندان حاصل از ازدواج ملکه سلجوقی با علاءالدوله به نامهای گرشاسب علاءالدوله (امیر زاده علی گرشاسب )و دختری به نام «عطا خاتون»در ارتباط مستقیم است.

          هنگامی که این دو فرزند مقطع،به بلوغ رسیدند،ملکشاه آنها را به نزد خویش خواند و پسر را یعنی علی گرشاسب را سر آمد امرا کرد و ملکه خاتون را به عقد فرزند خود محمود در آورد.

که حاصل ازدواج فوق به نام علاءالدوله عطا خان به علت کشته شدن در حین دورۀ فطرتی که پس از ملکشاه پیش آمده بود،نتوانست اسم و رسمی به هم برساند .

از سوی دیگر سلطان سنجر فرزند گرشاسب ثانی را که در جنگ قطوان با اغزها به قوت رسیده بود را منتخب مسند پدرش کرد،ولی خود این قائم مقام به نام امیر فرامرز در جنگ با اغزها،در رکاب سلطان سنجر به قتل رسید. و چون فرامرز را فرزند پسر نبود ،ناچاراً سنجر دختران او را به همراهی اتابکی به نام رکن الدین به سوی یزد گسیل داشت.این اتابک ،مدت چهل سال بر مسند خود باقی ماند و تا سال 590 ه.ق گویا بر دارالعباده حاکم بوده است.و خود نیز بانی کارهای عام المنفعه کثیری بوده که یکی از آنها «مدرسه اتابک»بود که تا عهد صفویه در منابع پابرجا عنوان گردیده است.

لازم به ذکر است که مسجد جامع قدیم یزد،در زمان اتابکی او توسط دختران امیر فیروز که هر دو از ساعیان این راه بودند ،صورت پذیرفت. منتها کم کم حاکمان ثابت یزد ،همین اتابک و فرزندانش شدند و کار از کف دختر زادگان کاکویی خارج گردید ،و صحنه گردان ولایت سلسله اتابکان گردیدند.

در پایان برای استفاده بیشتر با ترسیم جدول خاندانی حکمرانان کاکویه ،برطیبق برخی منابع ،ذکر می گردند:

سلسله نسب حكمرانان كاكويي

از سال 51-1008/443-398حكمرانان مستقل،و از آن به بعد تابع سلاطين سلجوقي گرديدند.

   علائ الدوله محمد بن دشمنزيار 1008/398

   ابومنصور فرامرز(در اصفهان)51-1041/43-433

   ابوكاليجار گرشاسب اول در همدان و نهاوند1048-1041/440-433

   ابو منصور علي در يزد1095-؟/488-؟

   ابوكاليجار گرشاسب دوم در يزد1119-1095-513-488

پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت

پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت

 

ای فرزند، دانای طوس چنین گفته است که یک شب دقیقی شاعر به خواب او آمد. می گوید: نمی دانم از کجا آمد ولی جامی می داشت همچون گلاب. بر آن جام نگاه می کرد و داستان ها می گفت از گذشته و آینده، از پیروزی محمود و گذشتگان خوشبخت و موفق. فردوسی گوید: دقیقی به من، آواز دادی که می بخور به آیین کاوس کی و در آن باره سخن گفتیم و دوستانه به من گفت من از شاهنامه بیش از هزار بیت را سروده ام و اگر یافتی تو بخیلی مکن داستان گشتاسپ و ارجاسپ را بشعر در آورده ام که ناگاه سرآمد مرا روزگار.

ادامه نوشته

زندگاني و فعاليت روحانيون عصر ساساني

                             زندگاني و فعاليت روحانيون عصر ساساني

آذري دميرچي، علاءالدين. "زندگاني و فعاليت روحانيون عصر ساساني". دوره 15، ش 179 (شهريور 56): 11-27.

خلاصه:اهميت مقام موبد و نقش آنان در عصر ساساني ـ معرفي سه گروه روحانيون زردشتي و وظائفي كه هريك برعهده داشته‌اند ـ شرحي درباره "تنسر" روحاني زمان اردشير و ترجمه نامه مشهور او به گشنسب شاه، معرفي چهارتن از موبدان بزرگ گه در نوشته‌هاي مورخان اسلامي اسامي آنها ذكر شده است ـ "كرتير" موبر و نقش او در اذيت و آزار رمانويان،‌ شرحي بر زندگي‌ "آذربد" و رواياتي درباره او ـ شرح زندگي "مهروراژومهراكاويد" ، "آذربوذي" ، "زرواندار" ،‌ "مهرشاپور" ، "همگدين" ، دادفر، فرخان موبدان موبد يزدگرد شهريار.

ادامه نوشته

سيماي زرتشت در سرودهاي آسماني او «گاثها»

                        سيماي زرتشت در سرودهاي آسماني او «گاثها»

خدداديان، اردشير. "سيماي زرتشت در سرودهاي آسماني او،‌ گاثها". دوره 16، ش 189 و 190 (تيرومرداد 57): 84-96.

خلاصه:شخصيت روحاني زرتشت ـ سرودهاي ستايشي جهت خوشنودي خاطر "اشا" ، "هومن" و "اهورامزدا" ـ زندگي و پيكار زرتشت بر عليه ناپاكي و ستم و ياري طلبيدن از "اشا" و "آرمئيتي" از ويژگيهاي آئين مزديسني "سرودهايي از زمان آوارگي زرتشت" ـ دراهميت و ارزش آتش ـ نمونه‌هايي از آزمايشهايي كه بوسيله آتش راست را از دروغ تشخيص مي‌دادند كه درايران پيش ازاسلام رايج بود ـ جدال جاوداني مابين "اشا" و "دروگ" نظرچند محقق درباره گاثهاي زرتشت: هانس هاينريش شدر، ولفگانگ لنتس و والتر هينس ـ فلسفه پيامبر ايران باستان وشرح مبارزاتش برعليه بدي و دروغ.

ادامه نوشته

آشنايی با دين زردشت

آشنايی با دين زردشت

كتاب: آشنايي با اديان بزرگ، ص 62

نويسنده: حسين توفيقي

هنگامى كه چند قرن بر ورود آرياييان به ايران گذشت اين قوم اندك اندك به شهر نشينى روى آوردند و اين مساءله در جهان بينى ايشان تاءثير گذاشت .
در آن روزگار انسان اصلاح گرى بر خاست و آرياييان را كه خواستار ترك خرافات قديم بودند، به آيين تازه اى دعوت كرد و آيين مغان را برانداخت . اين پيامبر مصلح كه خود را فرستاده خداى خوبى و روشنايى معرفى مى كرد، زردشت نام داشت . وى مدعى بود آيين خود را از آهورمزدا دريافت كرده تا جهان را از تيرگيها پاك كند و آن را به سوى نيكى و روشنايى رهنمون شود.

ادامه نوشته

آشنايی با دين زردشت

آشنايی با دين زردشت

كتاب: آشنايي با اديان بزرگ، ص 62

نويسنده: حسين توفيقي

هنگامى كه چند قرن بر ورود آرياييان به ايران گذشت اين قوم اندك اندك به شهر نشينى روى آوردند و اين مساءله در جهان بينى ايشان تاءثير گذاشت .
در آن روزگار انسان اصلاح گرى بر خاست و آرياييان را كه خواستار ترك خرافات قديم بودند، به آيين تازه اى دعوت كرد و آيين مغان را برانداخت . اين پيامبر مصلح كه خود را فرستاده خداى خوبى و روشنايى معرفى مى كرد، زردشت نام داشت . وى مدعى بود آيين خود را از آهورمزدا دريافت كرده تا جهان را از تيرگيها پاك كند و آن را به سوى نيكى و روشنايى رهنمون شود.

ادامه نوشته

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

                                                             

به نام و نیروی و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند و امشه سپندگان و تندرستی و دیر زیوشی بهدینان مزدیسنان و همگی نیکان و با درود بر شما سروران گرامی.

شاید برای شما شگفت آور باشد که شالوده ی اندیشگاه کومنیسم نخستین بار در ایران و به دست یک ایرانی ریخته شد. مزدک نیشاپوری پسر بامدادان در هفده سده پیش اندیشه ای را آورد که امروز غربیان آن را کومنیست می نامند. چه بسا اگر سایر اندیشگاه ها را نیز ریشه یابی کنیم آنها نیز به ایران برسند. نوشتار زیر گزارش کوتاهی از اندیشه های مزدک و ریشه های ژرف این اندیشه هاست که برگرفته از آموزه های اشو زرتشت بوده است.
ادامه نوشته

دين در دوره‌‌‌ي ساساني

دين در دوره‌‌‌ي ساساني

دكتر بديع اللّه دبيري نژاد

دبيري‌نژاد، بديع‌اله. "دين در دوره ساساني". دوره 12،‌ ش131 ـ 136 و 137 (شهريور ـ بهمن و اسفند 52).

خلاصه: ش 131 (شهريور 52): 37-42. گفتاري كوتاه از بنياد شاهنشاهي اين دودمان، پيدايش سنتها و اديان گوناگون: 1- كيش زرتشت، اساس آموزشهاي زرتشت، اهورامزدا، سودهاي مقدس: "گاثها" ذكر رواياتي جهت آشنايي با اصول مذهب زرتشت، رواياتي درباره تولد و زادگاه زرتشت، اعتقادات زرتشتيان: "خيروشر"، وجود مطلق لايتناهي.

ادامه نوشته

مباني دين در حكومت ساساني

مباني دين در حكومت ساساني

اشراقي، احسان. "مباني دين در حكومت ساساني". دوره 12، ش 136 و 137 (بهمن واسفند 52): 25-31.

خلاصه:شرحي درباره ظهور بنيانگذار دولت ساساني از كارنامه اردشير بابكان، بررسي علل شكست دولت اشكاني، تصويركلي از تركيب اجتماعي و نظام اداري ساساني، نظر "كريستين‌سن" درباره تقسيم‌بندي اجتماعي و نقش مذهب درعهد ساساني، مقام روحانيون زرتشتي در تشكيلات جامعه ساساني، گوشه‌هائي ازنامه "تنسر" دررابطه با دين و دولت در حكومت ساساني، گوشه‌اي از كتيبه شاپور اول برروي ديواره‌هاي پرستشگاه موسوم به كعبه زرتشت واقع در نقش رستم درباره پايه و جايگاه "كرتير" و كارهاي مذهبي او.

ادامه نوشته

پارسی میانه

پارسی میانه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

زبان پارسی میانه یا پهلوی مادر زبان پارسی امروز است.

گونه کهنتر زبان پارسی که از میانه‌های دوره اشکانیان تا پایان دوره ساسانی رواج داشت را پارسی میانه یا پهلوی می‌‌نامند. زبان پارسی بکار رفته پیش از آن یعنی از آغاز روزگار هخامنشیان تا میانه‌های دوره اشکانیان را پارسی باستان می‌‌نامند.

ادبیات پارسی میانه به دو بخش پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی تقسیم می‌گردد.

پهلوی اشکانی در دوره اشکانیان زبان رسمی بود و خطی که بدان کتابت می‌شد خط پهلوی برگرفته از خط آرامی است. از پهلوی اشکانی چند نوشته کوتاه در دست است.

پهلوی ساسانی در دوره ساسانیان زبان رسمی بود و خط آن همان خط پهلوی اشکانی بود (با اندک تغییر). از دوران ساسانی کتیبه‌ها و سکه‌ها و نگین‌ها و مهر‌ها و ظرفها و بعضی کتب و رسایل باقی مانده (آنچه از کتب و رسایل پهلوی موجود است از لحاظ کتابت متعلق به دوره بعد از اسلام است). دوره ادبیات پهلوی تا سده سوم هجری دوام داشته است.

ادامه نوشته

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌

زهره‌ زرشناس‌

برگرفته از: دانشنامه زبان و ادب فارسي

  مجموعه فعّاليّتهاي‌ ادبي‌ ايرانيان‌ باستان‌ كه‌ به‌ دو صورت‌ شفاهي‌ و مكتوب‌ و به‌ تمامي‌ زبانهاي‌ ايراني‌ است‌. بخشي‌ از آنها دولتي‌ است‌، مانند سنگْنوشته‌هاي‌ شاهان‌ و نوشته‌هاي‌ روي‌ سكّه‌ها و بخشي‌ ديگر، مبتني‌ بر داستانهاي‌ ملّي‌، افسانه‌ها و بعضي‌ از آداب‌ و رسوم‌ اجتماعي‌ است‌ و پيكرة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ شفاهي‌ غيرديني‌ پيش‌ از اسلام‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. امّا بيشتر آثاري‌ كه‌ از اين‌ دوران‌ به‌ صورت‌ مكتوب‌ بر جاي‌ مانده‌ با دستگاههاي‌ دينيِ زردشتي‌، بودايي‌، مانوي‌ و مسيحي‌ مرتبط‌ است‌ و بدنة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ ديني‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ را مي‌سازد. در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌، آثار ديني‌ و ادبي‌ معمولاً به‌ كتابت‌ درنمي‌آمده‌ و بيشتر به‌ صورت‌ روايي‌، سينه‌ به‌ سينه‌، منتقل‌ و حفظ‌ مي‌شده‌ است‌. مثلاً كتاب‌  اوستا * ، پس‌ از سده‌ها انتقال‌ شفاهي‌، سرانجام‌ در دورة‌ ساساني‌ به‌ كتابت‌ درآمد (كلنز، ص‌. 33 ).

ادامه نوشته

فارسي باستان

 فارسي باستان

ديگر زبان فارسي باستان است كه آن را "فرس قديم" ناميده اند اين همان زباني است كه بر سنگ هاي "بيستون"، "اَلَوَنْد"،  صد ستون "تخت جمشيد"،  دخمه هاي هخامنشي، لوح هاي زرين و سيمين بُنلاد تخت جمشيد و جاهاي ديگر كنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی  بيستون است كه داريوش شاهنشاه هخامنشي تاريخ بيرون آمدن و به شهنشاهي رسيدن و كارنامه هاي خود را در آن جا گزارش داده است و خطي كه آثار نام برده بدان نوشته شده است خط ميخي است.

اين زبان نيز يكي ديگر از زبان هاي قديم ايران است و با اوستائي فرق اندك دارد و آن نيز چون اوستائي داراي اعراب و تذكير و تأنيث مي باشد- خط ميخي برخلاف اوستائي و پهلوي از چپ به راست نوشته مي‌شده است.

 

 

 

 پهلوي

ديگر زبان پهلوي است، اين زبان را فارسي ميانه نام نهاده اند و منسوب است به "پرثوه" نام قبيله ی  بزرگي يا سرزمين وسيعي كه مسكن قبيله ی پرثوه بوده و آن سرزمين خراسان امروزي است كه از مشرق به صحراي اتابك (دشت خاوران قديم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حاليه) و از نيمروز به سند و زابل مي پيوسته، مردم آن سرزمين از ايرانيان (سَكَه)بوده اند كه پس از مرگ اسكندر يونانيان را از ايران رانده دولتي بزرگ و پهناور تشكيل كردند و ما آنان را اشكانيان گوئيم و كلمه ی  پهلوي و پهلوان كه به معني شجاع است از اين قوم دلير كه غالب داستان هاي افسانه ی  قديم شاهنامه ظاهراً از كارنامه هاي ايشان باشد باقي مانده است.

زبان آنان را زبان "پرثوي" گفتند و كلمه ی  پرثوي به قاعده ی  تبديل و تقليب حروف "پهلوي" گرديد و در زمان شهنشاهي آنان خط و زبان پهلوي در ايران رواج يافت و نوشته هایي از آنان به دست آمده است كه قديم ترين همه دو قباله ی  ملك و باغ است كه به خط پهلوي اشكاني بر روي ورق پوست آهو نوشته شده و از "اورامان كردستان" به دست آمده است و تاريخ آن به (120 پيش از میلاد مسيح) مي كشد.

زبان پهلوي زباني است كه دوره اي از تطوّر را پيموده و با زبان فارسي ديرين و اوستایی تفاوت هایي دارد خاصه آثاري كه از زمان ساسانيان و اوايل اسلام در دست است به زبان دري و فارسي بعد از اسلام نزديك تر است تا به فارسي قديم و اوستائي چنان كه بعد از اين در جاي خود بدان اشاره خواهد شد.

زبان پهلوي از عهد اشكانيان زبان علمي و ادبي ايران بود و يونان مآبي اشكانيان به قول محققان، صوري و بسيار سطحي بوده است و از اين رو ديده مي شود كه از اوايل قرن اول ميلادي به بعد اين رويه تغيير كرده سكه ها، كتيبه ها، كتاب های علمي و ادبي به اين زبان نوشته شده است و زبان يوناني متروك گرديده است و قديم ترين نوشته ی  سنگي به اين خط كتيبه ی  اردشير اول در نقش رستم و شاپور اوّل است كه در شهر شاپور اخيراً بر روي ستون سنگي بدو زبان پهلوي اشكاني و پهلوي ساساني كشف گرديده است.

زبان پهلوي و خط پهلوي به دو قسمت تقسيم شده است: 1- زبان و خط پهلوي شمالي و شرقي كه خاص مردم آذربايجان و خراسان حاليه (نيشابور- مشهد- سرخس- گرگان- دهستان- استوا- هرات- مرو) بوده و آن را پهلوي اشكاني يا پارتي و بعضي پهلوي كلداني مي گويند و اصحّ اصطلاحات (پهلوي شمالي) است.

2- پهلوي جنوب و جنوب غربي است كه هم از حيث لهجه و هم از حيث خط با پهلوي شمالي تفاوت داشته و كتيبه هاي ساساني وكتاب های پهلوي كه باقي مانده به اين لهجه است و به جز كتاب "درخت اسوريك" كه لغاتي از پهلوي شمالي در آن موجود است ديگر سندي از پهلوي شمالي در دست نيست مگر كتيبه ها و اوراقي مختصر كه گذشت معذلك لهجه ی  شمالي از بين نرفت و در لهجه ی  جنوب لغت های و فعل های زيادي از آن موجود ماند كه به جاي خود صحبت خواهيم كرد.

در وجه تسميه ی  پهلوي اشاره كرديم كه اين كلمه همان كلمه ی "پرثوي" مي باشد كه به قاعده و چم تبديل حروف به يكديگر حرف (ر)به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گرديده و "پهلوي" شده است، پس به قاعده ی  قلب لغت های كه در تمام زبان ها جاري است چنان كه گويند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، اين كلمه هم مقلوب گرديده "پهلوي" شد. اين لفظ در آغاز نام قومي بوده است دلير كه در (250 ق م) از خراسان بيرون تاخته يونانيان را از ايران راندند و در (226 ب م) منقرض شدند- و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوي خواندند، و مركز حكومت آنان را ري، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به قولي آذربايجان بود بعد از اسلام مملكت پهلوي ناميدند-  در عصر اسلامي زبان فصيح فارسي را پهلواني زبان و پهلوي زبان خواندند و پهلوي را برابر تازي گرفتند نه برابر زبان دري و آهنگي را كه در ترانه هاي "فهلويات" مي خواندند نيز پهلوي و پهلواني مي گفتند پهلواني سماع و لحن پهلوي و گلبانگ پهلوي اشاره به فهلويات مي باشد.

مسعود سعد گويد:

 

              بشنو و نيكو شنو نغمه ی  خنياگران         به پهلواني سماع به خسرواني طريق

خواجه گويد:

بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوي          مي خواند دوش درس مقامـات معنوي

شاعري گويد:

لحــن او را مــن و بيـــت پــــهلـــوي                    زخــمــه ی  رود و ســرود خســـروي

 زبان سغدي

ديگر زبان سُغدي است، سُغْد نام ناحيه اي است خرم، آباد و پر درخت كه "سمرقند" مركز اوست و در قديم تمام ناحيه ی  تمام ناحيه ی  بين "بخارا"، "سمرقند" و حوالي آن ايالت را سُغد مي خوانده اند- اين نواحي در اوايل اسلام به سبب خوبي آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده يكي از چهار بهشت دنيا به شمار مي آمده است.

اين نام در كتيبه ی  بزرگ داريوش به نام (سوگديانا) ذكر شده است و از شهرستان هاي مهم ايران شمرده مي شد و زبان مردم آن نيز لهجه يا شاخه اي از زبان ايراني و به سغدي معروف بوده است، اين زبان در طول خطي متداول بوده است كه از ديوار چين تا سمرقند و آسياي مرکزي امتداد داشته و مدت چند قرن اين زبان در آسياي مركزي زبان بين المللي به شمار مي رفته است.

هنوز يادگار اين زبان در آن سوي جيحون و دره ی  زرافشان و نواحي سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقي است و يادگار ديگري نيز از آن در ناحيه ی  "پامير" متداول است و قديم ترين نمونه اي كه از اين زبان به دست ما رسيده اوراقي است كه از كتاب هاي مذهبي ماني پسر فديك، پيمبر مانويان به خط آرامي و اين ورقه در سال هاي نزديك به دست كاوش كنندگان آثار قديم كه در تركستان چين به كاوش و پژوهش پرداخته بودند از زير انقاص شهر ويران "تورفان" و ساير قسمت هاي تركستان چين پيدا آمده است و چون آن را خواندند دانستند كه سرودهاي ديني ماني و شعرهايي است كه در كيش مانوي گفته شده و از آيات كتاب ها مذكور است و نيز برخي اسناد از كيش بودائي و فصلي از عهد جديد ترسايان و مطالبي كه هنوز حل نشده است در ميان آن ها است.

هر چند اين آيه ها و شعر ها پاره پاره، جدا جدا و شيرازه فرو گسسته است و گويا باز ماند و مره ريگي است از كتاب هاي پارسي ماني "شاپور گان" و كتابي ديگر كه نام آن "مهرك نامه" بوده است. امّا با وجود اين به تاريخ تطّور زبان پارسي ياري بزرگي كرده بسياري از لغت هاي فارسي را كه با لغات اوستا، فارسي باستاني و پهلوي از يك جنس ولي به ديگر لهجه است به ما وانمود مي سازد و بنياد قديم زبان سغدي و بلكه ريشه و پايه ی  زبان شيرين "دري" را كه زبان فردوسي و سعدي است معلوم مي دارد؛ و نيز از كشفيات به زبان هاي آريائي ديگري كه زبان "تخاري" و زبان "سكائي" باشد مي توان پي برد و اكنون مشغول حلّ لغات و تدارك صرف و نحو آن زبان ها مي باشند.

زبان دري

در معني حقيقي اين كلمه اختلاف است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است كه: "گويند لغت ساكنان چند شهر بوده است كه آن بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است و طايفه ی  بر آن اند كه مردمان درگاه كيان بدان متكلم مي شده اند و گروهي گويند كه در زمان "بهمن اسفنديار" چون مردم از اطراف عالم به درگاه او مي آمدند و زبان يكديگر را نمي فهميدند بهمن فرمود تا دانشمندان زبان فارسي را وضع كردند و آن را دري نام نهادند يعني زباني كه به درگاه پادشاهان تكلّم كنند و حكم كرد تا در ممالك به اين زبان سخن گويند- و منسوب به درّه را نيز گويند همچو كبك دري و اين به اعتبار خوشخواني هم مي توان بوده باشد زيرا كه بهترين لغات فارسي زبان دري است."

از اين تقريرها و توجيه هاي ديگر چيزي كه بتوان پذيرفت دو چيز است:

يكي آن كه در دربار و ميان بزرگان در خانه و رجال مداين (تيسفون پايتخت ساساني) به اين زبان سخن مي گفته باشند.

ديگر آنكه اين زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ايران، بلخ، بخارا و مرو بوده باشد- و جمع بين اين دو وجه نيز خالي از اشكال است و مسائلي كه اين دو وجه را تأييد مي كند.

قديم ترين آثار زبان ايران

مورّخان اسلامي نوشته اند نخستين كسي كه به زبان پارسي سخن گفت "كيومرث" بود و معلوم است كه اين سخن افسانه ی  بيش نيست. اما آن چه تا امروز از روي آثار صحيح و تاريخي به دست آمده است قديم ترين كلامي از زبان ايراني كه در دست ما مي باشد همان سخنان اشو زرتشت سپيتمان است كه در سرودهاي ديني "گائه" مندرج است و بعد از آن قسمت هاي قديم اوستا كه غالب آن ها نيز نظم است نه نثر – گائه به زباني است كه آريائي هاي هند نزديك بدان زبان كتاب های ديني و ادبي قديم خود را تأليف و نظم نموده اند، نام كتاب زردشت چنان كه گذشت "اوپستاك" بود و گاهي از آن كتاب به عبارت "دَين" تعبير مي‌شده است. مخصوصاًً در كتاب پهلوي "بندهش" به جاي اوستا همه جا "دين" آمده است و خط اوستائي را هم بدين مناسبت "دَينْ دِپيوَريه" گويند، يعني خطّ دين و در "دينكرت" و ساير كتاب های هر جا كه گويد "زردشت دين آورد" مرادش اوستا است.

ديگر كتيبه هایي است كه از هخامنشيان باقي مانده است كه مهم ترين آن ها كتيبه ی  بهستان = بيستون مي باشد و ما اينك اشاراتي به مجموع كتيبه هاي سنگي و سفالي مي نمائيم:

1- در شهر پازارگاد يا پاساركاد عبارتي بوده است به خط ميخي كه: من "كورش پادشاه هخامنشي ام" و نيز مجسمه ی  از زير خاك در 1307 به اهتمام پروفسور هرتسفلد بيرون آمده و بر آن اين سطور نبشته است:"من كورش شاه بزرگم"

2- كتيبه ی  بيستون

اين نوشته بر تخته سنگي بزرگ در درّه ی  كوچكي از كوه معروف به بيستون "بغستان" از طرف "داريوش" كنده شده است، و در زير نبشته ها صورت داريوش است كه پاي خود را بر زبر مردمي كه بر زمين به پشت در افتاده است نهاده و كمان در دست دارد و پيشروي او نه نفر از طاغيان بريسمان بسته با جامه هاي گوناگون ديده مي شوند و بر بالاي صفه پيكر "فَرَوَهَرْ" نمودار است و پشت سر داريوش دو تن از بزرگان ايستاده اند.

داريوش در اين جا دو كتيبه دارد: يكي كتيبه ی  بزرگ به خطّ ميخي و به زبان فارسي قديم، عيلامي و بابلي در دو هزار كلمه ديگر كتيبه ی  كوچك به زبان فارسي و عيلامي در صد و پنجاه كلمه، خلاصه ی  اين نوشته ها شرح فتوحات داريوش و فرو نشاندن فتنه ی  بردياي دورغين "گئوتاماي مغ" و داستان نه تن از طاغيان مي‌باشد- اين كتيبه مهم ترين كتيبه هاي هخامنشي است و از روي اين نوشته ها قسمت بزرگي از تاريخ هخامنشي روشن مي گردد.

3- كتيبه ی  تخت جمشيد:

در وادي مرودشت كه رود "كور" از ميانش جاري است، در دامنه ی  كوه رحمت پشت به مشرق و روي مغرب بر كمر كوه چند كاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهري هم- كه به اغلب احتمالات "پارس" نام داشته و پيش از شهر "سْتَخْرْ" و بعد از شهر "پارسَ كْرتَ" پايتخت "فارس" بوده است و يونانيان آن را "پرس پوليس" خوانده اند – در پيرامون اين عمارات وجود داشته است.

اين عمارات بر طبق كتيبه هایي كه از داريوش و خشايارشا باقيمانده است هر كدام  نامي خاص داشته، آن چه پيشاپيش پلّه و دروازه ی  ورود به مغرب قرار دارد. بارگاه شاهنشاهي و بر طبق كتيبه ی  درب بزرگ به صفت "وَسْ دَهْيو" يعني "همه كشور" يا "همه كشورها" خوانده مي شده است و جايگاه پذيرائي فرستادگان و بار دادن همه ی  رعاياي شاهنشاهي هخامنشي بوده- ديگر "اَپَدانَهْ" نام داشت ظاهراً از همان ماده ی  "آبادان" و بيروني شمرده مي شد قصر ديگر در دست چپ "اَپَدانَه" واقع است نام "صد بيستون" داشته است و اين نام در كتيبه ی  پهلوي "شاپور سكانشاه" كه روزي در اين عمارت فرود آمده است ديده مي شود و به جاي خود از آن كتيبه گفتگو خواهد شد. ديگر كاخ "هَدِشْ" يا "هَديشْ" به ياء مجهول بر وزن "مَنشْ" نام داشت و در سوي جنوبي اپدانه واقع بود، چنين پنداشته اند كه اين كاخ اندروني شاهنشاهي و حرم سراي بوده است و اين حدس به دلايلي درست مي نمايد چه شايد واژه ی  "هَديش" اصل و ريشه ی "خديش" باشد، كه به زبان دري كدبانو، خاتون بزرگ و رسمي را گويند و چنانكه خواهيم ديد حرف "خ" و "ه" در زبان فارسي به يكديگر به‌ دل مي شود، عمارت ديگر "تَجَر" است و آن كاخ كوچك تري بوده است در ضلع شمالي صفه ی  تخت جمشيد كه آن را قصر زمستاني يا "آفتاب‌كده" پنداشته اند، در فرهنگ ها "تجر" بر وزن شررخانه ی  زمستاني را گويند و بعضي مخزن و صندوق خانه نيز هست، و اين بنا رو به آفتاب ساخته شده است و امروز اين كاخ را آينه خانه گويند و دو كتيبه از سكانشاه به پهلوي و يك كتيبه از عضدالدّوله فنا خسره ی  ديلمي به خط كوفي و چند كتيبه ی  ديگر از آل مظفر و تيموريان در آن جا هست. سواي اين چند كاخ  بزرگ آثاري از معبد، خلوت ها و ابنيه ی  خرد و ريز ديگر نيز در آن صفه باقي است.

اين بنا به دست داريوش در بسته 520 ق م آغاز گرديد و سپس داريوش وليعهد خود خشارشا را در حيات خود به تخت نشانيد و امام ابنيه ی  نامبرده را به اهتمام وي باز گذاشت در اين ابنيه نيز جاي به جاي كتيبه‌هايي از داريوش، خشايار شا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقي است به سه زبان پارسي، عيلامي، آشوري و اخيراً قريب سي هزار خشت مكتوب به خط ميخي كه نظيرش در شوش نيز به دست آمد در تخت جمشيد پيدا شد و براي پختن و خواندن به فيلادلفي به امريكا ارسال گرديد و نيز لوحه هاي زرين و سيمين كه در زير پايه هاي عمارت به عنوان "بُنلاد" يعني سنگ يادگارِ بنا به خط ميخي از داريوش به دست  افتاده درموزه ی  ايران باستان در تهران موجود مي باشد اين كاخ ها را اسكندر ملعون پس از ورود به "پارسا" عمداً آتش زد و علامت آتش سوزي هنوز در آن پيداست و نگارنده خود زغال هاي قديم را ديده است....

در تُنده ی  كوه بيرون ازين عمارت نيز دو دخمه است و دخمه ی  سوّمين كه گويا از آن داريوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نيز نقوش و نام هایي كنده شده است.

4- كتيبه اي در تنگه ی  سوئز يافته اند از داريوش اول داراي هشتاد كلمه كه بعضي از آنها محو شده است، مضمون كتيبه ی  مذكور چنين است- بعد از عناوين و القابي كه در همه ی  كتيبه ها معمول است گويد:"داريوش شاه مي گويد من پارسيم و به دستياري پارسيان مصر را گشودم و فرمودم از آب رواني كه نيل نام دارد و در مصر جاري است به سوي دريائي كه از پارس به آنجا مي روند اين كال را بكنند و اين كال كنده شد چنانكه من فرمان دادم و كشتي ها روانه شدند از مصر از درون اين كال به پارس چنانكه اراده ی  من بود".

5- كتيبه ی  نقش رستم:

در سه ميلي تخت جمشيد دخمه هايي بر بدنه ی  كوه كنده و تراشيده اند، اين ها سه دخمه است كه يكي روي ديگري به شكل چليپا كنده شده است و 24متر و نيم از زمين بلندتر است در قسمت بالاي اين آثار حجّاري هاي زيبا، صورت داريوش و "گاس"، سريري كه روي گاس نهاده شده، داريوش بر آن ايستاده است نقش گرديده و كتيبه ی  هم به امر داريوش در آن جا كنده شده است

 

 

 

6- آثار داريوش:

 

"شوش" در خاك خوزستان و پايتخت زمستاني شاهان هخامنشي بوده است – در شوش ارگ، قلعه و كاخ بزرگ و زيبائي داشته اند كه ستون هاي سنگي شبيه به ستون هاي تخت جمشيد و كاشي كاري هاي بسيار ممتاز در آن عمارت به كار برده شده بود و غالب اين يادگارها در موزه ی  "لُوْر پاريس" موجود است. در اين ارگ مانند تخت جمشيد خشت هائي پيدا شد از گِل رُسْ كه روي آن ها به خط ميخي كتيبه هائي نوشته اند به زبان معهود و نسخه ی  بابلي (اسوري) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از ساليان رنج و بررسي عاقبت در (1928 مسيحي) بعد از سي سال تمام اين نبشته ها خوانده شد و منتشر گرديد.اين نبشته از داريوش بزرگ است كه نخست وي اين كاخ و ارگ را آباد كرده است – اين كتيبه بعد از كتيبه ی  بيستون مهم ترين نوشته اي است كه از هخامنشيان به دست آمده است، و اگر نبشته هاي خشتي تخت جمشيد نيز خوانده شود سومين قسمت مهّم اين آثار شمرده خواهد شد.

همچنين در شوش كتيبه هاي كوتاه ديگري بر پاسنگهاي ستون، آجرها، كاشي ها، مجسمه ها و لوحه هاي سنگي و ميزهاي مرمر و اشياء متفرق از داريوش پيدا شده است كه اين شاهنشاه را معرفي مي‌نمايد- اين يادگارها نيز همه به سه زبان پارسي، عيلامي و آسوري مي باشد.

در شوش از خشايارشا، اردشیر دوم و اردشير سوم نيز كتيبه هایي يافت شده است كه خود را معرفي مي‌كنند و نام اَپَدانه، خَديش، دَسَرْ (تچر)، پَرَديس (فردوس= باغچه) و سَرَوُمْ (ظ:تچر) پستو يا خانه ی  پسين در ضمن ذكر ابنيه و كاخ ها برده مي شود و معلوم مي دارد كه عمارات شوش باري آتش گرفته و ويران گرديده است و جانشينان داريوش از نو آن را عمارت كرده اند.

7- در كرمان:

در كرمان هرم كوچكي از سنگ پيدا شده كه در پهلوهاي آن سنگ به سه زبان كتيبه ی  از داريوش نقش گرديده است و او را و پدرش را نام مي برد.

8- درالوند:

در الوند دو كتيبه اوّل از داريوش بر كوه نزديك روستاي عبّاس آباد به قرب همدان به سه زبان موجودست كه داراي دو بند مي باشد، يكي در ستايش اهورامزدا، ديگر در معرفي خود و پدرش، كتيبه ی  دوم از خشايارشا در دو بند درست مانند كتيبه ی  پدرش.

9- كتيبه هاي همدان:

1- در همدان دو لوحه ی  سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سيم پيدا شد و دولت ايران آن را خريداري كرد، در آن جا داريوش حدود كشور  خويش را مشخص مي نمايد.

 

2- در همدان كتيبه اي از طرف اردشير دوم بر پايه ی  ستوني كه در موزه ی  بريتاني است به سه زبان نوشته شده است كه خود و پدر و خانواده ی  خويش را معرفي كرده است و اهورمزد و اناهيتا و مبثره (مهر) را ستوده و از بناي اَپَدانه اي در همدان خبر مي دهد كه وي بنا گذارده است.

10- كتيبه ی  وان:

خشايارشا بر سنگي كه به زمين عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را "اُرتُوقاپُو" گويند، كتيبه ی  دارد كه بسيار استادانه صقیل يافته، كنده گري شده و خوب هم مانده است. خشايارشا درين نبشته پس از ستايش هورمزد و معرفي خويش گويد كه، داريوش كارهاي زيباي بسيار انجام داد از جمله اين سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چيزي بر آن نبشته نكرد، پس از او من اين نبشته را فرمودم براين سنگ بكندند، الي آخر.

11- مُهري‌ است چهار گوشه از داريوش استوانه ی  شكل كه پادشاه برگردونه اي سوار است و به شكار شير مشغول مي باشد و روي آن نبشته اند:" من داريوش شاه‌ام".

12- وزنه ايست از مرمر سياه كه دو كَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در كرمان بوده و از آن جا به موزه ی  بريتاني نقل كرده‌اند روي اين سنگ به پارسي، عيلامي و آسور كنده‌اند: "دو كَرْشه – منم داريوش شاه بزرگ پسر ويشتاسپ هخامنشي".

13- بر گلدان هاي متعددّي از مرمر سفيد به سه زبان نوشته اند "خشايارشا شاه بزرگ" و اين گلدان ها در موزه هاي لندن و پاريس و فيلادلفي باشد.

14- بر گلدان هاي ديگري كه در موزه ی  فيلادلفي، برلن و دنيس مي باشد به سه زبان كنده شده است: "اردشير شاه بزرگ" و چند مهر از مردم ديگر به دست آمده است بدين نام ها: "اَرْشَك پسر آثيابَئوُشنْه" ديگر "هَدَ خِي يَ.... ثَدَثْ" سه ديگر "دَشْداسَك" چهارم "وَهِيَ ويش داپايَ" پنجم "من خرشادَ شي يا" كه گويا نام هاي خاصي است.

غير از اين نبشته ها نبشته هاي ديگري هم از شاهنشاهان هخامنشي به زبان هاي ديگر غير از پارسي در دست است مانند: بيانيه ی  كوروش بزرگ در بابل كه به زبان و خط بابلي انتشار يافته بود – اين كتيبه بر استوانه ی  از گل رُس نبشته شده است داراي 45 سطر كه قسمتي بزرگي از آن محو شده است.

كتيبه ی داريوش اول بر سنگ يادگار كانال كه در نزديكي كانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، اين كتيبه در پهلوي كتيبه اي است كه به سه زبان پارسي، عيلامي و آسوري نوشته شده است و به زبان مصري و با خط هيريوغلف مي باشد و داريوش را "آن تريوش" ناميده اند و القاب و عناوين فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته هاي پارسي به كلّي متفاوت است.

كتيبه ديگر به زبان شوشي جديد در  بيستون كه هنوز خوانده نشده است و تكرار مختصري است از سه سطر كتيبه ی  بزرگ داريوش و كتيبه ی  به زبان آرامي از او در نقش رستم و باز سطوري در بيستون به زبان بابلي و شوشي از داريوش هست. هنوز مضامين اين سه كتيبه ی  آخري خوانده نشده و يا انتشار نيافته است.

كتيبه اي از اردشير اول در تخت جمشيد به زبان بابلي در 13 سطر كه قسمت چپ آن ها باقي و باقي محو شده است، و نيز از اردشير دوم كتيبه ی  در تخت جمشيد به زبان و خط بابلي است كه چند كلمه از آن برجاي است.

سواي اين آثار باز هم از كنار و گوشه يادگارهایي و اشيایي كه داراي كتيبه است به دست آمده و مي‌آيد، چنانكه گيره ی  دري از لاجورد بزرگ تر از كف دست كه متعلق به يكي از درهاي عمارت اَپَدانه تخت جمشيد بوده است پيدا شده و بر لبه ی  گيره ی  مذكور روي لاجورد به خط سفيد ميناكاري كتيبه ی  نوشته اند، به خط ميخي به نام خشايارشا نيز مهرها و پارچه هاي ديگر.

زبان فارسي باستان بعد از انقراض دولت هخامنشي از ميان رفت- يعني زبان رسمي كشور تغيير يافت- و در عهد اشكانيان كه بار ديگر كارها به دست ايرانيان افتاد رفته رفته زبان پهلوي شمالي و شرقي كه زبان اقوام "پرثوي" بود رواج گرفت و پس از ترك يونان مأبي سكه ها و ساير اسناد ايران با زبان ايراني و به خط آرامي نمودار گرديد.

 

                                               قديمي ترين آثار پهلوي اشكاني

قديم ترين آثاري كه از خط و زبان پهلوي در دست است دو قباله ی  ملكي است كه در ايالت اورامان كردستان چند سال پيش به خط پهلوي اشكاني و به زبان پهلوي بر روي كاغذ پوست به دست آمد و تاريخ آن مربوط به صد و بيست سال پيش از ميلاد مسيح است و قبلاً بدان اشاره شد. در يكي از آن قباله هاي خواندم كه از طرف دولت قيد گرديده و خريدار پذيرفته است كه اگر باغي را خريداري مي كند آباد نگاه ندارد و آن را ويران سازد مبلغ معيني جريمه بپردازد، و از اين قباله اندازه ی  اعتنا و توجّه پادشاهان ايران را به آباداني كشور مي توان قياس كرد.

اسناد قديمي ديگري كه در دست است، باقي مانده ی  كتب و آئين ماني و ساير مطالب از قبيل فصول از عهد جديد و مطالبي از كيش بودائي است كه در آغاز قرن حاضر از طرف خاورشناسان از خرابه‌هاي شهر "تورفان" پيدا شد و به دست  دانشمندان خوانده شد و قسمتي از آن ها انتشار يافت هر چند كه دانشمندان ترديد دارند كه آيا بهتر است اين خط و زبان را منسوب به "سُغُدي" بدارند يا منسوب به پهلوي شمالي؟

اين اوراق غالباً روي پوست آهو يا بر پارچه نوشته شده است. خطوط آن نوعي از خط پهلوي است و نوعي ديگر كه از خط پهلوي گرفته شده و از بالا به پايين نوشته شده است و بعدها خطّ "اويغُوري" كه خط اويغُوره و مغول ها باشد از اين خط گرفته شده است.

مطالب آن ها ديني و اخلاقي است و لغات دري كه در پهلوي جنوبي ديده نمي شود در اين اوراق ديده نمي‌شود در اين اوراق ديده مي شود و با پهلوي جنوبي بسيار تفاوت دارد – آن اوراق به زباني است كه بلاشك پايه ی  زبان مردم سمرقند، بخارا و بنيان زبان قديم مردم خراسان شرقي محسوب مي شود و پايه و اصل زبان دري را نيز بايستي در اين زبان جستجو كرد. چنان كه قبلاً بدان اشاره شد،‌و باز هم در جاي خود ما از اين اوراق، لغات و بعضي مختصات آن گفتگو خواهيم كرد.

 

در خصوص اسناد دوره ی  اشكانيان بدبختانه به جايي دسترسي نداريم.  از اين روي اطلاع زيادي از پهلوي زيادي از پهلوي شرقي و شمالي و تفاوت آن با پهلوي جنوبي در دست نيست و در لهجه هاي مختلف خراسان غربي، طبرستان، آذربايجان و طوالش نيز كه بدون شك مخلوطي از پهلوي شمالي و شرقي (اشكاني) و پهلوي جنوبي و دري است كنجكاوي و بررسي كامل نشده است ورنه آگاهي هاي زيادتري به دست خواهد آمد،‌ خاصه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمني نيز استفاده شود.

كتب عهد اشكاني هفتاد كتاب بوده است كه نام چهار كتاب از آن باقي است چنان كه در مجمل‌التواريخ و القصص گويد: "و از آن كتاب ها كه در روزگار اشكانيان ساختند هفتاد كتاب بود از جمله كتاب مروك (مردك؟) كتاب سندباد، كتاب يوسيفاس كتاب سيماس" و رساله اي است به پهلوي در مناظره ی  نخل  و بز به شعر دوازده هجائي مخلوط به نثر كه گويا در آغاز منظوم بوده است و بعد ابيات آن كتاب مغشوش و دست كاري شده است و فعلاً نثر و نظمي است مختلط – و اين كتاب هم بر چسب عقيده ی  "هرتسفلد" به لهجه ی  پهلوي شمالي است و نامش "درخت آسوريك" است.

آثار پهلوي جنوبي:

بعد از كشته شدن "اَرْدَوَانِ پنجم كه وي را "اَفْدُمْ" يعني آخرين نيز مي ناميده اند، خاندان نجيب و بزرگ  "پرثوي" برچيده شد و دولت اشكاني منقرض گرديده و شهنشاهي از خانواده ی  مشرقي به خانواده ی  جنوبي (فارسي) كه به دست "اَرْتَخشَتْرَ = اردشير" "پسر" "پاپك" تأسيس شده بود انتقال يافت، آن دولتي كه بعدها خود را وارث بهمن اسفنديار و جانشين كيان شمرد.

در اين دوره خط و زبان رسمي خط و زبان پهلوي است كه آن را براي تفكيك از پهلوي قديم "پهلوي جنوبي" مي نامند خط پهلوي جنوبي نيز از الفباي آرامي گرفته شده است و با خط شمالي تفاوت هایي داشته است كه بعد گفته خواهد شد – اما زبان پهلوي جنوبي يكي از شاخه هاي فارس قديم محسوب مي‌شود و به واسطه ی  دخالت اصطلاحات مذهبي و لغات شكسته بسته ی  اوستایي و اختلافات ديگري كه از حيث بعض لغات، صرف و نحو با پهلوي شمالي داشته است لهجه اي از لهجه هاي پهلوي به شمار مي‌آيد.

امتياز آشكاري كه بين خط پهلوي و خط و زبان هاي شرقي ايران بوده در مسئله "هُزْوارشْ" است، كه به دست  كاتبان وارد رسم الخط پهلوي شد چنين كه لغاتي را به زبان آرامي نوشته و به پارسي مي‌خوانده‌اند، و ما از اين مقوله در فصل خطوط به تفضيل گفتگو خواهيم كرد – اين رسم در نوشته‌هاي "تورفان و آثار ماني ديده نمي شود لكن در دو قباله ی  ملك اورامان و كتيبه هاي اشكاني و "درخت آسوريك" موجود است و معلوم مي شود كه در پهلوي اشكاني نيز موجود بوده است.

كهنه ترين سندي كه از پهلوي جنوبي در دست است سكه هاي شاهان پَرَته دار فارس است. بعد سكه‌هاي اردشيرپاپكان، ديگر كتيبه ی  اردشير پاپكان در نقش رستم به دو لهجه اشكاني و ساساني و به يوناني – ديگر كتيبه ی  شاپور اول كه اخيراً در كاوش هاي شهر "شاپور" به دو لهجه ی  شمالي و جنوبي و بدو خط اشكاني و ساساني به دست  آمده و غيره.

اما كتاب هايي كه به خط و زبان پهلوي موجود است، هر چند يقين نيست كه در زمان خود ساسانيان تأليف شده باشد. و بعض آن ها علي التحقيق متعلق به دوره ی  اسلامي است مانند "دَينْ كِرْتْ" تأليف مؤبد آذر فرنبغ معاصر مامون عباسي و غيره معذلك ممكن است ترجمه هايي از اوستا از قبيل قسمت هايي از يشت ها و قسمت هايي ديگر اوستا كه به زبان پهلوي است و فصولي از بند هش كه از كتاب های معتبر سنّت مَزْديَسنُي است و "درخت آسوريك"، "خسرو كواتان وريذكي"  "اياتكار زريران" و غيره در عهد شاهنشاهان تأليف يافته باشد و نيز قسمت عمده از داستان هاي ملي مانند "كارنامك اردشير"، "خوتاينامك" و "آيين نامك" محتمل است كه به دوره ی  ساسانيان به پيوندد. چنانكه گويند خوتاينامك به امر يزدگرد شهريار تدوين گرديد. بالجمله هر چند زمان تأليف كتاب ها و رساله های پهلوي غالباً در قرون اسلامي است اما مواد آن ها قديمي است.

اينك ما يادگارهايي كه از پهلوي جنوبي- ساساني باقي است به ترتيب ذكر مي كنيم:

 

1- كتيبه هاي ساساني

مهم ترين كتيبه هاي پهلوي ساساني به قرار ذيل است:

كتيبه ی  اردشير اول در نقش رستم- كه به سه زبان (پهلوي ساساني و پهلوي اشكاني و يوناني) نوشته شده است.

كتيبه ی  شاپور اوّل در نقش رجب كه به سه زبان مذكور نوشته شده است.

كتيبه ی  شاپور اوّل در حاجي آباد كه به دو زبان پهلوي ساساني و اشكاني نوشته شده است.

كتيبه ی  شاپور اوّل كه بر روي ستون جلوخان عمارت شهر شاپور فارس به دو زبان ساساني و اشكاني كنده شده و اخيراً كشف شده است.

كتيبه ی  ساساني از موبد «كاردير هرمزد» در نقش رجب و كتيبه ی  ديگر از همو در بالاي نقش برجسته ی  شاپور در  نقش رستم كه اين كتيبه بسيار ضايع شده است.

كتيبه ی  نرسي در پايكولي (شمال قصر شيرين) كه به دو زبان ساساني و اشكاني نوشته شده است و استاد هرتسفلد آلماني در (1913-14) آن را خوانده و كتابي به دو جلد در آن باب نوشته است.

كتيبه ی  پهلوي ساساني در روي نقش وهرام اوّل در شاپور فارس كه از طرف نرسي كنده شده است.

كتيبه ی  كوچك پهلوي ساساني از شاپور دوّم در طاق كوچك طاق وُسْتان كنده شده است.

كتيبه ی  پهلوي ساساني از شاپور سوم كه در سمت چپ كتيبه ی  شاپور دوّم در طاق كوچك طاق وُستْان كنده شده است.

كتيبه هاي پهلوي ساساني تخت جمشيد يكي از طرف شاپور پسر هرمز برادر شاپور دوّم كه مأمور پادشاهي سكستان بوده كنده شده است و دو كتيبه ی  ديگر در همان جا به امر دو تن از بزرگان كشور به نام شاپور دوّم ساخته شده.

 

كتيبه هاي كوچك ديگر كه در دربند به فرمان امیران آن جا نقر شده و تاريخ آن ها اواخر عهد ساسانيان است.

كتيبه ی پهلوي كه در قاعده ی  كعبه ی  زردشت در نقش رستم به وسيله ی  هیأت حفاري دكتر اشميت به سال (1315 هـ.) حفاري و پيدا شده است، ولي متأسفانه دوبار روي آن را گچ ماليده و پوشانيده اند و هنوز قرائت نشده است.

كتيبه هاي متفرقه متعلق به بعد از اسلام نيز به دست آمده است كه مهم نيست.

2- كتاب ها و رساله ها پهلوي

كتاب ها، نامه ها و مقاله هایی است كه بعضي از چند صد صحيفه نيز تجاوز مي كند چون "دين كرت"، "بند هش" و بعضي به صد صحيفه نمي رسد چون "اياتكار زريران" و بعضي از چند سطر نمي گذرد – مجموع اين يادگارها با مواظبت ضبط شده است و بعضي مانند «كاروند» و «آيين نامك» معلوم نيست به چه سبب از ميان رفته است و بعضي چون "هزار داستان"، "خوتاي  نامك" و "كليلك و دمنك" و غيره ترجمه اش باقي و اصل فاني شده است. ما اكنون از آن چه هنوز باقي است صورتي به اختصار نقل مي كنيم.

آنچه از اوستا به زبان پهلوي ترجمه شده است:

مجموعاً 141000 كلمه

1- ونديداد «پهلوي»                                 تقريباً 4800 كلمه

2- يسنا- «پهلوي»                                  تقريباً 39000 كلمه

3-نيرنگستان «پهلوي»                تقريباً 3200 كلمه اوستايي و 600 پهلوي

ترجمه ی  آن و 22000 كلمه ی  پهلوي شرح و توضيح و 1800 كلمه اوستايي

4- ويشتاسب يشت پهلوي                      تقريباً 5200 كلمه پهلوي

5- وِيسْپَ رَذْ                                          تقريباً 3300 كلمه پهلوي 

6- فرهنگ اُيم اِيوَكْ                                  تقريباً 2250 كلمه پهلوي و1000 اوستايي

7- اوهر مزد يَشْت                                   تقريباً 20000 كلمه پهلوي

8- بهرام يشت                           تقريباً 2000 (ظ) كلمه پهلوي

9- هادُخت نسك                                    تقريباً 1530 كلمه پهلوي

10- ائو گمادَ ائچا                                 تقريباً اين كتاب مخلوطي است از 29 فقره اوستايي در 280 كلمه و 1450 كلمه پازند.

11- چيتك اوپستاك گاسان                       تقريباً 1100 كلمه ی  پهلوي و 400 اوستايي

12- اتهش نيايشن                                  تقريباً 1000 كلمه ی  پهلوي و 400 اوستايي

13- وُچِرْ كرت دينيك: اين كتاب مخلوطي است از تفسير پهلوي و متن ديني، متن ديني داراي 17500 كلمه ی  پهلوي است و 260 كلمه ی  اوستايي و ترجمه اش داراي 630 كلمه ی  اوستايي است كه اين كلمات به 900 كلمه ی  پهلوي ترجمه و تفسير شده است و در "وُچركرت" است يكي "دينيك و جركرتْ" ديگر "وچركرتِ دينيك".

14- آفرينكان گاهنباز                                تقريباً                490       كلمه ی  پهلوي

15- هپتان يشت                                        ً                    700              ً           ً

16- سروش يشت ها دُخت                           ً                    700             ً           ً

17- سي رو چك بزرگ                                  ً                     650            ً           ً

18- سي رو چك كوچك                                ً                     530             ً           ً

19- خورشيد نيا يشن                                 ً                     500             ً           ً

20- آبان نيايشن                                        ً                     450             ً           ً

21- آفرينكان دَهْمان                                    ً                    400             ًً           ً

22- آفرينكان گائه                                        ً                    300             ً           ً

23- خورشيد يشت                                     ً                    400             ً           ً

24- ماه يشت                                            ً                     400            ً           ً

25- فطعه ی  ازيشت (22)                           ً                    350 كلمه ی  پهلوي و 60 كلمه ی  اوستايي

26- آرينكان فروردكان                                   ً                   نام ديگري است از براي آفرينكان دهمان.

27- ماه نيايش                                       (؟)

كتب ديني و اخلاقي و ادبي قريب 446000 كلمه

28- دينِ كرت                                تقريباً  169000             كلمه ی  پهلوي

29- بُن دِهِش                                   ً      13000                     ً         ً

30- دادستان دينيك                           ً       28600                     ً         ً

31- تفسير برونديداد پهلوي                ً        27000                     ً                                                     

32-روايات پهلوي                        تقريباً     26000   كلمه ی  پهلوي

33- روايات همت اشوهشتان           ً         22000     ً        ً

34- دينيك وُچِرْكِرت (رجوع كنيد بشماره ی  13)-

35- منتخبات اززاتسپرم                 ً          19000       ً         ً

36- شكند گمانيك وچار                  ً          16700      ً         ً

37-شايست ني شايست              ً          13700      ً         ً

38- داتستان مينوك خرت               ً          11000      ً         ً

39- نامه هاي منوچهر                   ً          9000        ً         ً

40- ارتاي وراژنامك                        ً          8800        ً         ً

41- ستايش سي روزه ی  كوچك     ً          5260        ً         ً

42- جاماسب نامك                       ً          5000        ً         ً

43- بهمن بست                           ً          4200        ً         ً

44- ماتيكان پوشت فريان              ً          3000        ً         ً

45- پرسشهائي كه با

آيات آوستا پاسخ                       ً             3000        ً         ً

داده شده است.

46- اندرچ اتورپات مار سپندان (چهار يك اين رساله از ميان رفته است به نظر «وست» نسخه ی  كامل آن اگر در دست بود شامل تقريباً 3000 كلمه مي شد، وست كتاب خاصيّت روزها را كه با اين رساله همراه است نيز در ذيل همين عنوان ياد كرده است و گويد مجموع آن شامل 300 كلمه است اندرز مذكور و سي روزه ی  ضميمه ی  آن در متون پلوي انگلسار يا صفحه 58 تا 71 طبع شده و نگارنده آن را به نثر ترجمه كرده و به بحر متقارب بنظم آورده است و در سال دوم مجله ی  مهر به طبع رسيده است)

47- پتيت ايرانيك                                     تقريباً      2200       كلمه ی  پهلوي

48- پند نامك وژرك كيتر بوختكان                   ً          1760           ً        ً

49- پتيت اتورپارت مارسپندان                   ً         1490         ً         ً                                                     

50- پند نامك زرتشت                                ً           1430        ً         ً

51- اندرچ ائو شنَرِ داناك                             ً          1400         ً         ً

52- آفرين شش گاهنبار                            ً          1370         ً         ً

53- واچكي ايچنداتورپات مارسپندان            ً         1270          ً         ً

54- ماتيكان كجستك ابالش                      ً         1200           ً         ً

55- ماتيكان سي روچ                              ً         1150           ً         ً

56- پتيت و تُرتَكان                                   ً         1100           ً         ً

57- پتيت خوت                                       ً         1000           ً         ً

58- ماتيكان هپت اُمهر سپنت                  ً          1000           ً         ً

59- اندرزهايي به مزديسنان                    ً          980             ً         ً

ظاهراً اين رساله همان است كه "بنام اندرژداناگان به مزديسنان" جزو متون پهلوي انگلسار يا از صفحه 51 تا 54 طبع شده و داراي چند واژه اوستايي است.

60- اندرز دستوران بر بهدينان                                  ً          800             ً          ً

61- خصايص يك مرد شادمان (عدد كلمات اين رساله را "وست" معني نكرده است و به نظر مي رسد كه اين رساله همان باشد كه جزو متون انگلساريا بنام "اپرخيم و خرت فرّخ مرت" يعني "در خوي و خرد مرد فرخ" از صفحه 162 تا 167 به طبع رسده و عدد كلمات آن 920 است به تقريب).

62- ماتيكان ماه فروتين روچ خوردت                        ً         760                ً         ً

 

63- آفرين هفت امهر سپنتان(امشاسپنتان)

يا آفرين دهمان                                                  ً          700              ً           ً

64- پدري پسر خود را تعليم مي دهد                    ً          600              ً           ً

65- ستايش درون (نان معروف)                            ً          560              ً           ً

66- آفرين ار تافَرَوَشي                                        ً          530              ً           ً

67- اندر ژداناك مرت                                           ً        530                ً           ً 

68- اشيرواد                                                     ً  350تا 560             ً           ً

69- آفرين مِيَزْد                                                  ً          450             ً           ً

70- انرچ خسروي كواتان                                     ً          380             ً          ً

71- چم درون (نان مقدس)                                  ً         380              ً          ً

72- نماز او هر مزد                                             ً         340              ً          ً   

73- سخنان اتور فرنبغ و بوخت آفريذ- دو رساله است و مجموعاً شامل، 320 كلمه است.

74- نيرنك بوي داتن                                             ً        630 تا 260  ً          ً

75- نام ستايشينه                                                ً        260            ً           ً

76-پنجدستور از مؤبدان و ده پند براي بهدينان             ً         250             ً          ً

77- آفرين وژرگان                                                  ً          200             ً          ً

78- آفرين گاهنبار چَشْنيه                                      ً          300             ً          ً

79- اَوَرْمَتَنِ شه وهرام ورچاوند                                ً           190             ً          ً

80- داروك خرسنديه                                              ً          120             ً          ً

81- پاسخ هاي سه مرد دانشمند به شاه                  ً         90               ً          ً

82- ماتيكان سي يَزَتان                                          ً          90               ً          ً

متون غير ديني پهلوي قريب 41000 كلمه

83- قانون مدني پارسيان در عهد ساساني                         42000        ً            ً

84- كارنامك ارتخشتر پاپكان                                    ً         5600          ً            ً

85- ادي واتكارزريران                                              ً          3000          ً            ً

86- خسرو كواتان وريذكي                                       ً         1770          ً            ً

87- فرهنگ پهلويك                                                ً         1300          ً            ً

88- ابرادوين نامك نپشتن                                        ً         990            ً            ً

89- شتروهاي ايران                                               ً          880            ً            ً

90- وچارشن چترنك (ماتيكاني چترنگ)                      ً        820            ً            ً

91- درخت آسوريك                                                ً         800            ً            ً

92- ابرستايييني تاريه سور آفرين                              ً        400            ً            ً

93- افديه وسهيكيه سكستان                                 ً          290            ً            ً

سواي اين گردآوردها باز هم قسمت هائي هست كه يادآوري نشده از قبيل "اندرچ پيشينكان" در 4 فقره و 280 كلمه كه جزو متون پهلوي انكلساريا صفحه 39 به طبع رسيده است و "چيتاك اندرچ فريودكيشان" كه از صفحه ی  41 تا 50 متون مزبور به طبع رسيده و مجموع آن 1820 كلمه است و "اندرچ ويه زات فرّخ پيروژ" در صفحه ی  73همان كتاب تقريباً 466 كلمه، و "اَپَرْپنج خيم هُوسْروان" در همان كتاب از صفحه ی  129 الي 131 در 260 كلمه، ديگر "اَوَرْپتماني كتك خوتائيه" از صفحه 141-143 همان كتاب در 459 كلمه ی  ديگر "واچكي چند هچ وژرك متر" صفحه ی  85 و "افسون گزندگان" و قسمت هاي بي سروته ديگر كه باز در همان كتاب طبع شده است و مهم تر از همه "ماتيكان هزارداتستان" يعني گزارش هزار فتواي قضائي است.

كتاب هایي نيز بوده است كه در عهد اسلامي از آن ها استفاده مي شده و بعدها از ميان رفته است مانند "آيين نامك" كه محتوي مجموعه اي بوده است از اخلاق، فرهنگ، رسوم ، آداب، بازي ها، ورزش ها، سخنان بزرگان و آيين رزم، عزا، سور، زناشوئي و غيره. ابن قتيبه و ديگر اديان عرب بسيار از فصول اين كتاب را نقل كرده اند. در خاتمه ی  ماديكان چترنگ كه به زبان پهلوي باقي است گويد: "اصل بازيدن شترنج اين است كه نگرش (ملاحظه) و توخشش (سعي) در نگاه داشتن و مواظبت ابزار خود بيشتر كني تا در بردن و زدن ابزار طرف بازي، و به اميد و طمع زدن ابزار حريفدست بد بازي نكني و شمار ابزار خود را بداري چنانكه يكي را بكار اندازي و ديگري را بپرهيز و احتياط گذاري و نيز همواره به اصل بازي توجه كني و پايان را در نظر داشته باشي، چنانكه در "آئين نامه" نپشته است.

از اين قبيل است "خوتاي نامه" و "كاروند" كه جاحظ در البيان و التبيين از قول شعوبيه از آن دو كتاب و فصاحت و بلاغت هر يك تعريف مي كند و مي گويد: وَ مَنْ اَحَبَّ اَن يَبْلغَ في صَناعَهِ البَلاغَهِ وَ يَعْرفَ الغَريبَ وَ يَتَبَحَّرَ في اللُّغَه فَلْيَقْراء "كتاب كاروند" وَ مَنْ اَحْتاج اَلي العَقْل وَ الْأدَب وَ الْعلْمِ بالْمَراتبِ واَلْعَبْر و اَلْمَثلاتِ و اَلْألْفاظِ الْكَريمه وَ الْمعاني الشَّريفه فَلْيَنْظُرْ الي "سِيراَلْملُوْكَ".

ديگر كتاب "دستوران" يكي از كتب قضایي عهد ساساني كه در آغاز به زبان پهلوي بوده است و اكثر منابع آن با "ماتيكان هزار داتستان" يكي است و فعلاً ترجمه ی  اين كتاب به زبان سرياني موجود است- اين نسخه در قرن هشتم ميلادي به وسيله ی  رئيس نصاراي ايران "عيشو بُخْت" تأليف يا ترجمه شده است اما مترجم عيسوي مزبور قواعد حقوقي ايران را تغيير داده است تا با اوضاع و احوال همكيشان او مناسب تر باشد.

ديگر كتبي مانند ويس و رامين و كتابي در منطق كه ترجمه ی  عربي آن باقي است و كتاب "السكيين" كه "مسعودي" نقل مي كند و اصل پهلوي "شكند گمانيك وچار" و آن چه بعدها در جاي خود اشاره خواهد شد.

آثار ديگر سواي سكه ها كه از حيث لغت ها مخصوص و رمز شهرهایي كه سكه در آن ها زده مي شده است و شكل تاج ها كه هر يك علامت مخصوص و داراي ويژگي هاي تاريخي و اشاره های مخصوص است- مهره ها است كه از آن عهد به دست  آمده و مي آيد و بر اين مهره ها كلماتي غير از نام هاي خاص به عنوان شگون و ميمنت نقش مي شده و صورت حيوان يا علامتي ديگر نيز بر آن منقوش مي گرديده است- در ضمن اين مهرها نام چند مؤبد و چندين لقب نيز ديده شده است.

3- اسامي چند تن از علماي زردشتي

1- تَنْ سَرْ: اين مرد از مؤبدان عهد اردشير اول است و "هيرپدان هيرپد" بوده است كه مقامي است چون مؤبدان مؤبد و سمت مستشاري و وزارت اردشير داشته و او است كه "نامه ی  تنسر" را به "جشنسف" شاه طبرستان نوشته و او را به موافقت و دولت خواهي اردشير اندرز مي دهد- متن پهلوي اين نامه از ميان رفته و فارسي آن در "تاريخ ابن اسفنديار" مضبوط است و در تهران به اهتمام فاضل معاصر "مجتبي مينوي" طبع شده است بعد از او نام "زروان داد" پسر مهرنرسي را مي شناسيم كه هر دو هيربدان هيربد و مأمور امور قضائي بوده اند.

2- بهنك- از مؤبدان اوايل ساسانيان است و "آذرپاد مارسپندان" جانشين وي بوده است.

3- آذرپاد مارسپندان- ظاهراً از اعقاب زردشت بوده است- و يكي از بزرگان اين عهد است و در زمان شاپور دوم قسمت مهمي از اوستا و مخصوصاً خرده اوستا را گردآوري كرد و اندرزنامه ی  او مشهور است. و ما قبلاً از او ياد كرده ايم.

4- مهروراژ- مهراگاويد و مهر شاپور كه در عهد بهرام پنجم بوده اند، ديگر آزاد شاه كه در زمان خسرو اول مقام مؤبدي داشته است.

5- ارداي ويراف- كه در عصر شاپور اول مي زيسته است و او است كه براي تكميل احكام اخلاقي مزديسنا جامي چند شراب نوشيد و در كنف نگاهباني شاه و رجال دربار در قصري محفوظ به خواب رفت و پس از چند روز برخاست و معراج خود را كه سير در چينوَتْ پُوْهل، دوزخ و مينوان بود فرو گزارد و دبيران نوشتند و نام آن كتاب "ارداي ويرافنامك" است.

6- بزرگمهر- اين نام گويا مصحف "بُرْزْمهر" يا "داد بُرْزْمهر" بوده است كه او را "زرمهر" هم نوشته اند، ظاهراً نام صحيح او "دات بُرژمِتر" است و از وزیران، مستشاران و درباريان عمده ی  انوشيروان بوده است و در مقدمه ی "اندرز بزرگمهر" مقام و القاب خود را چنين شرح مي دهد: "وَزرُكِ متربوختكان- وينان پَتْ شپستان شتر- واوستيكان خسرو و دَرين پَتْ" يعني بزرگمهر پسر بوختك رئيس "رايزنان خاص دربار كشور" ملقب به "اوستيكان خسرو" يعني پليس و پاسبان شخصي پادشاه و "رئيس دربار" و چنين به نظر مي رسد كه بزرگمهر بختگان همين "دادبُرژمهر" بوده است كه به تخفيف او را "زر مهر" خوانده اند و گويند از وزیران بزرگ خسروكواتان بود و به دست  هرمز كشته شد

 

 

تاريخ زبان فارسي

تاريخ زبان فارسي

  محمد تقي بهار        

  برگرفته از: بهار، محمدتقی.(1381).سبک شناسی. تهران:زوار.ج 1.   

 

  زبان ايراني : دانشمندان زبان شناس برآنند كه زبان هاي امروزي دنيا بر سه بخش است:

نخست- بخش يك هجائي (يك سيلابي) و اين قسم زبان ها را زبان هاي ريشگي نامند، زيرا لغات اين زبان ها تنها يك ريشه است كه به اوّل يا آخر آن هجاهایي نيفزوده اند. زبان چيني، آنامي و سيامي را از اين دسته مي دانند، در زبان هاي ريشگي شماره ی لغت ها محدود است، چنانكه گويند چينيان براي بيان فكر خود ناگريزند لغات را پس و پيش كنند يا مراد خود را با تغيير لحن و آهنگ كلمه بفهمانند.

ادامه نوشته

تاریخ ایران پیش از اسلام

تاریخ ایران پیش از اسلام

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

مهاجرت آریائیان به ایران

پیش از مهاجرت آریائیان به ایران، اقوامی از نژادهای متفاوت با تمدن‌های مشابه در آن می‌زیستند؛ طوایفی از نژاد سفیدپوست، که شعبه‌ای از نژاد هند و اروپایی بودند، از شمال فلات ایران وارد این سرزمین شدند.

شعبه‌های مختلف آریایی، هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادها در شمال غربی ایران، پارس‌ها در قسمت جنوبی و پارت‌ها در حدود خراسان امروزی.

مادها در ایران قریب 250 سال (708- 550 ق.م) هخامنشی ها کمی بیش از دویست سال (546-330 ق.م) اسکندر و سلوکی ها در حدود صد سال (330 -250 ق.م) اشکانیان قریب پانصد سال (250 ق.م – 226 م) و ساسانیان قریب چهار صد و سی سال (226-651 م) حکم روایی داشتند.

ادامه نوشته

حکایت هایی از گلستان سعدی

حکایت هایی از گلستان سعدی

  1. حکايت

ملک زاده ای را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد . پسر بفراست استيصار بجای آورد و گفت : ای پدر ، کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.

 

اقل جبال الارض طور و انه

لاعظم عندالله قدرا و منزلا

آن شنيدى كه لاغرى دانا

گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود

همچنان از طويله خر به

 

پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند.

 

تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

هر بیشه گمان مبر نهالى

شايد كه پلنگ خفته باشد

 

شنيدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود . چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به ميدان درآمد اين پسر بود .

 گفت :

آن نه من باشم که روز جنگ بينی پشت من

آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری

کان که جنگ آرد به خون خويش بازی می کند

روز ميدان وان که بگريزد به خون لشکری

 

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :

 

اى كه شخص منت حقير نمود

تا درشتى هنر نپندارى

اسب لاغر ميان ، به كار آيد

روز ميدان نه گاو پروارى

 

آورده اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک . جماعتی آهنگ گريز کردند. پسر نعره زد و گفت : ای مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيکبار حمله آوردند . شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرتف و هر روز نظر بيش کرد تا وليعهد خويش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت : محال است که هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند.

 

كس نيابد به زير سايه بوم

ور هماى از جهان شود معدوم

 

پدر را از اين حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هريکی را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.

 

نيم نانى گر خورد مرد خدا

بذل درويشان كند نيمى دگر

ملك اقلمى بگيرد پادشاه

همچنان در بند اقليمى دگر

 

 

  1. ۲-حکايت

طايفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.

 

درختى كه اكنون گرفته است پاى

به نيروى مردى برآيد ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

به گردونش از بيخ بر نگسلى

سر چشمه شايد گرفتن به بيل

چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

 

سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمنی که بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت ،

 

قرص خورشيد در سياهى شد

يونس اندر دهان ماهى شد

 

دلاورمردان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده . يکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته . توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت :

 

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است

 

بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:

 

ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بيد بر نخورى

با فرومايه روزگار مبر

كز نى بوريا شكر نخورى

 

وزير، سخن شاه را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای ملک آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملکه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :

كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .

 

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد

 

گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم  .

 

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد

چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

 

فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باری وزير از شمايل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت :

 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

 

سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قياس برداشت و در مغازه ی دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت:

 

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟

ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

زمين شوره سنبل بر نياورد

در او تخم و عمل ضايع مگردان

نكويى با بدان كردن چنان است

كه بد كردن بجاى  نيكمردان

خیر و شر در دین های باستان

خیر و شر در دین های باستان

اشاره:

فراگیربودن مسئله شر در دین­های ایران باستان نشان­دهنده­ی این است که در مسالک و مذاهب و نحله­های وابسته به ایران باستان، زردشتی، مهرپرستی، مانویت و زروانی و گنوسی بن­مایه­ی اعتقادی مشترکی وجود داشته است. در ترجمه­ی حاضر، مسئله­ی ثنویت در دین زردشتی با مقایسه بین صفات شر و خیر که هر دو با بسامد بسیار گسترده­ای در زبان­های اوستایی، فارسی باستان و پهلوی به کار رفته بررسی شده است. راه حلی کلی دین زردشتی برای مسئله شر این است که دو مینوی شر و خیر از ازل و بیرون از این جهان وجود داشته است؛ نیروی شر به سبب گزینش نادرست، شر گردید و خیر به دلیل گزینش درست، خیر شد.

 

قدرت خیر و شر در جهان غیرمادی مساوی است؛ اما در جهان مادی، شر می­تواند خود را وارد گیتی کند و آن را آلوده و آشفته گرداند. در مقابل، نیروهای خیر عامل شکوفایی و حامی زندگی، و در پی عقیم­کردن عمل نیروهای شر در جهان مادی است.
ادامه نوشته

نام های ایرانی :نام های ایرانی نمی میرند .

نام های ایرانی :

 

نام های ایرانی نمی میرند ، بلکه در سونامی صدا و سیما قربانی می شوند .

 

   داشتن نام زیبا برای هرفردیک سرفرازی و خوشدلی است . نامگذاری برای کودکان از روزگارباستان اهمیت بسیار داشته ، و ایرانیان هیچگاه آن را سرسری نگرفته و ذوق و تلاش بسیار در مورد آن بکار برده اند . در این کار نام های بازمانده اصیل ایرانی و معانی خوش آیند آنها به خوبی بازگو کننده این درستی گفتار است . ولی اگر کنون به مجموعه های تلویزیونی ( فیلم های سینمایی ، سریالهای داستانی و یا طنز ) نگاهی بیندازیم و بررسی نمائیم ، می توان دریافت ، که یک نگرش ویژه ای نسبت به نام های

اصیل پارسی در نوع نگاه برنامه ریزان صدا و سیما وجود دارد ، و نامهربانی و بد خواهی هایی نسبت به نام های ایرانی احساس می شود. تمام افرادی که دارای شخصیت و بازی اهریمنی هستند ( قاتل ، دزد ، قاچاقچی ،فراری ، زورگیر ، خل و چل ، فرصت طلب و ... ) دارای نا م های ایرانی می باشند. نام هایی چون کورش ( به چم خورشید و نام تنها پادشاه دادگر در جهان باستان )، داریوش ( به چم آسمان ، نام پادشاه نیک گستر ) ، جمشید ( پسر خورشید ، پادشاه اسطوره ای ایران ، که پس از کشتن دیو ها و دشمنان ایران نوروز را بنا نهاد ) ، آرش ( درخشنده ، تابان ، نام پهلوان ایرانی که جان خود را پسر حفظ تمامیت ارضی کشور نهاد ) ، بهادر ( شجاع ) ، پرویز ( مظفر و پیروز دوره ساسانی ) ، بامشاد ( نوازنده نامی ایران در دوره ساسا نیان ) و بسیار نام های دیگر که مجموعه های طنز ، هجو و هزل و مجموعه های سینمایی و تاریخی استفاده شده است . اگر بخواهیم در مورد شخصیت های منفی در مجموعه تلو یزیونی که دارای نام های ایرانی هستند ، فهرست کنیم ، بایستی نام های زیبا ی دیگر چون خشایار ( نیرو مند ) ،ایرج ( آریایی و نجیب ) ، خسرو ( نیکنام ) ، فرشید ( درخشنده و نورانی )،فولاد(پولاد یا همان قهرمان  وپهلوان نامی ایران در دوره ساسانیان)اضافه کنیم ، که در عین زیبایی دارای معانی دلپسند نیز می باشند .

 در سونامی که از سوی صدا و سیما پا گرفته ، نام های زنان ایرانی غرق و قربانی می شوند . و هنر پیشگان زن که دارای بازی منفی هستند ، نیز به سان مردان دارای نام های ایرانی همانند آنا هیتا ( پاک و زلال ، نام ایزد بانوی آب های زلال و روان ) ، آذر ( آتش ) ، هستی ، یلدا ، سودابه ، مهشید ( درخشش ماه ) و ... هستند ، اشاره کرد .

  چرا بایستی بخشی از فرهنگ و ارزش ایرانی از سوی رسانه ای که مخاطبین گسترده و بسیاری دارد ، و یکی از وظایفش وحدت ملی و صیانت از فرهنگ و تمدن ایرانی است ، اینگونه نابود شود . براستی  آیا عمر نام های ایرانی سر آمده و آنها موجبات دلزدگی هستند. . چه ماجرایی پشت این جریان نهفته است و در آخر آینکه این سونامی کی از پای می افتد.

گلستان سعدی-حکایت های شیرین از این کتاب

گلستان سعدی-حکایت های شیرین از این کتاب

۱-حکايت

يكى از ملوک خراسان ،  محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

 

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند

كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند

وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك

خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشيروان به خير

گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر

زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند

 

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:پنجم

 ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:پنجم

 3. ادبيّات‌ مانوي‌.

  آثار مانوي‌ قديم‌ترين‌ آثار ادبي‌ مدوّن‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ (فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌، سغدي‌ و بلخي‌)، صرف‌نظر از آثار كتيبه‌اي‌اند. اين‌ آثار كه‌ به‌ خطّ مانوي‌ (مقتبس‌ از خطّ تَدمُري‌) نوشته‌ شده‌ و متعلّق‌ به‌ دوراني‌ ميان‌ سده‌هاي‌ سوم‌ و نهم‌ است‌، به‌ صورت‌ قطعه‌هاي‌ پراكنده‌ و آسيب‌ ديده‌ در اوايل‌ سدة‌ بيستم‌.م‌ از ويرانه‌هاي‌ صومعه‌هاي‌ مانوي‌ در تورفان‌، واقع‌ در تركستان‌ چين‌، به‌ دست‌ آمده‌ است‌. محتواي‌ آثار مانوي‌ اساساً ديني‌ و متشكل‌ از عناصر سامي‌، و سامي‌.ـ يوناني‌ است‌ (زرشناس‌، «مانويّت‌، آموزة‌ دو بُن‌»، ص‌ 217ـ236). ادبيّات‌ مانوي‌ مشتمل‌ است‌ بر:

  الف‌.. .هفت‌ كتاب‌ ماني‌ * ، به‌ گويش‌ آرامي‌ بين‌النّهرين‌ جنوبي‌، زبان‌ مادري‌ او كه‌ به‌ دست‌ پيروانش‌ به‌ زبانهاي‌ گوناگون‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، به‌ نامهاي‌  انجيلِ زنده‌ ،  گنجينة‌ زندگان‌ (ابن‌نديم‌:  سِفْرالاَحياء ، ص‌ 598)،  فِرَقْماطيا  ،  رازها  (ابن‌نديم‌: سِفْرالاَسرار ، ص‌.598)،  غولان‌  (ابن‌نديم‌:  سفْرالجَبابِره‌ )،  نامه‌ها ( رسائل‌ ) و  زبور . بخش‌ بزرگي‌ از اين‌ آثار نابود شده‌ و فقط‌ از انجيل‌ زنده‌ ،  غولان‌ ،  نامه‌ها  و  زبور  ماني‌ قطعاتي‌ به‌ زبانهاي‌  فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌ و سُغدي‌ در دست‌ است‌.  ماني‌، افزون‌ بر اين‌ هفت‌ اثر، كتاب‌ مصوّري‌ با عنوان‌  ارژنگ‌  و كتاب‌ ديگري‌ به‌ نام‌ شاپورگان‌  به‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ داشته‌ است‌.

  ب‌..  آثار منثور پيروان‌ ماني‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از  كِفالايا  (مجموعة‌ روايتهاي‌ منسوب‌ به‌ ماني‌)؛ شرح‌ حال‌ ماني‌، داستانهاي‌ تمثيلي‌ (زوندرمان‌،  متنهاي‌ تمثيلي‌ ، ص‌. 109-83 )، نامه‌ها، چكيدة‌ تعليمات‌ مانوي‌، مواعظ‌ مَنوهْمِدروشْن‌   و تفسيرجان‌   (بويس‌، «ادبيّات‌ مانوي‌ در ايراني‌ ميانه‌»، ص‌. 73-72 ).

  ج‌..  اشعار مانوي‌. كه‌ بخش‌ عمده‌اي‌ از ادبيّات‌ مانوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و اغلب‌ به‌ زبانهاي‌ فارسي‌ ميانه‌ و پارتي‌ است‌. اشعار مانوي‌ در دست‌ نوشته‌ها معمولاً به‌ صورت‌ نثر نوشته‌ مي‌شده‌، امّا پايان‌ ابيات‌ با نقطه‌اي‌ رنگين‌ مشخّص‌ شده‌ است‌. متنهاي‌ منظوم‌ مانوي‌ را از نظر صورت‌ ظاهر مي‌توان‌ به‌ سه‌ دستة‌ سرودهاي‌ بلند، مدايح‌ ديني‌ بلند و سرودهاي‌ كوتاه‌ تقسيم‌ كرد (زرشناس‌، «به‌ ياد ماني‌»، ص‌ 44ـ64). وزن‌ اشعار مانوي‌ را گروهي‌ هجايي‌، و گروه‌ ديگر ضربي‌ يا تكيه‌اي‌ دانسته‌اند. بنابر آخرين‌ پژوهشها، در وزن‌ اشعار پارتي‌، و به‌ احتمال‌ بسيار فارسي‌ ميانه‌، علاوه‌ بر شمار هجاهاي‌ تكيه‌دار، ضرب‌ وزن‌   نيز ممكن‌ است‌ متفاوت‌ باشد (لازار، «وزن‌ شعر پارتي‌»، ص‌. 371 و.بعد).

  برخي‌ نوشته ‌ها و ترجمه ‌هاي‌ منثور مانويان‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌، نظير  شاپورگان‌ ، ثقيل‌ و غيراستادانه‌ است‌ و اين‌ ويژگي‌ در برخي‌ ترجمه‌هاي‌ منثور به‌ زبان‌ پارتي‌ نيز ديده‌ مي‌شود. اكثر نوشته‌هاي‌ مانوي‌ اكنون‌ ناقص‌ و پراكنده‌ است‌، امّا اين‌ مجموعة‌ مكتوب‌ بي‌ همانند، كه‌ از كهن‌ترين‌ تأليفهاي‌ ايراني‌ به‌ شمار مي‌آيد، سير تحوّل‌ سنّت‌ ادبي‌ اين‌ سرزمين‌ را نشان‌ مي‌دهد و نه‌ تنها براي‌ شناخت‌ آيين‌ مانوي‌، بلكه‌ براي‌ بررسي‌ زبان‌ و ادب‌ ايراني‌ نيز سودمند است‌.

  داستانهاي‌ تمثيلي‌ مانوي‌ به‌ سه‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌ و سغدي‌ بخش‌ مهمّي‌ از ادبيّات‌ مانوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. مانويان‌ در همة‌ نواحي‌ از امكانات‌ ادبي‌ بيگانه‌ براي‌ تبليغ‌ آيين‌ خود بهره‌ مي‌بردند و خود نيز عامل‌ مهمّي‌ در شناساندن‌ داستانهاي‌ شرقي‌ به‌ اروپاييان‌ شدند. آثار منظوم‌ مانوي‌ اغلب‌ بديع‌ و نومايه‌ است‌ و در آنها از صنايع‌ لفظي‌ و صوَر خيال‌، خصوصاً تشبيه‌ و مجاز، استفاده‌ شده‌ و از اين‌ نظر اشعار پارتي‌ از اشعار فارسي‌ ميانه‌ دلكش‌تر است‌. خطّ مخصوص‌ مانويان‌ كه‌ براي‌ نوشتن‌ اين‌ آثار به‌ كار رفته‌، تكامل‌بخش‌ سنّت‌ نوشتاري‌ زبانهاي‌ ايراني‌ است‌ و مطالعات‌ زبان‌شناختي‌ را سهولت‌ مي‌بخشد.

 منابع‌.:. آموزگار، ژاله‌ و احمد تفضّلي‌،  اسطورة‌ زندگي‌ زردشت‌ ، تهران‌، 1370ش‌؛ ابن‌نديم‌، محمّدبن‌ اسحاق‌،  الفهرست‌ ، ترجمة‌ محمّدرضا تجدّد، تهران‌، 1366ش‌؛ تفضّلي‌، احمد،  تاريخ‌ ادبيّات‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ ، به‌ كوشش‌ ژاله‌ آموزگار، تهران‌، 1376ش‌؛ خالقي‌ مطلق‌، جلال‌، «بيژن‌ و منيژه‌ و ويس‌ و رامين‌»،  ايران‌شناسي‌ ، س‌2، ش‌2، تهران‌، 1369ش‌؛ زرشناس‌، زهره‌، «به‌ ياد ماني‌ (نگاهي‌ به‌ شعر پارتي‌)»،  تك‌ درخت‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو،  زبان‌ و ادبيّات‌ ايران‌ باستان‌ ، تهران‌، 1382ش‌؛ همو، شش‌ متن‌ سغدي‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو،  جستارهايي‌ در زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو، «مانويّت‌ آموزة‌ دو بُن‌»، سروش‌ پير مغان‌  (يادنامة‌ جمشيد سروشيان‌)، به‌ كوشش‌ كتايون‌ مزداپور، تهران‌، 1381ش‌؛ همو،  ميراث‌ ادبي‌ شفاهي‌ در ايران‌ باستان‌ ، تهران‌، 1384ش‌؛ قريب‌، بدرالزّمان‌،  فرهنگ‌ . سغدي‌  (سغدي‌.ـ فارسي‌.ـ انگليسي‌)، تهران‌، 1374ش‌؛ كريستنسن‌، آرتور،  كارنامة‌ شاهان‌ ، ترجمة‌ باقر اميرخاني‌ و بهمن‌ سركاراتي‌، تبريز، 1350ش‌؛ همو،  مزداپرستي‌ در ايران‌ قديم‌ ، ترجمة‌ ذبيح‌الله صفا، تهران‌، 1336ش‌؛

 Boyce, M., ûZariadres and Zare  ¦rý, Bulletin of the School of Oriental and African Studies (BSOAS) 17,  1955; Idem, ûThe Parthian Go  ¦sa  ¦n and Iranian Minstrel Traditioný, Journal of the Royal Asiatic Society (JRAS) , 1957; Idem, ûMiddle Persian Literatureý, . Handbuch der Orientalistik , Leiden, 1968; Idem, ûThe Manichean Literature in Middle Iranianý, Handbuch der Orientalistik , Leiden, 1968; Idem, A History of Zoroastrianism , Leiden, 1975; Idem, ûParthian Writings and Literatureý, The Cambridge History of Iran , vol.3(2), ed. E. Yarshater, Cambridge, 1983; De  ¦nkard , ed. D.M., Madan, Bombay, 1911; Emmerick, R.E. and Skjarvض, P.O., ûBuddhist Literature in Khotanese and Tumshuqeseý, Encyclopaedia Iranica IV, New York, 1990; Gershevitch, I., ûOld Iranian Literatureý, Handbuch der Orientalistik , Abt.1, Bd.4: Iranistik , Abs.2: Literatur , Lief.I, Leiden, 1968; Idem, ûBactrian Literatureý, Cambridge History of Iran , 3(2), Cambridge, 1983; Herodotus, The History , tr. A.D. Godley, 4 Vols. London, 1975; Kellens, J., ûAvestiqueý, Compendium Linguarum Iranicarum , ed. R. Schmitt, 1989; Kent, R.G., Old Persian , New Haven, 1953; Lazard, G., ûLa mإtrique de L'Avesta rإcentý, Orientalia , Duchesne-Guillemin Emerito oblata , Acta Iranica 23, Leiden, 1984; Idem, ûLa Mإtrique de la  poإsie partheý, Acta Iranica 25, Leiden, 1985; Idem, ûComposition et mإtrique dans les Yaىts de L'Avestaý, Proceedings of the first European Conference of Iranian Studies , Part 1, Roma, 1990; Lecoq, Pierre, Les Inscirptions de la Perse achإmإnide , Paris, 1997; Sims- Williams, N., ûChristian Literature in Middle Iranian Languagesý, Encyclopaedia Iranica V, New York, 1992;  Idem, ûFurther Notes on the Bactrian Inscription of Rabatak, with an appendixý, Proceedings of the third European Conference of Iranian Studies , part 1, Wiesbaden, 1998; Sundermann, W., Mittelpersische und Parthische Kosmogonische und Parabeltexte der Manichجer

 

 

 

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:چهارم

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:چهارم

  1. ادبيّات‌ ميانة‌ غربي‌

  الف‌. ادبيّات‌ پارتي‌ (= پهلوي‌ اشكاني‌).  پارتي‌، زبان‌ رسمي‌ ايران‌ در دورة‌ فرمانروايي‌ سلسلة‌ اشكاني‌ (ميانة‌ سدة‌ سوم‌ ق‌.م‌.ـ ربع‌ اوّل‌ سدة‌ سوم‌ م‌)، يكي‌ از زبانهاي‌ ايراني‌ ميانه‌ است‌. از صورت‌ باستاني‌ اين‌ زبان‌ اثري‌ به‌ دست‌ نيامده‌ است‌، امّا از دورة‌ ميانة‌ آن‌ نوشته‌هايي‌ بر روي‌ سنگ‌، چرم‌، سفال‌، فلز، سكّه‌، مُهر و جز آنها به‌ خطّ كتيبه‌اي‌ پارتي‌ و نوشته‌هايي‌ از مانويان‌ به‌ خطّ مانوي‌ (نك‌: ادبيّات‌ مانوي‌، همين‌ مقاله‌) در دست‌ است‌. سنگْنوشته‌هاي‌ دو يا سه‌ زبانة‌ شاهان‌ ساساني‌،  بنچاق‌ اورامان‌ و آثار دورا اوروپوس‌   مهم‌ترين‌ آثار برجاي‌ مانده‌ از اين‌ زبان‌اند (تفضّلي‌، ص‌.76ـ79). در ميان‌ آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ (پهلوي‌) دو رساله‌ به‌ نامهاي‌  درخت‌ آسوريگ‌ *  و يادگار زريران‌ *  وجود دارد كه‌ با توجّه‌ به‌ شواهد زبان‌شناختي‌ مي‌توان‌ آنها را متنهايي‌ دست‌كاري‌ شده‌ از زبان‌ پارتي‌ به‌ خطّ فارسي‌ ميانه‌ دانست‌.

  آثار كتيبه‌اي‌ اين‌ زبان‌ از نظر تاريخي‌، زبان‌شناختي‌ اجتماعي‌ و گاه‌ ديني‌ حايز اهمّيّت‌ بسيارند. امّا از نظر ادبي‌ ارزش‌ و اهمّيّت‌ چنداني‌ ندارند. از ادب‌ پارتي‌ در دورة‌ پارتيان‌ متني‌ به‌ شكل‌ اصلي‌ به‌ دست‌ ما نرسيده‌ است‌، تنها از روي‌ شواهد مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در دورة‌ اشكانيان‌ آثار ادبي‌ غيرديني‌ خواه‌ به‌ شعر و يا به‌ نثر موجود بوده‌ است‌. اين‌ آثار به‌ صورت‌ سنّتي‌ شفاهي‌ تا پس‌ از ظهور اسلام‌ نيز ادامه‌ داشته‌ و پيشينة‌ ادبيّات‌ درخشان‌ مكتوب‌ صدر اسلام‌ است‌، گويا ادبيّات‌ غيرديني‌ پارتي‌ بيشتر منظوم‌ بوده‌ و قصّه‌گويان‌ و نقّالان‌حرفه‌اي‌، با همراهي‌ ساز، آنها را روايت‌ كرده‌اند: گروهي‌ از اين‌ خنياگران‌ حرفه‌اي‌ گوسان‌   (بويس‌، «گوسان‌ پارتي‌ و سنّت‌ خنياگري‌ ايراني‌»، ص‌. 45-10 ) نام‌ داشتند. گوسانها شاعران‌ و موسيقي‌داناني‌ دوره‌گرد و در حقيقت‌ حافظ‌ داستانهاي‌ ملّي‌ ايران‌ بودند و آنها را، به‌ ويژه‌ به‌ زبان‌ شعر، نقل‌ مي‌كردند (همو، «نوشته‌ها و ادبيّات‌ پارتي‌»، ص‌. 1155 ). از اين‌ داستانها، بعدها در گردآوري‌ و تدوين‌  خداي‌نامة‌ *  پهلوي‌ استفاده‌ شده‌ است‌.  ويس‌ و رامين‌ * يكي‌ از منظومه‌هاي‌ عاشقانة‌ فارسي‌ است‌ كه‌ اصل‌ پارتي‌ داشته‌ است‌. داستان‌ بيژن‌ و منيژه‌ *  در  شاهنامه‌  نيز شايد داراي‌ اصل‌ پارتي‌ باشد (خالقي‌ مطلق‌، ص‌ 274 به‌ بعد).

  ب‌. ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ (پهلوي‌).  فارسي‌ ميانه‌ زبان‌ رسمي‌ ايران‌ در دوران‌ ساسانيان‌ (224ـ651 م‌) و دنباله‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ بوده‌ است‌. خطهايي‌ كه‌ در كتابتِ نوشته‌هاي‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ مأخوذ از خطّ آرامي‌ و عبارت‌ است‌ از: خطّ فارسي‌ ميانة‌ كتيبه‌اي‌؛ خطّ فارسي‌ ميانة‌ كتابي‌؛ خطّ فارسي‌ ميانة‌ مسيحي‌ (=.زبوري‌) و خطّ مانوي‌ (نك‌: پهلوي‌، خط‌ و زبان‌ * ).

  آثار ادبي‌ برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ دو گروه‌ ديني‌ و غيرديني‌ تقسيم‌ مي‌شود. آثار ديني‌ بيشتر در سده‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ ق‌، يعني‌ زماني‌ كه‌ ديگر دين‌ زردشتي‌ دين‌ رسمي‌ ايران‌ نبود، تدوين‌ نهايي‌ يافت‌ و در طيّ زمان‌ به‌ سبب‌ تعصّبات‌ ديني‌، جنگها و ستيزها و به‌ ويژه‌ حملة‌ مغول‌ نابود شد. امّا آثار غيرديني‌ و ادبيِ محض‌ و گاه‌ تفنّني‌ (به‌ شعر يا نثر) به‌ سبب‌ اهمّيّت‌ سنّت‌ شفاهي‌ در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌، به‌ صورت‌ نوشتاري‌ درنيامد و سينه‌ به‌ سينه‌ حتّي‌ به‌ دوران‌ پس‌ از اسلام‌ منتقل‌ شد و پس‌ از آن‌ به‌ تدريج‌ رو به‌ فراموشي‌ نهاد. صورت‌ مكتوب‌ آنها نيز با تغيير خطّ پهلوي‌ به‌ عربي‌ و تحوّل‌ زبان‌ پهلوي‌ به‌ فارسي‌ و يا به‌ علل‌ سياسي‌ و مذهبي‌ از ميان‌ رفت‌. البته‌ ترجمة‌ عربي‌ و فارسي‌ برخي‌ از آنها مانند  كليله‌ و دمنه‌ *  در دست‌ است‌. شعر پهلوي‌ نيز با تحوّل‌ زبان‌ و تغيير وزن‌ هجايي‌ به‌ عروضي‌ و از رونق‌ افتادنِ موسيقي‌ (چون‌ اين‌ اشعار غالباً همراه‌ با موسيقي‌ خوانده‌ مي‌شد)، به‌ وضعي‌ مشابه‌ دچار شد (نك‌: پهلوي‌، زبان‌).

  آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ عبارت‌ است‌ از 1).آثار كتيبه‌اي‌ (غيركتابي‌)؛ 2) آثار كتابي‌؛ 3) زبور پهلوي‌؛ 4).برخي‌ جملات‌ و لغات‌ پراكنده‌ كه‌ در كتابهاي‌ عربي‌ و فارسي‌ (به‌ خطّ عربي‌.ـ فارسي‌) آمده‌ است‌؛ 5) آثار مانويان‌ (نك‌: ادبيّات‌ مانوي‌، همين‌ مقاله‌).

  آثار كتيبه‌اي‌ فارسي‌ ميانه‌ مكتوب‌ در دوران‌ ساسانيان‌ تنها از جهات‌ زبان‌شناختي‌ و تاريخي‌ (تنها منبع‌ ايرانيِ تاريخ‌ ساساني‌)، اجتماعي‌ و حتّي‌ ديني‌ اهمّيّت‌ دارند. اين‌ كتيبه‌ها، كه‌ متن‌ آنها به‌ دست‌ دبيران‌ اداري‌ نوشته‌ شده‌، پر از لفّاظي‌ است‌. در ميان‌ آنها شايد بتوان‌ كتيبة‌ شاپور يكم‌ در كعبة‌ زردشت‌ را مستثني‌ كرد، زيرا بسيار انديشيده‌ و سنجيده‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و علاوه‌ بر آگاهيهاي‌ تاريخي‌، جغرافيايي‌ و اجتماعي‌ آگاهيهاي‌ ارزشمندي‌ در زمينة‌ شناخت‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ دست‌ مي‌دهد.

  آثار كتابي‌، كه‌ بخش‌ بزرگي‌ از آنها در زمرة‌ ادبيّات‌ ديني‌ زردشتي‌ است‌، داراي‌ ارزش‌ ادبي‌ چنداني‌ نيست‌ و اهمّيّت‌ آنها بيشتر از جهت‌ زبان‌شناسي‌ و ريشه‌شناسي‌ است‌. بخش‌ برجسته‌ و متمايز ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ را اشعار غيرديني‌ تشكيل‌ مي‌داد كه‌ اساس‌ آنها به‌ گوسانها (نك‌: ادبيّات‌ پهلوي‌ اشكاني‌، همين‌ مقاله‌) بازمي‌گردد و با نگرش‌ پيوندي‌ نداشت‌. سنّت‌ شفاهي‌ خنياگري‌، كه‌ با برافتادن‌ شاهنشاهي‌ ساساني‌ ضربة‌ سختي‌ ديده‌ بود، در زمان‌ حكومتهاي‌ محلّيِ دودمانهاي‌ ايراني‌ در جامه‌اي‌ نو حياتِ تازه‌اي‌ . آغاز كرد. . جوهر . شعري‌، . صوَر . خيال‌ و . تصويرسازي‌ شعر ساساني‌ با رنگي‌ غيرزردشتي‌ و با وزن‌ و قافية‌ اشعار عربي‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ داد. به‌ طور كلّي‌ ادبيّات‌ غيرديني‌ فارسي‌ ميانه‌ را بايد در ادبيّات‌ اسلامي‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ پي گرفت‌.

  در مجموع‌ ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ داراي‌ خصيصه‌هاي‌ ادبيّات‌ شفاهي‌، يعني‌ گمنامي‌ مؤلّف‌، اجتماع‌ سبك‌ها، محافظه‌كاري‌ در موضوع‌ و وفاداري‌ به‌ مطلبي‌ خاصّ همراه‌ با آزادي‌ سرقت‌ ادبي‌ است‌. ارزش‌ و اعتبار سنّت‌ شفاهي‌ در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ تا بدان‌ حد بود كه‌ گرچه‌ نوشتن‌ براي‌ مقاصد رسمي‌ مانند نوشتن‌ اسناد و نامه‌هاي‌ اداري‌ و ديواني‌ از سدة‌ ششم‌ ق‌.م‌ در ايران‌ آغاز شده‌ بود، امّا آثار ادبي‌ تا دوران‌ ساساني‌ به‌ كتابت‌ درنيامد، لذا بخش‌ اعظم‌ اين‌ آثار پس‌ از اسلام‌ به‌ دست‌ فراموشي‌ سپرده‌ شد

 يا به‌ دلايل‌ گوناگون‌ از ميان‌ رفت‌ و آثار ادبي‌ موجود زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ نسبت‌ دورانِ طولانيِ كاربرد آن‌ (بيش‌ از 500 سال‌) اندك‌ است‌.

  2. ادبيّات‌ ميانه شرقي‌

  الف‌. ادبيّات‌ سغدي‌..  سغدي‌ زبان‌ مردم‌ سرزمين‌ سغد به‌ مركزيّت‌ سمرقند و درّة‌ زرافشان‌ (در تاجيكستان‌ امروزي‌) بود. به‌ علاوه‌ زبان‌ ميانگانِ   (يا زبان‌ ميانجي‌) جادّة‌ ابريشم‌ در سده‌هاي‌ ششم‌ تا دهم‌.م‌/ چهارم‌ ق‌ و زبان‌ اداري‌، تجاري‌ و فرهنگي‌ در مناطقي‌ مانند واحه‌هاي‌ تورفان‌ در تركستان‌ چين‌ بوده‌ است‌. متون‌ سغدي‌ شناخته‌ به‌ سه‌ خطّ سغدي‌، مانوي‌ و سرياني‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و آثار به‌ دست‌ آمده‌ از اين‌ زبان‌ را در دورة‌ ميانه‌ برحسب‌ موضوع‌ مي‌توان‌ به‌ دو گروه‌ غيرديني‌ و ديني‌ بخش‌ كرد. شمار آثار غيرديني‌ كه‌ به‌ خطّ خاصّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ بسيار كمتر از آثار ديني‌ به‌ زبان‌ سغدي‌ و شامل‌ سكّه‌، نامه‌، سنگ‌ نوشته‌، سند و نوشته‌هايي‌ بر چرم‌ و كاغذ و پوست‌ است‌. ولي‌ آثار ديني‌ از نظر تنوّع‌ و حجم‌، مهم‌ترين‌ بخش‌ ادبيّات‌ زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ و متعلّق‌ به‌ دوراني‌ مابين‌ سده‌هاي‌ هشتم‌ تا يازدهم‌.م‌/ دوم‌ تا پنجم‌ ق‌ است‌ و به‌ پيروان‌ اديان‌ بودايي‌، مسيحي‌ و مانوي‌ تعلّق‌ دارد (براي‌ آگاهي‌ بيشتر، نك‌: قريب‌، ص‌ نوزده‌.ـ بيست‌ و چهار).

  آثار بودايي‌. كه‌ نوعي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ و مشحون‌ از اصطلاحات‌ فلسفي‌ و احكام‌ آيين‌ بوداست‌، شايد پر حجم‌ترين‌ آثار ادبي‌ زبان‌ سغدي‌ باشد. متنهاي‌ سغدي‌ بودايي‌ كه‌ به‌ خطّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌، بيشتر ترجمه‌هاي‌ متنهايي‌ چيني‌ است‌ كه‌ اكثر آنها خود از اصل‌ سنسكريت‌ به‌ زبان‌ چيني‌ ترجمه‌ شده‌ است‌ و محتواي‌ آنها از مكتب‌ مَهايانه‌   بودايي‌ نشأت‌ گرفته‌ است‌. دو كتاب‌  وِسَنْتَره‌ جاتَكَه‌   و  سوتره‌   چم‌ و پادافره‌ كردارها از مهم‌ترين‌ آنهاست‌. رساله‌هاي‌ ديگري‌ در مجموعه‌هاي‌ آثار سغدي‌ بودايي‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ كه‌ متنهاي‌ سغدي‌، محفوظ‌ در كتابخانه‌ ملّي‌ پاريس‌، و متنهاي‌ سغدي‌ كتابخانة‌ بريتانيا (براي‌ ترجمة‌ فارسي‌ آنها، نك‌: زرشناس‌،  شش‌ متن‌ سغدي‌ ، ص‌ پانزده‌ـ بيست‌ وشش‌) از آن‌ ميان‌ شايان‌ ذكرند.

  آثار مسيحي‌. نوعي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ شامل‌ ترجمة‌ بخشهايي‌ از  كتاب‌ مقدّس‌ ، زندگي‌ و اعمال‌ قدّيسان‌، چندين‌ موعظه‌ و تفسير، اعمال‌ شهداي‌ مسيحي‌، آراء بزرگان‌ كليسا و كلمات‌ قصار و عبارات‌ پندآموز است‌ كه‌ به‌ خطّ سرياني‌ سترنجيلي‌ و نيز به‌ خطّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌. اين‌ آثار بيشتر از زبان‌ سرياني‌، زبان‌ ديني‌ مسيحيان‌ نسطوري‌ آسياي‌ مركزي‌، ترجمه‌ شده‌ است‌ (سيمز ويليامز، «ادبيّات‌ مسيحي‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ ميانه‌»، ج‌. V ، ص‌  539-534 ).

  آثار مانوي‌. اين‌ متنها، كه‌ به‌ خطّ مانوي‌ نوشته‌ شده‌، دربر گيرندة‌ ترجمة‌ سغدي‌ سرودها و متنهاي‌ مربوط‌ به‌ كتابهاي‌ ديني‌ مانوي‌ از اصل‌ فارسي‌ ميانه‌ و پارتي‌ و آثاري‌ است‌ كه‌ اصلاً به‌ زبان‌ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌. تاريخچة‌ آيين‌ مانوي‌، جدولهاي‌ تقويمي‌، توبه‌نامه‌ها، داستان‌ و تمثيلها (براي‌ ترجمة‌ فارسي‌، نك‌: زرشناس‌،  جستارهايي‌ در زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ ) از اهمّ اين‌ آثار است‌.

  نوشته ‌هاي‌ غيرديني‌ سغدي‌ نماينده بخشي‌ از فرهنگ‌ جوامع‌ سغدي‌ زبان‌ است‌ كه‌ روزگاري‌ دراز (در حدود پنج‌ تا شش‌ سده‌) ركن‌ اصلي‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ آسياي‌ مركزي‌ بوده‌اند. متنهاي‌ سغدي‌ بودايي‌ به‌ استثناي‌ متن‌  وِسَنْتَره‌ جاتَكَه‌ ، كه‌ داراي‌ سبك‌ ادبي‌ پيشرفته‌تري‌ نسبت‌ به‌ ديگر متنهاست‌، فاقد ارزش‌ ادبي‌ خاصّ، حتّي‌ از جهت‌ زبان‌شناختي‌، و غالباً بازتاب‌ ادبيّات‌ جوامع‌بودايي‌مذهب‌وچيني‌زبانِهمعصرِخويش‌اند.ادبيّات‌سغدي‌ مسيحي‌ نيز گونه‌اي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ و فاقد ارزش‌ ادبي‌ است‌.

  ادبيّات‌ مانوي‌، برخلاف‌ متنهاي‌ بودايي‌ و مسيحي‌، از تخيّلي‌ رنگين‌، درخشان‌ و زنده‌ و تشبيهات‌ و استعاراتي‌ زيبا سرشار است‌ كه‌ ملهم‌ از شخص‌ ماني‌ بوده‌ و براي‌ درك‌ بيشتر فلسفة‌ مانوي‌ ارزشمند و گرانبهايند و به‌ همان‌ اندازه‌ نيز از ارزش‌ زبان‌شناختي‌ برخوردارند. مانويان‌ هم‌ مهارت‌ نويسندگي‌ داشتند و هم‌ مترجمان‌ بسيار زبردستي‌ بوده‌اند و زبان‌ متنهاي‌ سغدي‌ مانوي‌ روان‌، زيبا و كاملاً متمايز از ترجمه‌هاي‌ گنگ‌، پيچيده‌ و ناقص‌ مترجمان‌ مسيحي‌ و بوداييِ سغدي‌ زبان‌ است‌.

  ب‌. ادبيّات‌ خوارزمي‌.  خوارزمي‌ زبانِ قديم‌ خوارزم‌ (بخشي‌ از ازبكستان‌ و جمهوري‌ تركمنستان‌ امروزي‌) بوده‌ كه‌ تا اواخر سده‌ چهاردهم‌.م‌ (8 ق‌) زباني‌ زنده‌ بوده‌ است‌. آثار بازماندة‌ آن‌ شامل‌ آثار و مدارك‌ خوارزمي‌ ميانه‌ (خوارزمي‌ قديم‌) متعلّق‌ به‌ سده‌هاي‌ سوم‌ يا دوم‌ ق‌.م‌ تا سدة‌ نخست‌ ق‌ (700 م‌) و به‌ خطّ قديم‌ خوارزمي‌، مقتبس‌ از خطّ آرامي‌، يعني‌ خطّ آرامي‌.ـ خوارزمي‌ است‌. سكّه‌ها و كتيبه‌هايي‌ بر چوب‌، چرم‌، ظروف‌ نقره‌ و ديوار استودانها اهمّ اين‌ آثار را پديد مي‌آورد (همان‌، ص‌.173ـ174).

  آثار و مدارك‌ خوارزمي‌ متأخّر متعلّق‌ به‌ دوران‌ اسلامي‌ و به‌ خطّي‌ مقتبس‌ از الفباي‌ عربي‌.ـ فارسي‌، كه‌ معمولاً عربي‌.ـ خوارزمي‌ ناميده‌ مي‌شود، و مشتمل‌ است‌ بر جمله‌هايي‌ به‌ خوارزمي‌ كه‌ در برخي‌ از دستنويسهاي‌ دو كتاب‌ فقهي‌ عربي‌، به‌  نامهاي‌  يتيمة‌الدّهر في‌ فتاوي‌ اهل‌الدّهر  و  قُنْيَة‌المُنيه‌  (سدة‌ هفتم‌ ق‌) آمده‌ است‌، و رسالة‌ كوچكي‌ با عنوان‌  رسالة‌ الالفاظ‌ الخوارزميّة‌ الّتي‌ في‌ قنية‌ المبسوط‌  (سدة‌ هشتم‌ ق‌.م‌) مشتمل‌ بر شرح‌ لغات‌ خوارزمي‌  قنية‌المنيه‌ ، و همچنين‌ معادل‌ كلمات‌ و جملات‌ فارسي‌ به‌ زبان‌ خوارزمي‌، در نسخه‌اي‌ از كتاب‌ لغت‌ مشهور زمخشري‌، با عنوان‌  مقدّمة‌ الادب‌ * ، و معادل‌ خوارزمي‌ كلمات‌ عربي‌ نقل‌ شده‌ در دو نسخة‌ ديگر اين‌ كتاب‌ (زرشناس‌، همان‌، ص‌.174ـ176).

  جمله‌هاي‌ خوارزمي‌  مقدّمة‌ الادب‌  نسبتاً ساده‌ و روان‌ و وفادار به‌ متن‌ اصلي‌ عربي‌ است‌، ولي‌ با عبارتهايي‌ تكراري‌، يكنواخت‌ و ساختاري‌ واحد و كسل‌ كننده‌؛ با اين‌ همه‌، اطّلاعات‌ كم‌نظيري‌ دربارة‌ زبان‌ خوارزمي‌ و گنجينة‌ واژگان‌ اين‌ زبان‌ در دسترس‌ خواننده‌ مي‌گذارد. در مجموع‌، آثار برجاي‌ مانده‌ از اين‌ زبان‌ را به‌ دشواري‌ مي‌توان‌ ادبيّات‌ ناميد.

  ج‌. ادبيّات‌ سكايي‌.  آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ سكاها در دورة‌ ميانه‌، كه‌ از سين‌ كيانگ‌   (تركستان‌ چين‌) در آغاز سدة‌ بيستم‌.م‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌، شواهدي‌ از دو گويش‌ متفاوت‌ اين‌ زبان‌ را ارائه‌ مي‌كند: گويش‌ شمال‌ غربي‌ (معروف‌ به‌ تُمْشُقي‌  ، كه‌ گويش‌ كهن‌تري‌ است‌) و گويش‌ شرقي‌ (معروف‌ به‌ خُتَني‌  ). تقريباً تمامي‌ اين‌ آثار متعلّق‌ به‌ بوداييان‌ است‌ و از سنسكريت‌ ترجمه‌ شده‌ و گونه‌اي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ ديني‌ است‌. گرچه‌ آثار غيردينيِ آن‌ نيز رنگ‌ بودايي‌ دارد. گويش‌ ختني‌ تا سدة‌ پنجم‌.ق‌ در پادشاهي‌ ختن‌ كاربرد داشته‌ است‌. مفصّل‌ترين‌ متن‌ ختني‌ كتاب‌ زَمبَستَه‌   به‌ شعر است‌. به‌ طور كلّي‌ متنهاي‌ ختني‌ مشتمل‌ است‌ بر تمثيلها، روايات‌، توبه‌ نامه‌ها، رسالات‌ طبّي‌، واژه‌ نامه‌هاي‌ چيني‌.ـ ختني‌، واژه‌نامه‌هاي‌ تركي‌.ـ ختني‌، يك‌ متن‌ كوچك‌ جغرافيايي‌ و داستان‌ هندي‌ رامه‌   و همسرش‌ سيتا   كه‌ منظومه‌اي‌ حماسي‌ با تفسيري‌ بودايي‌ به‌ اين‌ زبان‌ است‌. نسخه‌هاي‌ موجود ختني‌ در زماني‌ ميان‌ سده‌هاي‌ هفتم‌ تا دهم‌.م‌ به‌ خطّ براهمي‌، مقتبس‌ از خطّ سنسكريت‌، نوشته‌ شده‌ است‌ (امريك‌ و شرو، ج‌. IV ، ص‌. 505-499 ).

  آثار ترجمه‌اي‌ بدنة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ سكايي‌ را پديد مي‌آورد. امّا دخل‌ و تصرّف‌ مترجم‌ ختني‌ زبان‌، مثلاً، داستاني‌ مانند رامه‌ و سيتا را به‌ شعر حماسي‌ اصيلي‌ در زبان‌ ختني‌ مبدل‌ مي‌سازد و اشعار غنايي‌ زيبايي‌ پديد مي‌آورد كه‌ بازتاب‌ سنّتي‌ ديرپا و ريشه‌دار در شعر و انديشة‌ ديني‌ سكاهاست‌. استفاده‌ از واژگاني‌ غني‌ براي‌ ترجمة‌ گونه‌هاي‌ مختلف‌ ادبي‌ نظير شعر، افسانه‌ و حماسه‌ و حتّي‌ فلسفه‌، شاهدي‌ ديگر بر اين‌ مدّعاست‌.

  در مجموع‌ نوشته‌هاي‌ موجود زبان‌ ختني‌ حكايت‌ از وسعت‌ كوششهاي‌ ادبي‌ و گستردگي‌ دامنة‌ ادبيّاتي‌ دارد كه‌ تنها بخش‌ كوچكي‌ از آن‌ به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌. اين‌ نوشته‌ها از نظر زبان‌شناختي‌ نيز حايز اهمّيّت‌ بسيار است‌، زيرا به‌ شناخت‌ ما دربارة‌ زبانهاي‌ شرقي‌ ايران‌ مي‌افزايد.

  د. ادبيّات‌ بلخي‌.  بلخي‌ زبان‌ مردم‌ سرزمين‌ بلخ‌ باستاني‌ (شمال‌ افغانستان‌ كنوني‌) يگانه‌ زبان‌ ايراني‌ ميانه‌ است‌ كه‌ نظام‌ نوشتاريِ آن‌ بر الفباي‌ يوناني‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌. آثار بازمانده‌ از اين‌ زبان‌ كه‌ به‌ اواسط‌ سدة‌ دوم‌ تا اواسط‌ سدة‌ نهم‌ م‌ تعلّق‌ دارد، اينهاست‌: سكّه‌هاي‌ شاهان‌ كوشاني‌، به‌ خطّ تحريري‌ يوناني‌.ـ بلخي‌، چهل‌ مُهر به‌ همان‌ خط‌، كتيبة‌ نوكونزوك‌  ، در مدخلِ دژـ معبد بَغْلان‌ در سرخ‌ كُتَل‌ (گرشويچ‌، «ادبيّات‌ بلخي‌»، ص‌  1250 )، و سنگ‌ نوشتة‌ رَبَتك‌  ، متعلّق‌ به‌ كنيشكة‌ بزرگ‌ مكشوف‌ در استان‌ بغلان‌ افغانستان‌ (سيمز ويليامز، «يادداشتهاي‌ ديگري‌ دربارة‌ كتيبة‌ بلخي‌ ربتك‌»، ص‌  97-79 )، از مهم‌ترين‌ آثار زبان‌ بلخي‌اند (نك‌: بلخي‌، زبان‌ و آثار * ). اندك‌ شمار بودن‌ متنها، ناقص‌ يا ناخوانا بودنِ آثار موجودِ زبانِ بلخي‌ و نيز دشواري‌ قرائت‌ و ترجمة‌ آنها، ادبيّات‌ زبان‌ بلخي‌ را به‌ صورت‌ حوزه‌اي‌ گسترده‌ براي‌ پژوهش‌ درآورده‌ است‌ كه‌ تنها حايز اهمّيّت‌ زبان‌شناختي‌ است‌.

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:ژ

 

 3. ادبيّات‌ مانوي‌.

  آثار مانوي‌ قديم‌ترين‌ آثار ادبي‌ مدوّن‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ (فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌، سغدي‌ و بلخي‌)، صرف‌نظر از آثار كتيبه‌اي‌اند. اين‌ آثار كه‌ به‌ خطّ مانوي‌ (مقتبس‌ از خطّ تَدمُري‌) نوشته‌ شده‌ و متعلّق‌ به‌ دوراني‌ ميان‌ سده‌هاي‌ سوم‌ و نهم‌ است‌، به‌ صورت‌ قطعه‌هاي‌ پراكنده‌ و آسيب‌ ديده‌ در اوايل‌ سدة‌ بيستم‌.م‌ از ويرانه‌هاي‌ صومعه‌هاي‌ مانوي‌ در تورفان‌، واقع‌ در تركستان‌ چين‌، به‌ دست‌ آمده‌ است‌. محتواي‌ آثار مانوي‌ اساساً ديني‌ و متشكل‌ از عناصر سامي‌، و سامي‌.ـ يوناني‌ است‌ (زرشناس‌، «مانويّت‌، آموزة‌ دو بُن‌»، ص‌ 217ـ236). ادبيّات‌ مانوي‌ مشتمل‌ است‌ بر:

  الف‌.. .هفت‌ كتاب‌ ماني‌ * ، به‌ گويش‌ آرامي‌ بين‌النّهرين‌ جنوبي‌، زبان‌ مادري‌ او كه‌ به‌ دست‌ پيروانش‌ به‌ زبانهاي‌ گوناگون‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، به‌ نامهاي‌  انجيلِ زنده‌ ،  گنجينة‌ زندگان‌ (ابن‌نديم‌:  سِفْرالاَحياء ، ص‌ 598)،  فِرَقْماطيا  ،  رازها  (ابن‌نديم‌: سِفْرالاَسرار ، ص‌.598)،  غولان‌  (ابن‌نديم‌:  سفْرالجَبابِره‌ )،  نامه‌ها ( رسائل‌ ) و  زبور . بخش‌ بزرگي‌ از اين‌ آثار نابود شده‌ و فقط‌ از انجيل‌ زنده‌ ،  غولان‌ ،  نامه‌ها  و  زبور  ماني‌ قطعاتي‌ به‌ زبانهاي‌  فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌ و سُغدي‌ در دست‌ است‌.  ماني‌، افزون‌ بر اين‌ هفت‌ اثر، كتاب‌ مصوّري‌ با عنوان‌  ارژنگ‌  و كتاب‌ ديگري‌ به‌ نام‌ شاپورگان‌  به‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ داشته‌ است‌.

  ب‌..  آثار منثور پيروان‌ ماني‌، كه‌ عبارت‌ است‌ از  كِفالايا  (مجموعة‌ روايتهاي‌ منسوب‌ به‌ ماني‌)؛ شرح‌ حال‌ ماني‌، داستانهاي‌ تمثيلي‌ (زوندرمان‌،  متنهاي‌ تمثيلي‌ ، ص‌. 109-83 )، نامه‌ها، چكيدة‌ تعليمات‌ مانوي‌، مواعظ‌ مَنوهْمِدروشْن‌   و تفسيرجان‌   (بويس‌، «ادبيّات‌ مانوي‌ در ايراني‌ ميانه‌»، ص‌. 73-72 ).

  ج‌..  اشعار مانوي‌. كه‌ بخش‌ عمده‌اي‌ از ادبيّات‌ مانوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و اغلب‌ به‌ زبانهاي‌ فارسي‌ ميانه‌ و پارتي‌ است‌. اشعار مانوي‌ در دست‌ نوشته‌ها معمولاً به‌ صورت‌ نثر نوشته‌ مي‌شده‌، امّا پايان‌ ابيات‌ با نقطه‌اي‌ رنگين‌ مشخّص‌ شده‌ است‌. متنهاي‌ منظوم‌ مانوي‌ را از نظر صورت‌ ظاهر مي‌توان‌ به‌ سه‌ دستة‌ سرودهاي‌ بلند، مدايح‌ ديني‌ بلند و سرودهاي‌ كوتاه‌ تقسيم‌ كرد (زرشناس‌، «به‌ ياد ماني‌»، ص‌ 44ـ64). وزن‌ اشعار مانوي‌ را گروهي‌ هجايي‌، و گروه‌ ديگر ضربي‌ يا تكيه‌اي‌ دانسته‌اند. بنابر آخرين‌ پژوهشها، در وزن‌ اشعار پارتي‌، و به‌ احتمال‌ بسيار فارسي‌ ميانه‌، علاوه‌ بر شمار هجاهاي‌ تكيه‌دار، ضرب‌ وزن‌   نيز ممكن‌ است‌ متفاوت‌ باشد (لازار، «وزن‌ شعر پارتي‌»، ص‌. 371 و.بعد).

  برخي‌ نوشته ‌ها و ترجمه ‌هاي‌ منثور مانويان‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌، نظير  شاپورگان‌ ، ثقيل‌ و غيراستادانه‌ است‌ و اين‌ ويژگي‌ در برخي‌ ترجمه‌هاي‌ منثور به‌ زبان‌ پارتي‌ نيز ديده‌ مي‌شود. اكثر نوشته‌هاي‌ مانوي‌ اكنون‌ ناقص‌ و پراكنده‌ است‌، امّا اين‌ مجموعة‌ مكتوب‌ بي‌ همانند، كه‌ از كهن‌ترين‌ تأليفهاي‌ ايراني‌ به‌ شمار مي‌آيد، سير تحوّل‌ سنّت‌ ادبي‌ اين‌ سرزمين‌ را نشان‌ مي‌دهد و نه‌ تنها براي‌ شناخت‌ آيين‌ مانوي‌، بلكه‌ براي‌ بررسي‌ زبان‌ و ادب‌ ايراني‌ نيز سودمند است‌.

  داستانهاي‌ تمثيلي‌ مانوي‌ به‌ سه‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌، پارتي‌ و سغدي‌ بخش‌ مهمّي‌ از ادبيّات‌ مانوي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. مانويان‌ در همة‌ نواحي‌ از امكانات‌ ادبي‌ بيگانه‌ براي‌ تبليغ‌ آيين‌ خود بهره‌ مي‌بردند و خود نيز عامل‌ مهمّي‌ در شناساندن‌ داستانهاي‌ شرقي‌ به‌ اروپاييان‌ شدند. آثار منظوم‌ مانوي‌ اغلب‌ بديع‌ و نومايه‌ است‌ و در آنها از صنايع‌ لفظي‌ و صوَر خيال‌، خصوصاً تشبيه‌ و مجاز، استفاده‌ شده‌ و از اين‌ نظر اشعار پارتي‌ از اشعار فارسي‌ ميانه‌ دلكش‌تر است‌. خطّ مخصوص‌ مانويان‌ كه‌ براي‌ نوشتن‌ اين‌ آثار به‌ كار رفته‌، تكامل‌بخش‌ سنّت‌ نوشتاري‌ زبانهاي‌ ايراني‌ است‌ و مطالعات‌ زبان‌شناختي‌ را سهولت‌ مي‌بخشد.

 منابع‌.:. آموزگار، ژاله‌ و احمد تفضّلي‌،  اسطورة‌ زندگي‌ زردشت‌ ، تهران‌، 1370ش‌؛ ابن‌نديم‌، محمّدبن‌ اسحاق‌،  الفهرست‌ ، ترجمة‌ محمّدرضا تجدّد، تهران‌، 1366ش‌؛ تفضّلي‌، احمد،  تاريخ‌ ادبيّات‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ ، به‌ كوشش‌ ژاله‌ آموزگار، تهران‌، 1376ش‌؛ خالقي‌ مطلق‌، جلال‌، «بيژن‌ و منيژه‌ و ويس‌ و رامين‌»،  ايران‌شناسي‌ ، س‌2، ش‌2، تهران‌، 1369ش‌؛ زرشناس‌، زهره‌، «به‌ ياد ماني‌ (نگاهي‌ به‌ شعر پارتي‌)»،  تك‌ درخت‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو،  زبان‌ و ادبيّات‌ ايران‌ باستان‌ ، تهران‌، 1382ش‌؛ همو، شش‌ متن‌ سغدي‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو،  جستارهايي‌ در زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ ، تهران‌، 1380ش‌؛ همو، «مانويّت‌ آموزة‌ دو بُن‌»، سروش‌ پير مغان‌  (يادنامة‌ جمشيد سروشيان‌)، به‌ كوشش‌ كتايون‌ مزداپور، تهران‌، 1381ش‌؛ همو،  ميراث‌ ادبي‌ شفاهي‌ در ايران‌ باستان‌ ، تهران‌، 1384ش‌؛ قريب‌، بدرالزّمان‌،  فرهنگ‌ . سغدي‌  (سغدي‌.ـ فارسي‌.ـ انگليسي‌)، تهران‌، 1374ش‌؛ كريستنسن‌، آرتور،  كارنامة‌ شاهان‌ ، ترجمة‌ باقر اميرخاني‌ و بهمن‌ سركاراتي‌، تبريز، 1350ش‌؛ همو،  مزداپرستي‌ در ايران‌ قديم‌ ، ترجمة‌ ذبيح‌الله صفا، تهران‌، 1336ش‌؛

 Boyce, M., ûZariadres and Zare  ¦rý, Bulletin of the School of Oriental and African Studies (BSOAS) 17,  1955; Idem, ûThe Parthian Go  ¦sa  ¦n and Iranian Minstrel Traditioný, Journal of the Royal Asiatic Society (JRAS) , 1957; Idem, ûMiddle Persian Literatureý, . Handbuch der Orientalistik , Leiden, 1968; Idem, ûThe Manichean Literature in Middle Iranianý, Handbuch der Orientalistik , Leiden, 1968; Idem, A History of Zoroastrianism , Leiden, 1975; Idem, ûParthian Writings and Literatureý, The Cambridge History of Iran , vol.3(2), ed. E. Yarshater, Cambridge, 1983; De  ¦nkard , ed. D.M., Madan, Bombay, 1911; Emmerick, R.E. and Skjarvض, P.O., ûBuddhist Literature in Khotanese and Tumshuqeseý, Encyclopaedia Iranica IV, New York, 1990; Gershevitch, I., ûOld Iranian Literatureý, Handbuch der Orientalistik , Abt.1, Bd.4: Iranistik , Abs.2: Literatur , Lief.I, Leiden, 1968; Idem, ûBactrian Literatureý, Cambridge History of Iran , 3(2), Cambridge, 1983; Herodotus, The History , tr. A.D. Godley, 4 Vols. London, 1975; Kellens, J., ûAvestiqueý, Compendium Linguarum Iranicarum , ed. R. Schmitt, 1989; Kent, R.G., Old Persian , New Haven, 1953; Lazard, G., ûLa mإtrique de L'Avesta rإcentý, Orientalia , Duchesne-Guillemin Emerito oblata , Acta Iranica 23, Leiden, 1984; Idem, ûLa Mإtrique de la  poإsie partheý, Acta Iranica 25, Leiden, 1985; Idem, ûComposition et mإtrique dans les Yaىts de L'Avestaý, Proceedings of the first European Conference of Iranian Studies , Part 1, Roma, 1990; Lecoq, Pierre, Les Inscirptions de la Perse achإmإnide , Paris, 1997; Sims- Williams, N., ûChristian Literature in Middle Iranian Languagesý, Encyclopaedia Iranica V, New York, 1992;  Idem, ûFurther Notes on the Bactrian Inscription of Rabatak, with an appendixý, Proceedings of the third European Conference of Iranian Studies , part 1, Wiesbaden, 1998; Sundermann, W., Mittelpersische und Parthische Kosmogonische und Parabeltexte der Manichجer

 

 

 

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:چهارم

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:چهارم

. دورة‌ ميانه‌

  1. ادبيّات‌ ميانة‌ غربي‌

  الف‌. ادبيّات‌ پارتي‌ (= پهلوي‌ اشكاني‌).  پارتي‌، زبان‌ رسمي‌ ايران‌ در دورة‌ فرمانروايي‌ سلسلة‌ اشكاني‌ (ميانة‌ سدة‌ سوم‌ ق‌.م‌.ـ ربع‌ اوّل‌ سدة‌ سوم‌ م‌)، يكي‌ از زبانهاي‌ ايراني‌ ميانه‌ است‌. از صورت‌ باستاني‌ اين‌ زبان‌ اثري‌ به‌ دست‌ نيامده‌ است‌، امّا از دورة‌ ميانة‌ آن‌ نوشته‌هايي‌ بر روي‌ سنگ‌، چرم‌، سفال‌، فلز، سكّه‌، مُهر و جز آنها به‌ خطّ كتيبه‌اي‌ پارتي‌ و نوشته‌هايي‌ از مانويان‌ به‌ خطّ مانوي‌ (نك‌: ادبيّات‌ مانوي‌، همين‌ مقاله‌) در دست‌ است‌. سنگْنوشته‌هاي‌ دو يا سه‌ زبانة‌ شاهان‌ ساساني‌،  بنچاق‌ اورامان‌ و آثار دورا اوروپوس‌   مهم‌ترين‌ آثار برجاي‌ مانده‌ از اين‌ زبان‌اند (تفضّلي‌، ص‌.76ـ79). در ميان‌ آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ (پهلوي‌) دو رساله‌ به‌ نامهاي‌  درخت‌ آسوريگ‌ *  و يادگار زريران‌ *  وجود دارد كه‌ با توجّه‌ به‌ شواهد زبان‌شناختي‌ مي‌توان‌ آنها را متنهايي‌ دست‌كاري‌ شده‌ از زبان‌ پارتي‌ به‌ خطّ فارسي‌ ميانه‌ دانست‌.

  آثار كتيبه‌اي‌ اين‌ زبان‌ از نظر تاريخي‌، زبان‌شناختي‌ اجتماعي‌ و گاه‌ ديني‌ حايز اهمّيّت‌ بسيارند. امّا از نظر ادبي‌ ارزش‌ و اهمّيّت‌ چنداني‌ ندارند. از ادب‌ پارتي‌ در دورة‌ پارتيان‌ متني‌ به‌ شكل‌ اصلي‌ به‌ دست‌ ما نرسيده‌ است‌، تنها از روي‌ شواهد مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در دورة‌ اشكانيان‌ آثار ادبي‌ غيرديني‌ خواه‌ به‌ شعر و يا به‌ نثر موجود بوده‌ است‌. اين‌ آثار به‌ صورت‌ سنّتي‌ شفاهي‌ تا پس‌ از ظهور اسلام‌ نيز ادامه‌ داشته‌ و پيشينة‌ ادبيّات‌ درخشان‌ مكتوب‌ صدر اسلام‌ است‌، گويا ادبيّات‌ غيرديني‌ پارتي‌ بيشتر منظوم‌ بوده‌ و قصّه‌گويان‌ و نقّالان‌حرفه‌اي‌، با همراهي‌ ساز، آنها را روايت‌ كرده‌اند: گروهي‌ از اين‌ خنياگران‌ حرفه‌اي‌ گوسان‌   (بويس‌، «گوسان‌ پارتي‌ و سنّت‌ خنياگري‌ ايراني‌»، ص‌. 45-10 ) نام‌ داشتند. گوسانها شاعران‌ و موسيقي‌داناني‌ دوره‌گرد و در حقيقت‌ حافظ‌ داستانهاي‌ ملّي‌ ايران‌ بودند و آنها را، به‌ ويژه‌ به‌ زبان‌ شعر، نقل‌ مي‌كردند (همو، «نوشته‌ها و ادبيّات‌ پارتي‌»، ص‌. 1155 ). از اين‌ داستانها، بعدها در گردآوري‌ و تدوين‌  خداي‌نامة‌ *  پهلوي‌ استفاده‌ شده‌ است‌.  ويس‌ و رامين‌ * يكي‌ از منظومه‌هاي‌ عاشقانة‌ فارسي‌ است‌ كه‌ اصل‌ پارتي‌ داشته‌ است‌. داستان‌ بيژن‌ و منيژه‌ *  در  شاهنامه‌  نيز شايد داراي‌ اصل‌ پارتي‌ باشد (خالقي‌ مطلق‌، ص‌ 274 به‌ بعد).

  ب‌. ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ (پهلوي‌).  فارسي‌ ميانه‌ زبان‌ رسمي‌ ايران‌ در دوران‌ ساسانيان‌ (224ـ651 م‌) و دنباله‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ بوده‌ است‌. خطهايي‌ كه‌ در كتابتِ نوشته‌هاي‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ مأخوذ از خطّ آرامي‌ و عبارت‌ است‌ از: خطّ فارسي‌ ميانة‌ كتيبه‌اي‌؛ خطّ فارسي‌ ميانة‌ كتابي‌؛ خطّ فارسي‌ ميانة‌ مسيحي‌ (=.زبوري‌) و خطّ مانوي‌ (نك‌: پهلوي‌، خط‌ و زبان‌ * ).

  آثار ادبي‌ برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ دو گروه‌ ديني‌ و غيرديني‌ تقسيم‌ مي‌شود. آثار ديني‌ بيشتر در سده‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ ق‌، يعني‌ زماني‌ كه‌ ديگر دين‌ زردشتي‌ دين‌ رسمي‌ ايران‌ نبود، تدوين‌ نهايي‌ يافت‌ و در طيّ زمان‌ به‌ سبب‌ تعصّبات‌ ديني‌، جنگها و ستيزها و به‌ ويژه‌ حملة‌ مغول‌ نابود شد. امّا آثار غيرديني‌ و ادبيِ محض‌ و گاه‌ تفنّني‌ (به‌ شعر يا نثر) به‌ سبب‌ اهمّيّت‌ سنّت‌ شفاهي‌ در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌، به‌ صورت‌ نوشتاري‌ درنيامد و سينه‌ به‌ سينه‌ حتّي‌ به‌ دوران‌ پس‌ از اسلام‌ منتقل‌ شد و پس‌ از آن‌ به‌ تدريج‌ رو به‌ فراموشي‌ نهاد. صورت‌ مكتوب‌ آنها نيز با تغيير خطّ پهلوي‌ به‌ عربي‌ و تحوّل‌ زبان‌ پهلوي‌ به‌ فارسي‌ و يا به‌ علل‌ سياسي‌ و مذهبي‌ از ميان‌ رفت‌. البته‌ ترجمة‌ عربي‌ و فارسي‌ برخي‌ از آنها مانند  كليله‌ و دمنه‌ *  در دست‌ است‌. شعر پهلوي‌ نيز با تحوّل‌ زبان‌ و تغيير وزن‌ هجايي‌ به‌ عروضي‌ و از رونق‌ افتادنِ موسيقي‌ (چون‌ اين‌ اشعار غالباً همراه‌ با موسيقي‌ خوانده‌ مي‌شد)، به‌ وضعي‌ مشابه‌ دچار شد (نك‌: پهلوي‌، زبان‌).

  آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ عبارت‌ است‌ از 1).آثار كتيبه‌اي‌ (غيركتابي‌)؛ 2) آثار كتابي‌؛ 3) زبور پهلوي‌؛ 4).برخي‌ جملات‌ و لغات‌ پراكنده‌ كه‌ در كتابهاي‌ عربي‌ و فارسي‌ (به‌ خطّ عربي‌.ـ فارسي‌) آمده‌ است‌؛ 5) آثار مانويان‌ (نك‌: ادبيّات‌ مانوي‌، همين‌ مقاله‌).

  آثار كتيبه‌اي‌ فارسي‌ ميانه‌ مكتوب‌ در دوران‌ ساسانيان‌ تنها از جهات‌ زبان‌شناختي‌ و تاريخي‌ (تنها منبع‌ ايرانيِ تاريخ‌ ساساني‌)، اجتماعي‌ و حتّي‌ ديني‌ اهمّيّت‌ دارند. اين‌ كتيبه‌ها، كه‌ متن‌ آنها به‌ دست‌ دبيران‌ اداري‌ نوشته‌ شده‌، پر از لفّاظي‌ است‌. در ميان‌ آنها شايد بتوان‌ كتيبة‌ شاپور يكم‌ در كعبة‌ زردشت‌ را مستثني‌ كرد، زيرا بسيار انديشيده‌ و سنجيده‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و علاوه‌ بر آگاهيهاي‌ تاريخي‌، جغرافيايي‌ و اجتماعي‌ آگاهيهاي‌ ارزشمندي‌ در زمينة‌ شناخت‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ دست‌ مي‌دهد.

  آثار كتابي‌، كه‌ بخش‌ بزرگي‌ از آنها در زمرة‌ ادبيّات‌ ديني‌ زردشتي‌ است‌، داراي‌ ارزش‌ ادبي‌ چنداني‌ نيست‌ و اهمّيّت‌ آنها بيشتر از جهت‌ زبان‌شناسي‌ و ريشه‌شناسي‌ است‌. بخش‌ برجسته‌ و متمايز ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ را اشعار غيرديني‌ تشكيل‌ مي‌داد كه‌ اساس‌ آنها به‌ گوسانها (نك‌: ادبيّات‌ پهلوي‌ اشكاني‌، همين‌ مقاله‌) بازمي‌گردد و با نگرش‌ پيوندي‌ نداشت‌. سنّت‌ شفاهي‌ خنياگري‌، كه‌ با برافتادن‌ شاهنشاهي‌ ساساني‌ ضربة‌ سختي‌ ديده‌ بود، در زمان‌ حكومتهاي‌ محلّيِ دودمانهاي‌ ايراني‌ در جامه‌اي‌ نو حياتِ تازه‌اي‌ . آغاز كرد. . جوهر . شعري‌، . صوَر . خيال‌ و . تصويرسازي‌ شعر ساساني‌ با رنگي‌ غيرزردشتي‌ و با وزن‌ و قافية‌ اشعار عربي‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ داد. به‌ طور كلّي‌ ادبيّات‌ غيرديني‌ فارسي‌ ميانه‌ را بايد در ادبيّات‌ اسلامي‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ پي گرفت‌.

  در مجموع‌ ادبيّات‌ فارسي‌ ميانه‌ داراي‌ خصيصه‌هاي‌ ادبيّات‌ شفاهي‌، يعني‌ گمنامي‌ مؤلّف‌، اجتماع‌ سبك‌ها، محافظه‌كاري‌ در موضوع‌ و وفاداري‌ به‌ مطلبي‌ خاصّ همراه‌ با آزادي‌ سرقت‌ ادبي‌ است‌. ارزش‌ و اعتبار سنّت‌ شفاهي‌ در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ تا بدان‌ حد بود كه‌ گرچه‌ نوشتن‌ براي‌ مقاصد رسمي‌ مانند نوشتن‌ اسناد و نامه‌هاي‌ اداري‌ و ديواني‌ از سدة‌ ششم‌ ق‌.م‌ در ايران‌ آغاز شده‌ بود، امّا آثار ادبي‌ تا دوران‌ ساساني‌ به‌ كتابت‌ درنيامد، لذا بخش‌ اعظم‌ اين‌ آثار پس‌ از اسلام‌ به‌ دست‌ فراموشي‌ سپرده‌ شد

 يا به‌ دلايل‌ گوناگون‌ از ميان‌ رفت‌ و آثار ادبي‌ موجود زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ به‌ نسبت‌ دورانِ طولانيِ كاربرد آن‌ (بيش‌ از 500 سال‌) اندك‌ است‌.

  2. ادبيّات‌ ميانه شرقي‌

  الف‌. ادبيّات‌ سغدي‌..  سغدي‌ زبان‌ مردم‌ سرزمين‌ سغد به‌ مركزيّت‌ سمرقند و درّة‌ زرافشان‌ (در تاجيكستان‌ امروزي‌) بود. به‌ علاوه‌ زبان‌ ميانگانِ   (يا زبان‌ ميانجي‌) جادّة‌ ابريشم‌ در سده‌هاي‌ ششم‌ تا دهم‌.م‌/ چهارم‌ ق‌ و زبان‌ اداري‌، تجاري‌ و فرهنگي‌ در مناطقي‌ مانند واحه‌هاي‌ تورفان‌ در تركستان‌ چين‌ بوده‌ است‌. متون‌ سغدي‌ شناخته‌ به‌ سه‌ خطّ سغدي‌، مانوي‌ و سرياني‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و آثار به‌ دست‌ آمده‌ از اين‌ زبان‌ را در دورة‌ ميانه‌ برحسب‌ موضوع‌ مي‌توان‌ به‌ دو گروه‌ غيرديني‌ و ديني‌ بخش‌ كرد. شمار آثار غيرديني‌ كه‌ به‌ خطّ خاصّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ بسيار كمتر از آثار ديني‌ به‌ زبان‌ سغدي‌ و شامل‌ سكّه‌، نامه‌، سنگ‌ نوشته‌، سند و نوشته‌هايي‌ بر چرم‌ و كاغذ و پوست‌ است‌. ولي‌ آثار ديني‌ از نظر تنوّع‌ و حجم‌، مهم‌ترين‌ بخش‌ ادبيّات‌ زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ و متعلّق‌ به‌ دوراني‌ مابين‌ سده‌هاي‌ هشتم‌ تا يازدهم‌.م‌/ دوم‌ تا پنجم‌ ق‌ است‌ و به‌ پيروان‌ اديان‌ بودايي‌، مسيحي‌ و مانوي‌ تعلّق‌ دارد (براي‌ آگاهي‌ بيشتر، نك‌: قريب‌، ص‌ نوزده‌.ـ بيست‌ و چهار).

  آثار بودايي‌. كه‌ نوعي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ و مشحون‌ از اصطلاحات‌ فلسفي‌ و احكام‌ آيين‌ بوداست‌، شايد پر حجم‌ترين‌ آثار ادبي‌ زبان‌ سغدي‌ باشد. متنهاي‌ سغدي‌ بودايي‌ كه‌ به‌ خطّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌، بيشتر ترجمه‌هاي‌ متنهايي‌ چيني‌ است‌ كه‌ اكثر آنها خود از اصل‌ سنسكريت‌ به‌ زبان‌ چيني‌ ترجمه‌ شده‌ است‌ و محتواي‌ آنها از مكتب‌ مَهايانه‌   بودايي‌ نشأت‌ گرفته‌ است‌. دو كتاب‌  وِسَنْتَره‌ جاتَكَه‌   و  سوتره‌   چم‌ و پادافره‌ كردارها از مهم‌ترين‌ آنهاست‌. رساله‌هاي‌ ديگري‌ در مجموعه‌هاي‌ آثار سغدي‌ بودايي‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌ كه‌ متنهاي‌ سغدي‌، محفوظ‌ در كتابخانه‌ ملّي‌ پاريس‌، و متنهاي‌ سغدي‌ كتابخانة‌ بريتانيا (براي‌ ترجمة‌ فارسي‌ آنها، نك‌: زرشناس‌،  شش‌ متن‌ سغدي‌ ، ص‌ پانزده‌ـ بيست‌ وشش‌) از آن‌ ميان‌ شايان‌ ذكرند.

  آثار مسيحي‌. نوعي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ شامل‌ ترجمة‌ بخشهايي‌ از  كتاب‌ مقدّس‌ ، زندگي‌ و اعمال‌ قدّيسان‌، چندين‌ موعظه‌ و تفسير، اعمال‌ شهداي‌ مسيحي‌، آراء بزرگان‌ كليسا و كلمات‌ قصار و عبارات‌ پندآموز است‌ كه‌ به‌ خطّ سرياني‌ سترنجيلي‌ و نيز به‌ خطّ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌. اين‌ آثار بيشتر از زبان‌ سرياني‌، زبان‌ ديني‌ مسيحيان‌ نسطوري‌ آسياي‌ مركزي‌، ترجمه‌ شده‌ است‌ (سيمز ويليامز، «ادبيّات‌ مسيحي‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ ميانه‌»، ج‌. V ، ص‌  539-534 ).

  آثار مانوي‌. اين‌ متنها، كه‌ به‌ خطّ مانوي‌ نوشته‌ شده‌، دربر گيرندة‌ ترجمة‌ سغدي‌ سرودها و متنهاي‌ مربوط‌ به‌ كتابهاي‌ ديني‌ مانوي‌ از اصل‌ فارسي‌ ميانه‌ و پارتي‌ و آثاري‌ است‌ كه‌ اصلاً به‌ زبان‌ سغدي‌ نوشته‌ شده‌ است‌. تاريخچة‌ آيين‌ مانوي‌، جدولهاي‌ تقويمي‌، توبه‌نامه‌ها، داستان‌ و تمثيلها (براي‌ ترجمة‌ فارسي‌، نك‌: زرشناس‌،  جستارهايي‌ در زبانهاي‌ ايراني‌ ميانة‌ شرقي‌ ) از اهمّ اين‌ آثار است‌.

  نوشته ‌هاي‌ غيرديني‌ سغدي‌ نماينده بخشي‌ از فرهنگ‌ جوامع‌ سغدي‌ زبان‌ است‌ كه‌ روزگاري‌ دراز (در حدود پنج‌ تا شش‌ سده‌) ركن‌ اصلي‌ جامعه‌ و فرهنگ‌ آسياي‌ مركزي‌ بوده‌اند. متنهاي‌ سغدي‌ بودايي‌ به‌ استثناي‌ متن‌  وِسَنْتَره‌ جاتَكَه‌ ، كه‌ داراي‌ سبك‌ ادبي‌ پيشرفته‌تري‌ نسبت‌ به‌ ديگر متنهاست‌، فاقد ارزش‌ ادبي‌ خاصّ، حتّي‌ از جهت‌ زبان‌شناختي‌، و غالباً بازتاب‌ ادبيّات‌ جوامع‌بودايي‌مذهب‌وچيني‌زبانِهمعصرِخويش‌اند.ادبيّات‌سغدي‌ مسيحي‌ نيز گونه‌اي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ و فاقد ارزش‌ ادبي‌ است‌.

  ادبيّات‌ مانوي‌، برخلاف‌ متنهاي‌ بودايي‌ و مسيحي‌، از تخيّلي‌ رنگين‌، درخشان‌ و زنده‌ و تشبيهات‌ و استعاراتي‌ زيبا سرشار است‌ كه‌ ملهم‌ از شخص‌ ماني‌ بوده‌ و براي‌ درك‌ بيشتر فلسفة‌ مانوي‌ ارزشمند و گرانبهايند و به‌ همان‌ اندازه‌ نيز از ارزش‌ زبان‌شناختي‌ برخوردارند. مانويان‌ هم‌ مهارت‌ نويسندگي‌ داشتند و هم‌ مترجمان‌ بسيار زبردستي‌ بوده‌اند و زبان‌ متنهاي‌ سغدي‌ مانوي‌ روان‌، زيبا و كاملاً متمايز از ترجمه‌هاي‌ گنگ‌، پيچيده‌ و ناقص‌ مترجمان‌ مسيحي‌ و بوداييِ سغدي‌ زبان‌ است‌.

  ب‌. ادبيّات‌ خوارزمي‌.  خوارزمي‌ زبانِ قديم‌ خوارزم‌ (بخشي‌ از ازبكستان‌ و جمهوري‌ تركمنستان‌ امروزي‌) بوده‌ كه‌ تا اواخر سده‌ چهاردهم‌.م‌ (8 ق‌) زباني‌ زنده‌ بوده‌ است‌. آثار بازماندة‌ آن‌ شامل‌ آثار و مدارك‌ خوارزمي‌ ميانه‌ (خوارزمي‌ قديم‌) متعلّق‌ به‌ سده‌هاي‌ سوم‌ يا دوم‌ ق‌.م‌ تا سدة‌ نخست‌ ق‌ (700 م‌) و به‌ خطّ قديم‌ خوارزمي‌، مقتبس‌ از خطّ آرامي‌، يعني‌ خطّ آرامي‌.ـ خوارزمي‌ است‌. سكّه‌ها و كتيبه‌هايي‌ بر چوب‌، چرم‌، ظروف‌ نقره‌ و ديوار استودانها اهمّ اين‌ آثار را پديد مي‌آورد (همان‌، ص‌.173ـ174).

  آثار و مدارك‌ خوارزمي‌ متأخّر متعلّق‌ به‌ دوران‌ اسلامي‌ و به‌ خطّي‌ مقتبس‌ از الفباي‌ عربي‌.ـ فارسي‌، كه‌ معمولاً عربي‌.ـ خوارزمي‌ ناميده‌ مي‌شود، و مشتمل‌ است‌ بر جمله‌هايي‌ به‌ خوارزمي‌ كه‌ در برخي‌ از دستنويسهاي‌ دو كتاب‌ فقهي‌ عربي‌، به‌  نامهاي‌  يتيمة‌الدّهر في‌ فتاوي‌ اهل‌الدّهر  و  قُنْيَة‌المُنيه‌  (سدة‌ هفتم‌ ق‌) آمده‌ است‌، و رسالة‌ كوچكي‌ با عنوان‌  رسالة‌ الالفاظ‌ الخوارزميّة‌ الّتي‌ في‌ قنية‌ المبسوط‌  (سدة‌ هشتم‌ ق‌.م‌) مشتمل‌ بر شرح‌ لغات‌ خوارزمي‌  قنية‌المنيه‌ ، و همچنين‌ معادل‌ كلمات‌ و جملات‌ فارسي‌ به‌ زبان‌ خوارزمي‌، در نسخه‌اي‌ از كتاب‌ لغت‌ مشهور زمخشري‌، با عنوان‌  مقدّمة‌ الادب‌ * ، و معادل‌ خوارزمي‌ كلمات‌ عربي‌ نقل‌ شده‌ در دو نسخة‌ ديگر اين‌ كتاب‌ (زرشناس‌، همان‌، ص‌.174ـ176).

  جمله‌هاي‌ خوارزمي‌  مقدّمة‌ الادب‌  نسبتاً ساده‌ و روان‌ و وفادار به‌ متن‌ اصلي‌ عربي‌ است‌، ولي‌ با عبارتهايي‌ تكراري‌، يكنواخت‌ و ساختاري‌ واحد و كسل‌ كننده‌؛ با اين‌ همه‌، اطّلاعات‌ كم‌نظيري‌ دربارة‌ زبان‌ خوارزمي‌ و گنجينة‌ واژگان‌ اين‌ زبان‌ در دسترس‌ خواننده‌ مي‌گذارد. در مجموع‌، آثار برجاي‌ مانده‌ از اين‌ زبان‌ را به‌ دشواري‌ مي‌توان‌ ادبيّات‌ ناميد.

  ج‌. ادبيّات‌ سكايي‌.  آثار برجاي‌ مانده‌ از زبان‌ سكاها در دورة‌ ميانه‌، كه‌ از سين‌ كيانگ‌   (تركستان‌ چين‌) در آغاز سدة‌ بيستم‌.م‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌، شواهدي‌ از دو گويش‌ متفاوت‌ اين‌ زبان‌ را ارائه‌ مي‌كند: گويش‌ شمال‌ غربي‌ (معروف‌ به‌ تُمْشُقي‌  ، كه‌ گويش‌ كهن‌تري‌ است‌) و گويش‌ شرقي‌ (معروف‌ به‌ خُتَني‌  ). تقريباً تمامي‌ اين‌ آثار متعلّق‌ به‌ بوداييان‌ است‌ و از سنسكريت‌ ترجمه‌ شده‌ و گونه‌اي‌ ادبيّات‌ ترجمه‌اي‌ ديني‌ است‌. گرچه‌ آثار غيردينيِ آن‌ نيز رنگ‌ بودايي‌ دارد. گويش‌ ختني‌ تا سدة‌ پنجم‌.ق‌ در پادشاهي‌ ختن‌ كاربرد داشته‌ است‌. مفصّل‌ترين‌ متن‌ ختني‌ كتاب‌ زَمبَستَه‌   به‌ شعر است‌. به‌ طور كلّي‌ متنهاي‌ ختني‌ مشتمل‌ است‌ بر تمثيلها، روايات‌، توبه‌ نامه‌ها، رسالات‌ طبّي‌، واژه‌ نامه‌هاي‌ چيني‌.ـ ختني‌، واژه‌نامه‌هاي‌ تركي‌.ـ ختني‌، يك‌ متن‌ كوچك‌ جغرافيايي‌ و داستان‌ هندي‌ رامه‌   و همسرش‌ سيتا   كه‌ منظومه‌اي‌ حماسي‌ با تفسيري‌ بودايي‌ به‌ اين‌ زبان‌ است‌. نسخه‌هاي‌ موجود ختني‌ در زماني‌ ميان‌ سده‌هاي‌ هفتم‌ تا دهم‌.م‌ به‌ خطّ براهمي‌، مقتبس‌ از خطّ سنسكريت‌، نوشته‌ شده‌ است‌ (امريك‌ و شرو، ج‌. IV ، ص‌. 505-499 ).

  آثار ترجمه‌اي‌ بدنة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ سكايي‌ را پديد مي‌آورد. امّا دخل‌ و تصرّف‌ مترجم‌ ختني‌ زبان‌، مثلاً، داستاني‌ مانند رامه‌ و سيتا را به‌ شعر حماسي‌ اصيلي‌ در زبان‌ ختني‌ مبدل‌ مي‌سازد و اشعار غنايي‌ زيبايي‌ پديد مي‌آورد كه‌ بازتاب‌ سنّتي‌ ديرپا و ريشه‌دار در شعر و انديشة‌ ديني‌ سكاهاست‌. استفاده‌ از واژگاني‌ غني‌ براي‌ ترجمة‌ گونه‌هاي‌ مختلف‌ ادبي‌ نظير شعر، افسانه‌ و حماسه‌ و حتّي‌ فلسفه‌، شاهدي‌ ديگر بر اين‌ مدّعاست‌.

  در مجموع‌ نوشته‌هاي‌ موجود زبان‌ ختني‌ حكايت‌ از وسعت‌ كوششهاي‌ ادبي‌ و گستردگي‌ دامنة‌ ادبيّاتي‌ دارد كه‌ تنها بخش‌ كوچكي‌ از آن‌ به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌. اين‌ نوشته‌ها از نظر زبان‌شناختي‌ نيز حايز اهمّيّت‌ بسيار است‌، زيرا به‌ شناخت‌ ما دربارة‌ زبانهاي‌ شرقي‌ ايران‌ مي‌افزايد.

  د. ادبيّات‌ بلخي‌.  بلخي‌ زبان‌ مردم‌ سرزمين‌ بلخ‌ باستاني‌ (شمال‌ افغانستان‌ كنوني‌) يگانه‌ زبان‌ ايراني‌ ميانه‌ است‌ كه‌ نظام‌ نوشتاريِ آن‌ بر الفباي‌ يوناني‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌. آثار بازمانده‌ از اين‌ زبان‌ كه‌ به‌ اواسط‌ سدة‌ دوم‌ تا اواسط‌ سدة‌ نهم‌ م‌ تعلّق‌ دارد، اينهاست‌: سكّه‌هاي‌ شاهان‌ كوشاني‌، به‌ خطّ تحريري‌ يوناني‌.ـ بلخي‌، چهل‌ مُهر به‌ همان‌ خط‌، كتيبة‌ نوكونزوك‌  ، در مدخلِ دژـ معبد بَغْلان‌ در سرخ‌ كُتَل‌ (گرشويچ‌، «ادبيّات‌ بلخي‌»، ص‌  1250 )، و سنگ‌ نوشتة‌ رَبَتك‌  ، متعلّق‌ به‌ كنيشكة‌ بزرگ‌ مكشوف‌ در استان‌ بغلان‌ افغانستان‌ (سيمز ويليامز، «يادداشتهاي‌ ديگري‌ دربارة‌ كتيبة‌ بلخي‌ ربتك‌»، ص‌  97-79 )، از مهم‌ترين‌ آثار زبان‌ بلخي‌اند (نك‌: بلخي‌، زبان‌ و آثار * ). اندك‌ شمار بودن‌ متنها، ناقص‌ يا ناخوانا بودنِ آثار موجودِ زبانِ بلخي‌ و نيز دشواري‌ قرائت‌ و ترجمة‌ آنها، ادبيّات‌ زبان‌ بلخي‌ را به‌ صورت‌ حوزه‌اي‌ گسترده‌ براي‌ پژوهش‌ درآورده‌ است‌ كه‌ تنها حايز اهمّيّت‌ زبان‌شناختي‌ است‌.

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:سه دیگر

 ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:سه دیگر

د. ادبيّات‌ اوستايي‌. . زبان‌ اوستايي‌ كه‌ در ايرانويج‌ *  ، سرزميني‌ از نواحي‌ شرق‌ ايران‌ (احتمالاً خوارزم‌، يا مرو و يا بلخ‌)، بدان‌ سخن‌ مي‌گفته‌اند (آموزگار و تفضّلي‌، ص‌ 21ـ23) زباني‌ است‌ كه‌ كتاب‌ ديني‌ زردشتيان‌،  اوستا ، بدان‌ نوشته‌ شده‌

 است‌. از اين‌ زبان‌ جز كتاب‌  اوستا  و آثار وابسته‌ به‌ آن‌ اثر ديگري‌ برجاي‌ نمانده‌ است‌. قديم‌ترين‌ آثار اين‌ زبان‌ به‌ سده‌هاي‌ دهم‌.- هشتم‌ ق‌.م‌ تعلّق‌ دارد، امّا به‌ سبب‌ اهمّيّت‌ سنّت‌ شفاهي‌، كتاب‌  اوستا  تا سدة‌ چهارم‌.م‌ مكتوب‌ و مدوّن‌ نشده‌ بود. در اين‌ تاريخ‌، مقارن‌ پادشاهي‌ شاپور ساساني‌ (309ـ379 م‌) (كلنز، همان‌جا)، و پس‌ از رسميّت‌ يافتن‌ دين‌ زردشتي‌، اين‌ مجموعه‌ با خطّي‌ مخصوص‌ به‌ نام‌ «دين‌دبيري‌» (=.خطّ ديني‌)، كه‌ به‌ همين‌ منظور از روي‌ خطّ فارسي‌ ميانة‌ كتابي‌ و خطّ پهلوي‌ زبوري‌ ابداع‌ شده‌ بود، با تلفّظ‌ موبدان‌ اواخر دورة‌ ساساني‌ به‌ كتابت‌ درآمد (نك‌: اوستايي‌، خطّ و زبان‌ * ).

  اوستا يي‌ كه‌ امروز در دست‌ است‌ و به‌ صورت‌ دست‌ نوشته‌ از 1278م‌ به‌ بعد استنساخ‌ شده‌ است‌ (گرشويچ‌، همان‌، بند. 17 ) در حدود يك‌ سوم‌ يا يك‌ چهارم‌ اوستاي‌ دورة‌ ساساني‌ است‌. اوستا ي‌ مكتوب‌ روزگار ساسانيان‌، بنابر كتاب‌  دينكرد  (كتاب‌ 8 ، فصل‌ 1 ، بند  17-7 ) در 21 نَسْك‌ (=.باب‌) تدوين‌ شده‌ بود. اين‌ كتاب‌ تأليف‌ عظيمي‌ بود، دربر دارندة‌ مطالبي‌ دربارة‌ پيدايش‌ جهان‌ و رستاخيز، نجوم‌ و پزشكي‌، زندگي‌ زردشت‌ و تاريخ‌ انسان‌، حماسه‌ها و اسطوره‌هاي‌ كهن‌ و مجموعه‌اي‌ از دانستنيهاي‌ گوناگون‌. همة‌  اوستا  از نظر زبان‌ يكدست‌ نيست‌. اين‌ تفاوت‌ را مي‌توان‌ ناشي‌ از اختلاف‌ گويشي‌ يا قدمت‌ بعضي‌ از بخشهاي‌ آن‌ دانست‌.

  متنهاي‌ اوستايي‌ را براساس‌ قدمت‌ زباني‌ و ويژگيهاي‌ دستوري‌ و زبان‌شناختي‌ و نيز از ديدگاه‌ آموزه‌هاي‌ بنيادي‌ و محتواي‌ مذهبي‌ مي‌توان‌ به‌ دو دستة‌  اوستا ي‌ گاهاني‌ و  اوستا ي‌ متأخّر بخش‌ كرد:

  1.  اوستا ي‌ گاهاني‌..  متنهاي‌ گاهاني‌، كه‌ در حدود يك‌ ششم‌ از اوستا ي‌ موجود را دربر مي‌گيرد، تنها مأخذ معتبر درخصوص‌ زندگي‌ زردشت‌ است‌ و در مجموع‌ آموزة‌ خالص‌ بنيانگذار آن‌ را باز مي‌نمايد.  اوستا ي‌ گاهاني‌ شامل‌ اين‌ بخشهاست‌:

  الف‌.  گاهان‌  ( گاتها  يا  گاثاها ) قديم‌ترين‌ بخش‌  اوستا  ظاهراً سرودة‌ خود زردشت‌ مشتمل‌ بر هفده‌ سرود است‌ كه‌ در  اوستا ي‌ كنوني‌ جزئي‌ از  يسنا * ست‌. اشعار  گاهان‌  هجايي‌ است‌ و از نظر ساختماني‌ با اشعار ودايي‌ مشابهت‌ دارد. متأسّفانه‌ ناآشنايي‌ كامل‌ با انديشه‌هاي‌ زردشت‌ (مانند رابطة‌ خاصّ انسان‌ و داناي‌ همه‌ چيز)، مشكلات‌ دستوري‌ (صرفي‌ و نحوي‌)، ابهامات‌ واژگاني‌ و پيچيدگي‌ زبان‌ شعر موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ اوستاشناسان‌ در فهم‌ و ترجمة‌  گاهان‌  با دشواري‌ مواجه‌ شوند. ترجمة‌  گاهان‌  به‌ زبان‌ فارسي‌ ميانه‌ (=.پهلوي‌) نيز كمك‌ چنداني‌ به‌ فهم‌ بهتر آن‌ نمي‌كند. به‌ نظر گرشويچ‌ (همان‌، بند. 23 )، به‌ رغم‌ اين‌ دشواريهاي‌ زباني‌، عقايد رفيع‌ و والاي‌ زردشت‌ از ميان‌ اين‌ اشعار غنايي‌ ديني‌،كه‌ براي‌ بيان‌ انديشه‌هاي‌ روشن‌ و انساني‌ و تحوّلي‌ در انديشه‌، در قالبي‌ زيبا و لطيف‌ سروده‌ شده‌، مشهود است‌.  گاهان‌ را به‌ پنج‌ «گاه‌» (=.بخش‌) تقسيم‌ كرده‌اند و هر «گاه‌» داراي‌ فصلهايي‌ به‌ نام‌ «ها  » است‌.

  ب‌.  «يسنهاي‌ هفت‌ها»..   اين‌ بخش‌، كه‌ به‌ نثر است‌ و پس‌ از گاهان‌  قديم‌ترين‌ بخش‌  اوستا  را شامل‌ مي‌شود، «يَسْنهاي‌ هَپْتَنگهايْتي‌  » يا «يَسْنهاي‌ هفت‌ فصل‌» نيز ناميده‌ مي‌شود و مشتمل‌ بر يَسْنْهاي‌ 35 تا 41 است‌.

  ج‌.  دعاهاي‌ يسن‌ 27 . در اين‌ بخش‌ از  اوستا ي‌ گاهاني‌ متن‌ دعاهاي‌ معروف‌ زردشتي‌ نظير اَهُونَوَر  ، اَشِمْ وُهُو   و يِنْگهِه‌ هاتام‌   آمده‌ است‌.

  2.  اوستا ي‌ متأخّر..  اين‌ بخش‌ از  اوستا  تقريباً پنج‌ ششم‌ تمامي‌ كتاب‌ مقدّس‌ زردشتيان‌ را دربر مي‌گيرد و اوستاي‌ جوان‌ نيز ناميده‌ مي‌شود. در اين‌ بخش‌، گرچه‌ دشواريهاي‌ زباني‌ كمتري‌ وجود دارد، لكن‌ با اشكالات‌ بسياري‌ در فهم‌ متن‌ روبه‌رو مي‌شويم‌ كه‌ حاصل‌ تلفيق‌ عقايد پيش‌ از زردشت‌ با گفته‌هاي‌ او و جذب‌ عناصري‌ از آيينهاي‌ گوناگون‌ در دين‌ زردشتي‌ به‌ سبب‌ گسترش‌ آن‌ در نواحي‌ مختلف‌ ايران‌ است‌.  اوستا ي‌ متأخّر بازنماي‌ دين‌ زردشتي‌ متأخّر و به‌ طور كلّي‌ نمايندة‌ تفكّر مذهبي‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ است‌. دربارة‌ تاريخ‌ تأليف‌ و تدوين‌ آن‌ نمي‌توان‌ به‌ يقين‌ سخن‌ گفت‌. امّا احتمال‌ دارد كه‌ يَشْتهاي‌ كهن‌، يعني‌ قديم‌ترين‌ بخش‌  اوستا ي‌ متأخّر، به‌ سدة‌ هشتم‌ يا نهم‌ ق‌.م‌ تعلّق‌ داشته‌ باشد (بويس‌،  تاريخ‌ آيين‌ زردشتي‌ ، ج‌. I ، ص‌  19 ). اوستا ي‌ متأخّر بخشهاي‌ زير را شامل‌ مي‌شود كه‌ از آن‌ ميان‌ فقط‌ ارزش‌ ادبي‌  يشتها  را با  گاهان‌  مي‌توان‌ سنجيد و ديگر بخشهاي‌ آن‌ ارزش‌ ادبي‌ چنداني‌ ندارد:

  الف‌.  يَسْنا .. يسن‌ به‌ معني‌ «ستايش‌ و نيايش‌»، مشتمل‌ بر دعاها و سرودهاي‌ ديني‌ و ذكر ايزداني‌ كه‌ براي‌ شركت‌ در مراسم‌ يَسْنَه‌   يا يسنا خوانده‌ مي‌شوند و نثارهايي‌ كه‌ به‌ آنان‌ تقديم‌ مي‌شود. اين‌ بخش‌ از 72 «ها» (=.فصل‌) تشكيل‌ شده‌ و هر «ها» شامل‌ بندهايي‌ با اندازه‌هاي‌ متفاوت‌ است‌.  گاهان‌  و «يسنهاي‌ هفت‌ها» در ميان‌ يسنها جاي‌ دارند؛ از اين‌رو، اين‌ بخش‌ 48«ها» را دربر مي‌گيرد.

  ب‌.  ويسْپْرَد *  . به‌ معني‌ «همة‌ ردان‌ =.سروران‌)»، شامل‌ 24 «كرده‌» (=.فصل‌) و مطالب‌ آن‌ اغلب‌ برگرفته‌ از  يَسْنها  و مكمّل‌  آنهاست‌. كه‌ به‌ خصوص‌ در اعياد مذهبي‌ مانند گاهنبارها (=.جشنهاي‌ فصلي‌) خوانده‌ مي‌شود.

  ج‌.  خُرده‌ اوستا * . اين‌ مجموعه‌، كه‌ اوستاي‌ كوچك‌ نيز ناميده‌ مي‌شود، دربر دارندة‌ دعاها و نيايشهاي‌ كوتاه‌ مخصوص‌ دينور زردشتي‌ دربرابردعاي‌خاصّ روحانيان‌ است‌. آذربادمَهْرَسْپندان‌، موبد موبدان‌ زمان‌ شاپور دوم‌ ساساني‌، اين‌ مجموعه‌ را مدوّن‌ كرد و مهم‌ترين‌ بخشهاي‌ آن‌ عبارت‌ است‌ از: نيايش‌، سي‌ روزه‌ و آفرينگان‌ يا دعاهايي‌ كه‌ همراه‌ با اهداي‌ نذورات‌ خوانده‌ مي‌شود (تفضّلي‌، ص‌ 43).

  د.  ونديداد * . صورت‌ قديم‌تر واژة‌ ونديداد، ويديوداد   به‌ معني‌ «قانون‌ جدايي‌ و دوري‌ از ديوان‌» است‌.   اين‌ كتاب‌ در 22 فَرگَرْد (=.بخش‌) تدوين‌ شده‌ و در حقيقت‌ رسالة‌ عمليّه‌اي‌ است‌ به‌ صورت‌ پرسش‌ و پاسخ‌ (اهورَمزدا به‌ پرسشهاي‌ زردشت‌ پاسخ‌ مي‌دهد).  ونديداد  نوزدهمين‌ نَسْك‌ از اوستاي‌ دورة‌ ساساني‌ و يگانه‌ نسكي‌ است‌ كه‌ از آن‌ دوران‌ به‌ صورت‌ كامل‌ به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌. پرسشهاي‌  ونديداد  در باب‌ قوانين‌ تطهير و كفّارة‌ گناهان‌ است‌. چند داستان‌ اسطوره‌اي‌ نظير داستان‌ جم‌ (فرگرد 2) و بخش‌ جغرافيايي‌ مشروحي‌ دربارة‌ سرزمينهاي‌ گوناگون‌ (فرگرد 1) از ديگر بخشهاي‌  ونديداد  است‌. گرشويچ‌ اين‌ بخشِ اوستا  را مهم‌ترين‌ بخش‌ آن‌ و مرجعي‌ آگاهي‌ دهنده‌ دربارة‌ واقعيّتهاي‌ زندگي‌ باستاني‌ شرق‌ايران‌ مي‌داند (همان‌، بند. 27-26 ).

  ه...  يَشْتها * . يشت‌   به‌ معني‌ «ستايش‌ و نيايش‌» و از نظر لغوي‌ هم‌ريشه‌ با واژة‌ كهن‌ يَسْن‌ و واژه‌هاي‌ «جشن‌» و «ايزد» در زبان‌ فارسي‌ است‌. اين‌ بخش‌ شامل‌ 21 يشت‌ است‌ و هر يشت‌ به‌ چند كرده‌ (=.بخش‌) تقسيم‌ مي‌شود. تفاوت‌  يَشْتها  با يسنا  در مضامين‌ آنهاست‌. يَسْنْ نيايشهايي‌ عامّ براي‌ آيينهاي‌ مختلف‌ ستايش‌ و يشت‌ سرودهايي‌ در ستايش‌ ايزدان‌ است‌. يشتها  از نظر كمّيّت‌ و قدمت‌ يكسان‌ نيستند (كريستنسن‌، مزداپرستي‌ در ايران‌ قديم‌ ، ص‌ 55 به‌ بعد). هر يشت‌ بزرگ‌ (از جمله‌ يشت‌ 5، 8، 10، 13، 17، 19) كه‌ داراي‌ بخشهاي‌ كهن‌ است‌ معمولاً شامل‌ وصف‌، مدح‌ و به‌ ياري‌ خواندن‌ ايزدي‌ است‌ كه‌ آن‌ يشت‌ بدو اختصاص‌ دارد و در جاي‌ جاي‌ آن‌ اسطوره‌ها و حوادث‌ تاريخي‌ به‌ صورت‌ ضمني‌ و بسيار فشرده‌ و مبهم‌ ياد مي‌شود.   مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ بخشي‌ از تمامي‌  يشتها  موزون‌ است‌. برخي‌ ايران‌شناسان‌ وزن‌ آن‌ را هجايي‌ (براساس‌ شمار هجاها در هر مصراع‌)، و گروهي‌ ديگر ضربي‌ (براساس‌ تكيه‌) مي‌دانند (لازار، «وزن‌ اوستاي‌ متأخّر»، ص‌. 284 ؛ همو «تصنيف‌ و وزن‌ در يشتهاي‌  اوستا »، ص‌. 228-217 ).   برتري‌  يشتها  بر ديگر بخشهاي‌ اوستا  به‌ سبب‌ پويايي‌ و شاعرانه‌ بودن‌ آن‌ است‌ كه‌ با ويژگي‌ آييني‌ و ديني‌ ديگر بخشهاي‌  اوستا  همخواني‌ ندارد. ايزدان‌ در يشتها  از مهارتها و ويژگيهاي‌ حماسي‌ و جذّابي‌ برخوردارند و با زباني‌ شاعرانه‌ وصف‌ شده‌اند. مثلاً مهر يشت‌، در 35 كرده‌، اثري‌ برجسته‌ و بديع‌ از نظر توانايي‌ توصيف‌ و تشبيهات‌ شاعرانه‌ و صوَر خيال‌ در ادبيّات‌ متقدّم‌ هند و اروپايي‌ است‌. قرينه‌ سازي‌ در نقل‌ روايتهاي‌ اساطيري‌ و حماسي‌ مانند نبرد تيشتر با ديو «اپوش‌» در تيشتر يشت‌ و كاربرد دو مجموعة‌ متفاوتِ اسامي‌ و افعال‌ براي‌ موجودات‌ اورمزدي‌ و اهريمني‌ از ديگر ويژگيهاي‌ يشتها  است‌ (گرشويچ‌، همان‌، بند. 22-21 ).

  علاوه‌ بر متنهاي‌ نسبتاً مشروحي‌ كه‌ نام‌ برده‌ شد، متنهاي‌ كوتاه ‌تري‌ نيز در شمار متنهاي‌ اوستاي‌ متأخّر جاي‌ دارند كه‌ عبارت‌اند از  هيربدستان‌  و  نيرنگستان‌ ؛  هادُخت‌   نَسْك‌ ، اَوْگمَدَيْچا  ؛ وَيثا  نَسْك‌؛ آفرين‌ پيغامبر زردشت‌؛ وِشْتاسْپ‌ (=.گشتاسب‌) يشت‌ و شماري‌ واژه‌ و جملة‌ اوستايي‌ موجود در فرهنگ‌ اويْم‌ *  ،  شايست‌ نشايست‌ *  ،  پرسشنيها *   و غيره‌ آخرين‌ بخش‌ اوستاي‌ متأخّر را تشكيل‌ مي‌دهد (براي‌ آگاهي‌ از زبان‌ و ادبيّات‌ اوستايي‌، نك‌: گرشويچ‌، همان‌، بند  43-16 ؛ تفضّلي‌، ص‌33ـ72؛ زرشناس‌،  زبان‌ و ادبيّات‌ ايران‌ باستان‌ ، ص‌21ـ31).

  در ميان‌ متنهاي‌ موجود اوستايي‌،  گاهان‌  و  يشتها  ارزش‌ ادبي‌ خاصّي‌ دارند. اين‌ دو بخش‌  اوستا ، كه‌ منظوم‌اند، از نمونه‌هاي‌ والاي‌ ادبيّات‌ متقدّم‌ هند و اروپايي‌ و داراي‌ ارزش‌ ادبي‌ درخور توجّهي‌اند.

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:دودیگر

 ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:دودیگر

 ب‌. ادبيّات‌ سكايي‌ . از زبان‌ سكاها، كه‌ طوايفي‌ ايراني‌ بودند و در دو سوي‌ درياي‌ خزر، دشتهاي‌ جنوب‌ روسيّه‌ و ماوراءالنّهر مي‌زيستند، اثر مكتوبي‌ برجاي‌ نمانده‌ است‌ (همان‌، بند  3 ). هرودت‌ از افسانه‌هايي‌ مربوط‌ به‌ اصل‌ و منشأ سكاها و نيز از داستانهايي‌ به‌ زبان‌ سكايي‌ دربارة‌ اَريمَسْپي‌   يك‌ چشم‌ و گريفين‌  هاي‌ محافظ‌ طلا نام‌ مي‌برد (هرودوت‌، ج‌ 2 ، ص‌. -203 205 .، 227 ). گرشويچ‌ (همان‌، بند  4 ) احتمال‌ مي ‌دهد كه‌ داستان‌ رستم‌ * ، قهرمان‌ نامي‌  شاهنامه‌ ، كه‌ فقط‌ در منابع‌ سغدي‌ و فارسي‌ شناخته‌ است‌، از داستانهاي‌ حماسي‌ سكايي‌ باشد. داستانهاي‌ حماسيِ زبان‌ آسي‌، از زبانهاي‌ ايراني‌ شرقي‌ جديد، و ميراث‌ ادبي‌ درخور توجّه‌ اين‌ زبان‌ كه‌ تا آغاز سدة‌ نوزدهم‌ م‌ سينه‌ به‌ سينه‌ روايت‌ و حفظ‌ مي‌شده‌ است‌، احتمالاً بازتاب‌ بخشي‌ از بُن‌مايه‌هاي‌ ادبيّات‌ شفاهي‌ سكايي‌ باستان‌ است‌.

  ج‌. ادبيّات‌ فارسي‌ باستان‌ . زبان‌ فارسي‌ باستان‌، نياي‌ زبان‌ فارسي‌ امروزي‌، زبان‌ قوم‌ پارس‌ بوده‌ است‌ كه‌ در دورة‌ هخامنشيان‌ (550ـ330 ق‌.م‌) بدان‌ تكلّم‌ مي‌شده‌ است‌. تنها آثار مكتوب‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ كتيبه‌هاي‌ برخي‌ از شاهان‌ هخامنشي‌ به‌ خطّ ميخي‌ است‌ كه‌ علاوه‌ بر سنگ‌، بر الواح‌ زرّين‌ و سيمين‌، سنگ‌ وزنه‌، مُهر و ظرف‌ برجاي‌ مانده‌ و كتابت‌ آنها هم‌زمان‌ با تأليف‌ آنهاست‌.

  مهم‌ترين‌ كتيبه‌هايي‌ كه‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ نگاشته‌ شده‌ است‌ (براي‌ آگاهي‌ از متن‌ كتيبه‌ها، نك‌: كنت‌، ص‌. 156-116 ) عبارت‌ است‌ از: كتيبه‌هاي‌ داريوش‌ در بيستون‌ (مهم‌ترين‌ و مفصّل‌ترين‌ كتيبة‌ داريوش‌ به‌ سه‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌، اَكَّدي‌ و ايلامي‌)، فارس‌ (تخت‌ جمشيد و نقش‌ رستم‌)، سوئز و الوند و كتيبه‌هاي‌ خشيارشا در تخت‌ جمشيد (كه‌ از آن‌ ميان‌ سنگ‌ نوشتة‌ سه‌ زبانه‌ مشهور به‌ دَيْوَه‌   از مهم‌ترين‌ كتيبه ‌هاي‌ اين‌ زبان‌ است‌)، و الوند (لوكوك‌، ص‌  277-179 ).

  آنچه‌ در اين‌ سنگْنوشته ‌ها آمده‌ مربوط‌ به‌ سياست‌ و حكومت‌ است‌. هر متني‌ كه‌ به‌ نام‌ داريوش‌ اوّل‌ نوشته‌ شده‌ شامل‌ مقدّمه‌، بخش‌ اصلي‌ و مؤخّره‌ است‌ و سنگْنوشته‌هاي‌ جانشينان‌ او، جدا از كتيبة‌ دَيْوَة‌ خشيارشا (كه‌ اندك‌ تقليدي‌ از عبارت‌ بنديهاي‌ نوشته‌هاي‌ داريوش‌ در آنها ديده‌ نمي‌شود و حكايت‌ از تسلّط‌ كافي‌ نويسنده‌ بر نوشتن‌ دارد)، تكرار عبارات‌ پيشين‌ داريوش‌ است‌. طرح‌ اصلي‌ كتيبه‌ها به‌ طور كلّي‌ و با اندكي‌ تفاوت‌ (بسته‌ به‌ مراد نويسنده‌) به‌ صورت‌ زير است‌: ستايش‌ اَهورَمزدا * ؛ معرّفي‌ شاه‌؛ نام‌ سرزمينهاي‌ خراجگزار يا ياد كردن‌ ساختن‌ بنا؛ ذكر فرو نشاندن‌ شورشها؛ دعا يا اندرز به‌ شاهان‌ آينده‌، همراه‌ با شكرگزاري‌ از اهورَمزدا.

  كوشش‌ داريوش‌ براي‌ تبديل‌ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ به‌ زباني‌ ادبي‌ هرگز به‌ نتيجه‌ نرسيد. او، در سنگْنوشته‌ها، با لحني‌ به‌ دور از مبالغه‌، با دقّت‌ بيان‌، سادگي‌ واژه‌ها و كوتاهي‌ جملات‌، يكنواختي‌ زبان‌ آنها را جبران‌ مي‌كند. اين‌ نوشته‌ها طبعاً عاري‌ از تخيّلات‌ ادبي‌ و صُوَر خيال‌ است‌ و، به‌رغم‌ ارزش‌ آنها از نظر تاريخي‌ و زبان‌شناختي‌، فاقد اهمّيّت‌ ادبي‌ است‌ (گرشويچ‌، همان‌، بند  15-5 ؛ تفضّلي‌، ص‌ 23ـ31؛ زرشناس‌،  زبان‌ و ادبيّات‌ ايران‌ باستان‌ ، ص‌ 15ـ21).

  بنابر گزارش‌ نويسندگان‌ يوناني‌، ادبيّاتِ حماسيِ زبان‌ فارسي‌ باستان‌ نيز احتمالاً به‌ صورت‌ شفاهي‌ وجود داشته‌ است‌ (همو،  ميراث‌ ادبي‌ شفاهي‌ در ايران‌ باستان‌ ، ص‌ 25ـ36). افسانة‌ زوپير  ، يا برخي‌ روايات‌ مربوط‌ به‌ كوروش‌ و داستانهاي‌ مربوط‌ به‌ بردياي‌ دروغين‌، از آن‌ جمله‌ است‌ (كريستنسن‌،  كارنامة‌ شاهان‌ ، ص‌ 82 ، 87ـ88).

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌-بخش:نخست

ادبيات ايران پيش‌ از اسلام‌

    زهره‌ زرشناس‌        

  برگرفته از: دانشنامه زبان و ادب فارسي   

  مجموعه فعّاليّتهاي‌ ادبي‌ ايرانيان‌ باستان‌ كه‌ به‌ دو صورت‌ شفاهي‌ و مكتوب‌ و به‌ تمامي‌ زبانهاي‌ ايراني‌ است‌. بخشي‌ از آنها دولتي‌ است‌، مانند سنگْنوشته‌هاي‌ شاهان‌ و نوشته‌هاي‌ روي‌ سكّه‌ها و بخشي‌ ديگر، مبتني‌ بر داستانهاي‌ ملّي‌، افسانه‌ها و بعضي‌ از آداب‌ و رسوم‌ اجتماعي‌ است‌ و پيكرة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ شفاهي‌ غيرديني‌ پيش‌ از اسلام‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. امّا بيشتر آثاري‌ كه‌ از اين‌ دوران‌ به‌ صورت‌ مكتوب‌ بر جاي‌ مانده‌ با دستگاههاي‌ دينيِ زردشتي‌، بودايي‌، مانوي‌ و مسيحي‌ مرتبط‌ است‌ و بدنة‌ اصلي‌ ادبيّات‌ ديني‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ را مي‌سازد. در ايران‌ پيش‌ از اسلام‌، آثار ديني‌ و ادبي‌ معمولاً به‌ كتابت‌ درنمي‌آمده‌ و بيشتر به‌ صورت‌ روايي‌، سينه‌ به‌ سينه‌، منتقل‌ و حفظ‌ مي‌شده‌ است‌. مثلاً كتاب‌  اوستا * ، پس‌ از سده‌ها انتقال‌ شفاهي‌، سرانجام‌ در دورة‌ ساساني‌ به‌ كتابت‌ درآمد (كلنز، ص‌. 33 ).

  پايبندي‌ ايرانيان‌ به‌ حفظ‌ سنّت‌ ادبيّات‌ شفاهي‌ و نيز جنگها و تعصّبات‌ ديني‌ و فرهنگي‌ و تغيير خطّ و زبان‌ و بسياري‌ عوامل‌ ديگر موجب‌ نابودي‌ گنجينه‌ ادبي‌ پرارزش‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ شده‌ است‌. از اين‌رو، آنچه‌ از زبانهاي‌ مختلف‌ ايراني‌ به‌ صورت‌ مكتوب‌ باقي‌ مانده‌ در برابر حجم‌ گستردة‌ ادبيّات‌ ايران‌ باستان‌ بسيار ناچيز است‌.

  زبانهاي‌ ايراني‌ شاخه اي‌ از زبان‌ فرضي‌ هند و ايراني ‌اند كه‌ از قديم‌ترين‌ روزگاران‌ تاكنون‌ درون‌ مرزهاي‌ ايران‌ يا بيرونِ آن‌ متداول‌ بوده‌اند و زبانها و گويشهايي‌ را شامل‌ مي‌شوند كه‌ از نظر ويژگيهاي‌ زباني‌ وجوه‌ مشترك‌ دارند. از زبانهاي‌ ايراني‌، در طيّ تاريخي‌ دراز، اسنادي‌ در دست‌ است‌ كه‌ چگونگي‌ تحوّل‌ آنها را نشان‌ مي‌دهد. تاريخ‌ اين‌ تحوّل‌ را مي‌توان‌ به‌ سه‌ دوره اصلي‌ بخش‌ كرد: 1. دوره باستان‌؛ 2. دوره ميانه‌؛ 3..دوره جديد.

  از زبانهاي‌ ايراني‌ دوره باستان‌، كه‌ از قديم‌ ترين‌ زمان‌ تا انقراض‌ شاهنشاهي‌ هخامنشي‌ (330 ق‌ م‌) در گسترة‌ بسيار پهناوري‌ رواج‌ داشته‌ است‌، چهار زبان‌ مادي‌، سكايي‌، فارسي‌ باستان‌ *  و اوستايي‌ *  را مي ‌شناسيم‌. در مآخذ باستاني‌ اشاراتي‌ به‌ ادبيّات‌ شفاهي‌ اين‌ چهار زبان‌ شده‌ است‌، ولي‌ تنها از دو زبان‌ اوستايي‌ و فارسي‌ باستان‌ آثار ادبي‌ مكتوبي‌ برجاي‌ مانده‌ است‌.

  از زبانهاي‌ ايراني‌ دورة‌ ميانه‌، كه‌ پس‌ از فروپاشي‌ شاهنشاهي‌ هخامنشي‌ تا انقراض‌ حكومت‌ ساسانيان‌ (651 م‌) و آغاز دورة‌ اسلامي‌ در مناطق‌ مختلف‌ متداول‌ بوده‌، آثار ادبي‌ عمده‌اي‌ در دست‌ است‌. زبانهاي‌ اين‌ دوره‌ از نظر ويژگيهاي‌ زباني‌ به‌ دو گروه‌ غربي‌ (شامل‌ زبانهاي‌ پارتي‌ يا پهلوي‌ اشكاني‌ و  فارسي‌ميانه‌ يا پهلوي‌ ساساني‌) و شرقي‌ (شامل‌ زبانهاي‌ سُغدي‌ * ، خوارزمي‌، سكايي‌ و بلخي‌ * ) بخش‌ مي‌شوند.

  ماني‌ و پيروان‌ او، برخلاف‌ سنّت‌ ايراني‌ انتقال‌ شفاهي‌ آثار ادبي‌، به‌ نگارش‌ آثار خود بسيار اهمّيّت‌ مي‌دادند. از اين‌رو از آنها آثار ادبي‌ ارزشمندي‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ (فارسي‌ ميانه‌، پهلوي‌ اشكاني‌ و سغدي‌) برجاي‌ مانده‌ است‌.

 1. دورة‌ باستان‌

  الف‌. ادبيّات‌ مادي‌. از زبان‌ مادي‌، زبان‌ قوم‌ آريايي‌ ماد، كه‌ در غرب‌ و شمال‌ غرب‌ ايران‌ رايج‌ بوده‌ اثر مكتوبي‌ در دست‌ نيست‌ (گرشويچ‌، «ادبيّات‌ كهن‌ ايران‌»، بند  2 )، امّا در نوشته‌هاي‌ مورّخان‌ يوناني‌ مانند كتسياس‌  ، هرودت‌ و دينون‌   به‌ داستانهاي‌ عشقي‌ و حماسي‌ مادي‌ و اشعار اين‌ دوره‌ اشاره‌ شده‌ است‌. مثلاً داستان‌ غنايي‌ زَرْيادْرِس‌   و اوداتيس‌ را مي‌توان‌ نام‌ برد كه‌ در مآخذ متعدّدي‌ ديده‌ مي‌شود و به‌ نظر بويس‌ («زريادرس‌ و زرير»، ص‌  477-463 ) داراي‌ اصل‌ مادي‌ است‌ و بعدها در شاهنامه‌ *  فردوسي‌ به‌ صورت‌ داستان‌ «گشتاسب‌ و كتايون‌» بازتاب‌ يافته‌ است‌. داستانهاي‌ حماسي‌ مادي‌، يا داستانهاي‌ مربوط‌ به‌ كوروش‌، شاه‌ هخامنشي‌، از ديگر آثار ادبي‌ مادي‌ است‌ (گرشويچ‌، همان‌جا).

هنرهاي سنتي در چالش مدرنيته

هنرهاي سنتي در چالش مدرنيته

 *:این گزارش به یاد روانشاد حسین گرگویی(کارشناس هنر های سنتی یزد)که از سال۷۹تا سال۸۲همکار بودیم در تارنما درج می شود.ایشان در  سال گذشته در حادثه تصادفی جان می بازند.

 

هر نفس نو مي شود دنيا و ما                      بي خبر از نو شدن اندر بقاء

« مولانا »

 

 

  بي شك تحولي كه طي يك قرن گذشته در عرصه سنت ، پديدار گشته ، بر تمامي وجوه حيات بشري اعم از سياست و فرهنگ و اقتصاد ، تأثيرات شگرف و عميقي را باعث گرديده است . هنرهاي سنتي نيز ، بعلت وابستگي مستقيم به مقوله فرهنگ و سنت ، در اين عرصه از تحول مصون نمانده است .

  سرعت سرسام آوري كه با گسترش ارتباطات و انفجار اطلاعات در طول يك قرن گذشته ايجاد شد ، بهمراه گسترش صنعت و تكنولوژي ( كه هر روز و هر ساعت به سرعت آن افزوده مي شود )‌، تحولي است كه تا كنون در تاريخ بشر ، سابقه نداشته و لذا پيش بيني آينده نيز تقريباً محال مي نمايد .

  بحث ما در اين جستار ، بررسي وضعيت هنرهاي سنتي در اين چالش عميق فرهنگي ، جهت رسيدن به راهكارهاي عملي در حفظ و احياي اين هنرهاست كه يكي از وجوه بارز فرهنگي مرقوم هستند . البته بررسي كليه جوانب اين امر ، بحثهاي مفصلي مي طلبد و از زواياي گوناگون اقتصادي ، تاريخي ، فرهنگي و سياسي قابل بررسي است كه اين مختصر انشاءا... فتح بابي باشد جهت توجه انديشمندان و علاقمندان هنر و سنت اين سرزمين به اين مقوله تا با نظرات كارشناسي خود ما را در ارائه راه هاي كاربردي در حفظ و احياء اين هنرها ياري كنند .

  تأثير مدرنيته بر هنرهاي سنتي ، تأثيري چند جانبه بوده است و از ديدگاههاي متفاوت قابل بررسي است . مهمترين عرصه تحول در جنبه اقتصادي و فرهنگي انجام گرفته است . از آنجا كه تلفيق دو جنبه هنري و كاربردي ، از ويژگيهاي مهم هنرهاي سنتي ايران است ، با گسترش تكنولوژي و صنعتي شدن دستگاه هاي توليد ، هنرهاي سنتي يكي از وجوه عمده حيات خود را كه كاربردي بودن محصولات بود ، به مرور از دست داد چرا كه در عرصه اقتصاد و بهره بري ، آنچه كه بيشترين اهميت را دارد ، ميزان كميت و پايين بودن قيمت محصولات است و كيفيت محصول در رده بعدي قرار مي گيرد . اين عامل سبب شد كه بخش عظيمي از هنرهاي سنتي ، بدليل از دست دادن كاركرد خود ، از رده خارج شوند . حتي در مواردي كه كيفيت محصولات نيز نسبت به انواع ماشيني در رده بالاتري قرار مي گرفت ، بدلايل اقتصادي قدرت رقابت با محصولات ماشيني را نداشته و لذا مجالي براي ادامه بقاء نيافتند .

  اما اهميت تحول در وجه فرهنگي اين آثار نيز كمتر از وجه اقتصادي آنها نبود . چه بسا كه اين تحول عميقتر و به لحاظ تاريخي با اهميت تر از آن بوده است . چرا كه تأثير آن بر ريشه هاي وجودي اين آثار بوده و مهمترين وجه مشخصه آنها يعني بومي بودن و اصالت آنها ، تحت تأثير اين عامل قرار مي گرفت .

  اگر سنت را مجموعه فرهنگي و آداب و رسومي كه ريشه در اعتقادات و باورهاي هنرمند دارد و هنر را متأثر از ساحت معنوي وجود انسان و تجلي جنبه خليفته اللهيش بدانيم آنگاه اهميت جايگاه هنرهاي سنتي بر ما آشكار خواهد شد . مطابق اين مفهوم ، هنرهاي سنتي در واقع تجليگاه روح حاكم زمان و هنرمند سنتي مستحيل در اين روح و حافظ و انتقال دهنده آن به نسل هاي بعد از خويش است .

  چنين بينشي ، نسبت به هنر سنتي ، در ادوار پيشين سبب مي شد كه ناخود آگاه نوعي يكدستي و هماهنگي در مجموع آثار هنري مربوط به يك قوم با فرهنگ و سنت خاص ، پديدار شود ولي به هيچ وجه باعث نمي شد كه هنرمند ، نهايت ذوق و خلاقيت خويش را در هنرش بكار نگيرد . چراكه عشق او به هنرش در واقع ريشه در اعتقادات و باورهاي او داشت . از همينجا     مي توان پي برد كه چرا اوج شاهكارهاي هنر سنتي را در هنرهايي كه مستقيماً با مذهب در ارتباطند مي بينيم . در واقع آنچه كه مثلاً يك كاشي ساز را مقيد مي كرد تا تمام عمرش را وقف هنرش نمايد و بدون اينكه نامي از خود بر جاي بگذارد ، از بام تا شام ، بسايد و بكوبد و بپزد ، نه فقط ذوق و علاقه شخصي او بلكه عشقي بود كه سرچشمه در اعتقادات ديني او داشت . و همين سبب شيفتگي وي به هنرش مي شد .

  در اينجا آنچه كه كمترين اهميت را براي هنرمند داشت ، گرايشات شخصي وي و حتي نامش بود چرا كه او خود را جزئي از يك كل به هم پيوسته مي دانست كه وظيفه اي بر دوش دارد و نه بيشتر . از همين رو ، در مجموعه آثار سنتي كمتر به نام اشخاص بر مي خوريم و آثار باقيمانده مجموعه اي به هم پيوسته است در چهارچوبهاي معين كه روح فرهنگ و سنت پيشينيان ، در آنها متجلي است .

  اما امروز ديگر چنين نيست ، چرا كه خوب يا بد ، ديگر روح مشخصي بر زمان ما حاكم نيست. با گسترش ارتباطات ، هنرمند امروز ، خود را در مجموعه اي از كل جهان مي بيند و جهان وطني منجر شده است به پديده اي كه امروز از آن به « پلوراليسم فرهنگي » ياد مي شود كه نتيجه مستقيم چنين تلقي از هنر و انديشه است .

آيا با چنين پنداري مي توان باز هم هنر سنتي داشت ؟ 

آيا مي توان بينشي مشخص را پاية خلق آثاري قرار داد تا هنرمندان در آن چهارچوب ، ذوق و خلاقيت خويش را به نمايش بگذارند ؟

  آنچه كه بديهي است اينكه امروزه ديگر به صرف داشتن مهارت فني در يكي از رشته هاي صنايع مستظرفه يا مجموعه هنرهاي سنتي ، نمي توان عنوان هنرمند را يدك كشيد چرا كه هنر پيشرو ، خلاق و انديشمند امروز ، داراي پيچيدگيها و ظرايف خاصي است كه تحت تأثير كليه شئون حيات آدمي شكل گرفته است و با تكرار موتيفهاي خشك و كليشه اي نمي توان ادعاي حفظ هنر سنتي داشت .

  نگاهي مختصر به تاريخچه اين هنرها نشان مي دهد كه تحولات فرهنگي ، خواه ناخواه ، تأثيرات خود را بر سنت بر جاي ميگذارند و كساني كه ايستايي را در ذات سنت مي دانند ، اغلب اين نكته را فراموش مي كنند كه آنچه يك سنت را در كوران تحول ، از نابودي حفظ مي كند ، پويايي آن است نه ايستايي آن .

  هنرهاي سنتي ما اگر خواهان بقاست ، مي بايست خلأ خلاقيت و انديشه را در خود حل كند تا بدينوسيله بتواند پويايي از دست رفته خود را مجدداً احياء كند . البته اين كار بستر مناسبي مي طلبد كه با وضع موجود اين هنرها در حال حاضر به هيچ وجه سازگار نيست . بزعم نگارنده هنرهاي سنتي ما همه بايد راهي را بر خود هموار كنند كه شعر ما پيمود .

  موسيقي ما ، طراحي سنتي ما ، كاشي كاري ما ، قالي بافي ما و در مجموع هنرهاي سنتي ما هر كدام نيمايي را مي طلبد تا « ناقوس » * بيداري آنانرا به صدا درآورد .

  هنرهاي سنتي ما ، محتاج تحولات و دگرگونيهاي ژرف و عميق است و تنها راه انجام آنها    بها دادن به تحقيقات و خلاقيتهاي دانشجويان اين رشته ها در دانشگاههاست .

 

                                          

 

* كتابي از نيما يوشيج

 

 

 

آشنايی با دين زردشت

آشنايی با دين زردشت

كتاب: آشنايي با اديان بزرگ، ص 62

نويسنده: حسين توفيقي

هنگامى كه چند قرن بر ورود آرياييان به ايران گذشت اين قوم اندك اندك به شهر نشينى روى آوردند و اين مساءله در جهان بينى ايشان تاءثير گذاشت .
در آن روزگار انسان اصلاح گرى بر خاست و آرياييان را كه خواستار ترك خرافات قديم بودند، به آيين تازه اى دعوت كرد و آيين مغان را برانداخت . اين پيامبر مصلح كه خود را فرستاده خداى خوبى و روشنايى معرفى مى كرد، زردشت نام داشت . وى مدعى بود آيين خود را از آهورمزدا دريافت كرده تا جهان را از تيرگيها پاك كند و آن را به سوى نيكى و روشنايى رهنمون شود.
زردشتيان به نامهايى چون گبر و مجوسى و پارسى خوانده مى شوند. كلمه ((گبر)) در زبان سريانى به معناى كافر از از جانب ديگران به آنان اطلاق گرديده و واژه ((المجوس )) در دستور زبان عربى ، اسم جنس ‍ جمعى و مفرد آن مجوسى است . ((المجوس )) در قرآن كريم (حج :17) در كنار پيروان اديان ديگر يافت مى شود. اكثر علماى اسلام زردشتيان را اهل كتاب دانسته اند. احاديثى نيز در اين باب موجود است . آيين زردشت حدود يك قرن قبل از ميلاد تحول يافت و آن صورت تحول يافته را آيين مزديسنى مى نامند. مزديسنا در لغت به معناى ستايش مزداست .

1- سرگذشت زردشت

دانشمندان در مورد وجود تاريخى پيامبر ايران باستان شك دارند، اما بيشتر آنان وجود وى را نفى نمى كنند. زردشت ، زرتشت ، زرادشت ، زراتشت ، زردهشت و كلماتى از اين قبيل از واژه ((زرثوشتر))(Zarathushtra) در گاتها (بخشى از كتاب آسمانى زردشت ) مى آيد كه طبق نظريه صحيحتر معادل زرد اشتر يعنى دارنده شتر زرد است .
نام پدرش پوروشسب يعنى دارنده اسب پير، نام مادرش دغدو يعنى دوشنده گاو ماده و نام خاندان وى سپيتمه يعنى سپيد نژاد بود.
طبرى مورخ مشهور اسلام و پيروان او زردشت را از فلسطين مى دانند و مى گويند وى از آنجا به ايران آمده است ، اما قول صحيح و معروف آن است كه وى ايرانى و اهل آذربايجان بوده است و محل برانگيختگى او را كوهى نزديك درياچه اروميه مى دانند.(1)
درباره زمان زردشت نيز اختلاف است و زمان وى حتى به 6000 سال قبل از ميلاد نيز برده شده است . اما بر اساس نظريه مشهور، وى در سال 660 قبل از ميلاد به دنيا آمد و در 630 قبل از ميلاد (در سن 30 سالگى ) به پيامبرى مبعوث شد. وى در سال 583 ق .م . در سنن 77 سالگى در آتشكده اى در بلخ (افغانستان ) توسط لشكر قومى مهاجم به شهادت رسيد.
گر چه بعثت زردشت در شاهنامه فردوسى آمده است ، اما متاءسفانه آن حادثه در قسمت افسانه اى آن كتاب مذكور است ، به طورى كه درباره گشتاسب (پادشاهى كه زردشت او را دعوت مى كند و به آيين خود در مى آورد) اختلاف است . برخى او را با ويشتاسب پدر داريوش هخامنشى برابر دانسته اند. از سوى ديگر از نظر تاريخى مسلم است كه ويشتاسب نه يك پادشاه ، بلكه استاندارى بوده است .

2- تعاليم زردشت

در آيين زردشت سه اصل عملى گفتار نيك ، پندار نيك ، كردار نيك وجود دارد كه مانند آن را در اديان مختلف مى يابيم . از جمله در اسلام آمده است : ((الايمان قول باللسان و اقرار بالجنان و عمل بالاركان .))
احترام به آتش به عنوان يكى از مظاهر خداى روشنايى و افروخته نگه داشتن آن و انجام مراسمى خاص در اطراف آن در معابدى به نام آتشكده مشخصترين ويژگى اين آيين است . همچنين آبادانى ، كشاورزى دامدارى و شهرنشينى مورد ستايش قرار گرفته است . احترام به حيوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنين خوشرفتارى با مردم نيز جايگاهى به حيوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنين خوشرفتارى با مردم نيز جايگاهى ويژه دارد. برخى از آداب و رسوم سرزمين ما از قبيل مراسم چهارشنبه سورى و سوگند خوردن به روشنايى چراغ و چيزهاى ديگر با تعاليم زردشتى ارتباط دارد.
همچنين برخى زنديقان قرون نخست اسلام گرايشهاى زردشتى داشتند.

3- اوستا

كتاب آسمانى زردشتيان اوستا نام دارد كه به معناى اساس و بنيان و متن است . اين كتاب به خط و زبان اوستايى نوشته شده است كه به ايران باستان تعلق دارد و با زبان پهلوى و سانسكريت همريشه است . به عقيده بسيارى از محققان ، خط اوستايى در دوره ساسانيان (226 - 641 م .) پديد آمد و اوستا كه قبلا در سينه ها بود، به آن خط كتابت شد و به قولى اين كار پس از ظهور اسلام صورت گرفته است .
زردشتيان و پژوهشگران بر اين مساءله اتفاق دارند كه اوستا در اصل بسيار بزرگتر بوده است كه به عقيده برخى روى 12000 پوست گاو نوشته بود. اوستاى كنونى داراى 83000 كلمه است و احتمالا اصل آن داراى 345700 كلمه (يعنى چهار برابر) بوده است . اوستاى اصلى به 21 نسك (كتاب يا بخش ) تقسيم مى شد و اوستاى كنونى نيز 21 نسك است .
اوستا 5 بخش دارد:
1. يسنا (يعنى جشن و پرستش )؛ قسمتى از اين بخش گاتها ناميده مى شود (به معناى سرود). اين بخش كه مشتمل بر ادعيه و معارف دينى و معروفترين قسمت اوستاست ، به خود زردشت نسبت داده مى شود، در حالى كه ساير قسمتهاى اوستا را به پيشوايان دين زردشت نسبت مى دهند؛
2. ويسپرد (يعنى همه سروران ) مشتمل بر نيايش ؛
3.ونديداد (يعنى قانون ضد ديو) درباره حلال و حرام و نجس و پاك ؛
4. يشتها (يعنى نيايش سرود و تسبيح )؛
5. خرده اوستا (يعنى اوستاى كوچك ) درباره اعياد و مراسم مذهبى و تعيين سرودهاى آنها زردشتيان ، علاوه بر اوستا، تفسيرى به نام زنداوستا و كتب مقدس ديگرى به زبان پهلوى دارند.

4- داستان خلقت و دو گانه پرستى

كسى نمى داند گرايش زردشتيان به خدايان دو گانه (خداى نيكى و خداى بدى يا خداى روشنايى و خداى تاريكى ) در چه عصرى آغاز شده است . در قسمت گاتها (از يسناى اوستا) كه به خود زردشت نسبت داده مى شود، اهريمن در برابر خرد مقدس صف آرايى مى كند و نه در برابر آهورمزدا كه خداى واحد و فوق پروردگاران روشنايى و تاريكى است . همچنين گروهى از زردشتيان به نام زروانيان در عصر ساسانى پديد آمدند كه معتقد به خداى يكتا به نام زروان بودند و او را از خداى روشنايى و تاريكى برتر مى شمردند. اين فرقه پيروان بسيارى در ايران آن روز داشته است .(2)

5- خدايان

با مطالعه در آيين زردشت معلوم مى شود كه وى در ميان ايرانيان به اصلاح دينى قيام كرده و خرافات مذهب باستانى آرياييان را مورد حمله قرار مى داده است . از جمله آنكه وى از آهور مزدا تبليغ مى كرده و خدايان قوم خود را كه دئوه (يعنى ديو) خوانده مى شده اند، باطل مى دانسته و آنها را خداى دروغ دوستان مى ناميده است .
در آيين زردشت ، آهور مزدا 6 دستيار دارد كه به منزله فرشتگان اديان ابراهيمى هستند. آن دستياران را امشاسپندان يعنى جاويدان مقدس ‍ مى نامند. آنها رهبرى دارند به نام سپنتامئنيو يعنى خرد مقدس و نامهاى خودشان از اين قرار است :
1. وهومن (Vohuman)؛
2. اشه وهيشته (vahishta-Asha)؛
3. خشتره وائيريه (vairya-Xshathra)؛
4. سپنته ارمئيتى (armaiti-Spenta)؛
5. هئورتات (Haurvartat)؛
6. امرتات (Ameretat).
پس از آنها يزتها قرار دارند كه 30 عدد از آنها معروفند. اينها تشكيلات خرد مقدس هستند. در مقابل ، اهريمن هم تشكيلاتى دارد.(3)
طبق آيين زردشت دوره كهن كنونى جهان 12000 سال است . خداى نيكى مدت 3000 سال بر جهان حكمرانى مى كرد و در اين مدت خداى بدى در تاريكى به سر مى برد. پس از اين مدت خداى بدى از تاريكى بيرون آمد و با خداى نيكى روبرو شد. خداى نيكى به وى 9000سال مهلت داد كه با او مقابله كند. وى اطمينان داشت كه سرانجام خود او به پيروزى خواهد رسيد. در اين زمان هر دو به آفريدن نيك و بد آغاز كردند و بدين گونه با يكديگر به مبارزه برخاستند. پس از 3000 سال زردشت آفريده شد و از اين زمان به بعد توازن قوا به نفع خداى نيكى گراييد و به سير صعودى خود ادامه داد.

6- آخر الزمان

در هزاره گرايى زردشتى (Millennialism Zoroastrean)انتظار ظهور سه منجى از نسل زردشت مطرح است . اين منجيان يكى پس از ديگرى جهان را پر از عدل و داد خواهند كرد.
1. هوشيدر، 1000 سال پيش زردشت ؛
2. هوشيدرماه ، 2000 سال پس از زردشت ؛
3. سوشيانس (يا سوشيانت )، 3000 سال پس از زردشت كه با ظهور او جهان پايان مى يابد.

7- بقاى روح

زردشتيان به جاودانگى روح عقيده دارند. آنان مى گويند روان پس ‍ از ترك جسم تا روز رستاخيز در عالم برزخ مى ماند. همچنين آنان به صراط، ميزان اعمال ، بهشت و دوزخ معتقدند. بهشت آيين زردشت چيزى مانند بهشت اسلام است ، ولى به خاطر مقدس بودن آتش ، دوزخ زردشتى جايى بسيار سرد و كثيف است كه انواع جانوران در آن ، گناهكاران را آزار مى دهند.

8- وضع كنونى

بيش از هزار سال است كه زردشتيان ايران به بمبئى هندوستان كوچيده اند و اكنون حدود صد و پنجاه هزار نفر از آنان در آن سامان زندگى خوبى دارند و پارسى ناميده مى شوند حدود پنجاه هزار نفر از ايشان نيز در يزد، كرمان و تهران سكونت دارند.
افراد برجسته اى در گذشته از اين اقليت كوچك برخاسته اند، مانند ارباب كيخسرو شاهرخ نماينده زردشتيان در مجلس شوراى ملى در عصر شهيد مدرس (ره ). وى كه كه صندوقدار مجلس بود به درستكارى و بى آلايش ‍ شهرت داشت . شهيد مدرس (ره ) يك بار در مجلس گفته بود: ((در اين مجلس فقط يك مسلمان وجود دارد و آن هم ارباب كيخسرو است !.))(4)
زردشتيان قومى تحصيل كرده و با فرهنگ هستند و همواره رفتارشان با ديگران خوب بوده است .

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

جایگاه اندیشه های مزدک در بازفراوری آموزه های زرتشت

به نام و نیروی و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند و امشه سپندگان و تندرستی و دیر زیوشی بهدینان مزدیسنان و همگی نیکان و با درود بر شما سروران گرامی.

شاید برای شما شگفت آور باشد که شالوده ی اندیشگاه کومنیسم نخستین بار در ایران و به دست یک ایرانی ریخته شد. مزدک نیشاپوری پسر بامدادان در هفده سده پیش اندیشه ای را آورد که امروز غربیان آن را کومنیست می نامند. چه بسا اگر سایر اندیشگاه ها را نیز ریشه یابی کنیم آنها نیز به ایران برسند. نوشتار زیر گزارش کوتاهی از اندیشه های مزدک و ریشه های ژرف این اندیشه هاست که برگرفته از آموزه های اشو زرتشت بوده است.

مزدک یک موبد خواهان دگرگونی ( اصلاح طلب ) بود که سخن از خدا و اشو زرتشت می گفت و هرچه بیان می کرد در اندیشه های رایج دینی جای داشت. او آموزه های زرتشت را برای توده ها واکاوی و تفسیر می کرد و راه رستگاری گیتوی و مینوی را فرا روی مردم می نهاد. منتها این واکــاوی او با واکاوی ایـستـــاری ( سنــتــی ) دیـن رسمی ناهـمـسان ( متفاوت ) بود و به گونه ای بود که بخـشی از بار ستـم ها را ازدوش تـوده هـای ناتوان بر می داشـت و نوعی داد هـمبـودین ( عدالت اجتماعی ) در همبود گاه ( جامعه ) برقرار می کرد. مزدک بر روی دو نگرش انگشت نهاد و جنبش خود را بر آن استوار کرد: نخست آنکه جهان از آن خداست و مردم بندگان خدایند و خدا نعمت هایش را به جهان می فرستد تا همه بندگانش بدون امتیازی از آن برخوردار گردند. خدا همانگونه که بدون توجــه به اندیشه ( عقیده ) مردم نعمت هایش را بر آنها می فرستد و چنین می خواهد که همه به گونه برابر ازین نعمت ها بهره مند شوند. اگر کسانی با زور و مردم فریبی برخی ازین نعمت ها را به داشتاری ( انحصار ) خودشان در آورده اند و دیگران از آن بـــازدارنــد کــارشــان همیستــار ( مخالف ) خواست خداست و باید از آن جلوگیری شود. بر بندگان نیک اندیش است که جلوی زیاده روی ها و زورگویی ها را بگیرند و نگذارند که زورمندان با ستمگیر هایشان همه مردم را در ناتوانی نگاه دارند و هم خدا را از خودشان ناخشنود بدارند. این اندیشه ستم ناپذیری و مبارزه با ستم ریشه در آموزه های اشو زرتشت داشت.

دومین مهاد (اصل ) آموزه های مزدک آن بود که می گفت خدا بندگان را هم مرد آفریده است و هم زن و این دو در پیشگاه خدا برابرند. در اینجا بود که مزدک اندیشه ای را بنیاد نهاد که برای تمام دنیای آن روز بسیار پیــشرفتــه بـــود و آن جــستــار ( موضوع ) دادیــک ( حقوق ) زن بود. فقه اوستای ساسانی افزونی شمارگان همسر ( تعدد زوجات ) را  پذیرفته می دانست و هر مردی می توانست با توجه به نیروی مالیش چند زن بگیرد اما چون شمار زنان در جامعه کم بود و بیش از مردان نبود سرشتین ( طبیعی ) بود که در این چگونگی ( وضعیت ) آنانکه درآمد های ناچیزی داشتند از داشتن هتا یک زن و در پی آن از نیاز سرشتین شان یعنی نیاز جنسی باز می ماندند. از سوی دیگر زنانی که در حرمسرا های مردان چند زنی می زیسته اند چونکه شوهرانشان نمی توانستند به همه شان برسند پیرتر ها و نازیبارویان از گردونه ی زناشوئی خارج می شدند و در برآورده کردن نیاز جنسی شان باز می ماندند. مزدک که پیام آور زدودن  بیدادگری ها بود با ایستار چند همسر گزینی به ستیز برخاست و پیام همه ی زنان برای مردان که چم دیگرش هر مردی یک زن بود را سر داد و خروشید کرد که حرمسرا داران باید درب آنجا را بگشایند و زنان  اسیر شده را آزاد کنند تا همگان بتوانند به زن دسترسی داشته باشند. پایه های آموزه های مزدک بر روی دو اندیشه مال برای همه و زن برای همه استوار بود و جنبش او برای راستی بخشیدن به دادگری ( عدالتی ) بود که برخورداری همگان از زن و خواسته را برآورده کــــنــد و نــاتوانی ( محرومیت ) را از همبودگاه بر اندازد.

مزدک کشتن جانداران را ناگوار می دانست و گفت که برای خوراک بشر آنچه از زمین می روید و آنچه از جسم جانداران بیرون می آید به مانند تخم و شیر و ... بسنده است. این همان سخنی بود که اشو زرتشت نیز به مردمان میفرمودند. برخلاف آنچه همیستاران ایستاری ( سنتی ) و برخی تاریخ نگاران داوی کردند مزدک کیش چند گونه ( اشتراکی ) نداشت. جنبش او جنبش ضد دینی نبوده است.او پیام آور دادگری همبودین  بر پایه آموزه های اشو زرتشت بود. او دینداری خدا شناس و درد شناس بود که می کوشید خواست خدا را در جهان برپا کرده و راه رستگاری بندگان خدا را بگشاید کامیابی ( موفقیت ) که آموزه های مزدک در وا کشیدن ( جلب ) لایه هایی از موبدان و هیربدان و روشنفکران خاندان های اشرافی به دست آورده بود بر آمده از همین اندیشه او بود.

او گفتار و رفتارش را با اراده خدا میسنجید و بر آن بود که بندگان خدا را به همان راهی هدایت کند که خواست خدا در آن نهفته می دید. هدف نهایی هدایت بشر در اندیشه مزدک هم رستگاری این جهانی و هم رستگاری جاویدان آنجهانی بود که ابزار های آن را انسان می توانست در این جهان فراهم آورد. بر خلاف مانی که می پنداشت با زهد و دنیا ستیزی و دوری از خوشی های گیتایی ( لذت های مادی ) و مهار زدن بر نیازهای جنسی و سختی کشیدن می توان به خدا رسید در اندیشه مزدک بر آوردن خواسته های درونی البته از روش انسانی و دینی و شاد زیستن و از نعمت های خدا بهره مند شدن وسیله پیمودن راه مهتری ( کمال) پنداشته می شد. مزدک با جنگ و ستیز و کینه کشی همیستار بود و می پنداشت که انسان سرشتین نیک گرا و نیک اندیش است و چون سرشت او میل به مهتری دارد ولی اندیشه آزمندی انسان را از سرشتش بیگانه می سازد و او را به راه اهریمن می کشاند. دروغ و رشوه خواری و گستاخی جنسی و گواهی ناحق و داوری بیدادگرانه و دیگر ستم ها را انسان برای دست یابی به زن و مال انجام می دهد و کسانی که آز بیشتری داردند دچار به دیو آز هستند و به خودشان و دیگران ستم می کنند چون که هم از خودشان و هم از دیگران شادی را دریغ می کنند.

شاه دراندیشه مزدک همان خشتره در گاتای اشو زرتشت است. همانگونه که خدا جهان را با خرد خود اداره می کند و به همه بندگانش با دیده تساوی می نگرد و به همه مهر می ورزد شاه باید به همه مردم به دیده تساوی بنگرد و همه را دوست داشته باشد و ابزار برخورداری همگان از نعمت های موجود در کشور را فراهم سازد.

مزدک آفریدگان خدا و کشور و بدن انسان را به هم مانند می کرد و می گفت که هر کدام از این ها بدست چهار نگهبان و هفت برپا کننده ( مجری ) و دوازده کناک ( عمل ) اداره می شوند. چهار نگهبان اینها بودند:

« اندیشه و خرد ( نیروی شناخت ) - تمییز ( نیروی شناخت نیک و بد ) - حافظه ( نیروی بازشناسی ) - شادی ( نیروی خوش جویی ) »

هفت نیروی اجرایی که در اختیار این چهار نیرو هستند اینها بودند :

« سالار - پیشکار - بارور - وکیل - کاردان - مشاور - خدمتکار. »

دوازده کناک اینها بودند:

« ستاننده - برنده - خورنده - دونده - خیزنده - کشنده - زننده - آینده - رودنده - پاینده. »

اینها در آسمان برپا کننده خواست خدا و در کشور برپا کننده خواست شاه و در بدن انسان برپا کننده خواست انسان هستند. این نیرو ها در آموزه های مزدک چنان جایگاه و ارزشی داشتند که او می گفت هر کس که این قوای در او باشد خداگونه می شود. از این دیدگاه هر فرد و بشری یک جهان آرسته ( کامل ) اســـت کـــه می توانــد از هــمــه ی زاب هـای ( صفات ) که در خدا وجود دارد بهره مند شود به مهتری می رسد. این سخنی بود که اشو زرتشت بیست و پنج سده پیش از مزدک گفته بود که هر کس از نیکی های امشاسپندان برخوردار گردد به مهتری رسیده و خداگونه شده است.

آموزه های مزدک بر نیرومندترین ارزشهای فراخویی ( اخلاقی ) استوار بـود. او بــه فرنــام ( عنوان ) یک منش آمیغین ( شخصیت واقع بین ) بین شاه را به خدا مانند می کرد و با این همانندی به شاه وانمود می کرد که باید مانند خدا به همه مردمانش با دیده تساوی بنگرد و همه را دوست داشته باشد و ابزارهای رستگاری همگان را فراهم کند. همین سبب شد که مزدک در نزد شاهنشاه قباد جایگاهی نیکو پیدا کند و به گسترش جنبش خود بپردازد.

آموزه های مزدک می توانست استوار ترین و بادوام ترین رایه ( دولت ) دینی و برترین گونه انجمن فراخویی ( جامعه اخلاقی ) را در تاریخ بشر پایه گذاری کند. مزدک همچون اشو زرتشت رستگاری گیتوی انسان را مطرح می نمود و از انسان نمی خواست که به زهد خشک روی آورد و ار نعمت ها و شادی های دینا چشم بپوشد بلکه به همه آموزش می داد که برای رسیدن به رستگاری و شادی باید تلاش و کوشش نمود.

آموزه های مزدک بر خلاف آموزه های مانی همگون سرشت بشر بود و چنان پیاده می شد که هم نیازهای مادی بشر را برآورده کند و هم نیازهای سرشتین و مینوی او را. آموزه های مزدک در هنگامه عادی می توانست بخشهای بزرگی از همبودگاه های بشری را به خود ربایش ( جذب ) کند و به یک دین جهانی تبدیل شود. مزدک به پیروانش دستور داده بود که همه باید نیکوکار و نیک اندیش باشند و خون هیچ انسانی را بر زمین نریزند. به هیچ کس آسیب نرسانند و درد و رنج به کسی وارد نیاورند. مزدکی ها در مهمان نوازی سرآمد همگان اند و هیچ مردمی به اندازه آنان به مهمان نوازی ارزش نمی نهانند. بدترین گناه در نزد مزدک آن بود که کسی سبب درد و رنج دیگران شود و دیگران را از نیاز های اولیه اش باز دارد.

هر آیینه که مزدک یک موبد بود و اندیشه داشت تا آموزه های اشو زرتشت را از آلودگی های مذهب های کهن ایرانی بپالاید و آموزشهای مزدک از یک دیدگاه بازآموزی پنداشت های اشو زرتشت در گاتا بود. آموزه های مزدک افزون بر این که یک جنبش ضد اشرافی بود از چند سویه ( جنبه ) با دستور های دین رسمی کشور ناهمگون بود. بارزترین این مخالفت در دفن مردگان بود که نشان می داد که مزدک در این مورد به اندیشه های اشو زرتشت پایبند است و با دستور های اوستای نوین که نفوذ اندیشه های مغان آذرآبادگان در آن آشکار است همیستار است. مغان گمارده بودند که پیکر مردگان را به فراز دخمه نهند تا پرندگان لاشخوار گوشتشان را بخورند. این فرمانی بود که مغان آذرآبادگان از زمان کرتیر و پس از آن وارد آیین مزدایسنا کرده بودند و با اندیشه های اشو زرتشت ناهمگون بود. یکی از موارد همیستاری سرپرستان دین رسمی ساسانی همین اندیشه بود و مــزدک را به بدبـینی و نـو آوری ( بدعتگزاری ) متهم کردند.

مورد دیگر همیستاری سرپرستان دین رسمی با مزدک آن بود که در نیایش مزدا آئین های رایج ایستاری ( سنتی ) را کنار نهاد. نیایشگاه های ویژه ای را برای نیایش مزدا پدید آورده بود که نه آتشکده بلکه مزداکده نامیده می شد و پیروان مزدک برای خدا پرستی در آن گرد می آمدند. این نیایشگاه ها برخلاف آتشکده ها نه هیربد داشت و نه موقوفات. حوزه ی ایستاری دین که سود مالی را در خطر می دید از همه تدبیر ها و نیروهایشان برای نابود سازی جنبش مزدک بهره بردند.

همه اینها نشان می دهد که جنبش مزدک یک جنبش دینی آرسته و فرینه برای بازگشت به آموزه های اشو زرتشت بوده و بخش هایی از دین یاران ( روحانیون) و شمار بسیاری از روشنفکران خاندان های اشرافی نیز از آن همیاری ( حمایت ) می کرده اند. جنبش دینی مزدک به یک دیدگاه جنبش ضد مذهب مغان آذرآبادگان و تلاش برای گسترش دین راستین زرتشت بوده که از دیر باز در پــارس رایج بود و با بر آمدن کسانی چون کرتیر و همــفکرانش از همبودگاه ( جامعه ) کنار زده شده بود تا مذهب مغان آذرآبادگان جایش را بگیرد.

خوشا آن هنگام که همبودگاه ما به سوی اندیشه های زرتشت و مزدک پیش رود بی نیاز از هر گونه اندیشه ی بیگانه ای چه از سوی مارکس چه لنین و چه و چها به رستگاری گیتوی و مینوی می رسد.

 

فرجامید به خشنودی اهورا مزدا. پاینده و جاوید باد ایران.

شادی و رامش نیاکان ایران زمین و هوش جاوید مزدک.

ایدون باد. ایدون تر باد.